-
تلخی بی پایان این روزها......
یکشنبه 22 تیر 1404 15:19
سلام. به لحاظ ذهنی خیلی خسته ام. طوری که نه حوصله خوندن دارم و نه حال نوشتن. از بعد از اتفاقات اخیر، ناگهان انرژیم تخلیه شده. نمیدونم چرا همش منتظر یه خبر بد هستم. انگار حضرت عزرائیل افتاده دنبالم. هی من بدو، هی اون بدو. هیچ کجا احساس امنیت ندارم. از شنیدن اخبار و حرف های بی مزه همکاران خسته ام. دلم میخواد برم یک هفته...
-
به اونی که حیوون خونگی داره، توهین نکنید، اون از آدم ها نا امید شده!
چهارشنبه 4 تیر 1404 15:44
خوب سه روز گذشته به شستن و تمیز کردن خونه گذشت، الان هم قسمت آخر کار مونده که چون بچه ها خوابیدند دلم نمیاد جاروبرقی رو روشن کنم و آخرین اتاق رو جارو بکشم، چون طفلکی ها از صدای جاروبرقی میترسند. از شنبه باید برم سر کار. همکلاسی که از یکشنبه ی همین هفته رفته سر کار. زنگ زده و میگه چه خبر؟ میگم: فعلا امن و امان ، تا یک...
-
دوم تیر
دوشنبه 2 تیر 1404 18:49
گربه ها روی تخت کنارم دراز کشیدند. سیاه دستش رو دور پام انداخته و سرش رو چسبونده به پام. قشنگ سمت همکلاسی به بالشت تکیه داده. (این بالشتی نیست که زیر سر میگذاریم). از دور صدای انفجار و شلیک پدافند میاد. از دیشب ساعت سه شب سمت ما شروع شده و تا نزدیک ظهر ادامه پیدا کرده. زنگ زدم که به مدیرعامل بگم نره شرکت که با صدایی...
-
آدم های متظاهر
یکشنبه 1 تیر 1404 14:18
دیروز به همکلاسی گفتم وقتی این ترامپ مارمولک میگه دو هفته وقت میدم بعد وارد جنگ میشم بدون امروز یا فرداست که حمله کنند. فکر میکنه خیلی زرنگه اما من مدتهاست میدونم چه موجود پلیدیه، الان هم دورخیز کرده برا جایزه صلح نوبل، میخواد پایان جنگ روسیه _ اوکراین و ایران _ اس. رائی.ل رو به نام خودش تموم کنه و بگه من به دنیا...
-
و اینک جنگ
جمعه 30 خرداد 1404 18:27
همونی که فکر میکردم شد. مدتها بود درباره اش با دکتر حرف میزدم و اون میخندید و میگفت نه بابا، از این خبرها نیست. سال قبل تابستون که بالتازار پذیرش کاناداش اومد، مردد بود که بره یانه؟ بهش گفتم بی معطلی برو، در یکسال آینده ابرهای سیاهی رو میبینم که به سمت ما میان. دو ماه قبل به همکارها گفتم که کمی بیشتر با هم مهربان...
-
و اینگونه است زن بودن!
یکشنبه 18 خرداد 1404 14:46
هنوز نصب درب های سرویس بهداشتی و حمام تمام نشده، دیروز اومدند درب و چهارچوب جدید رو با فوم روی دیوار تثبیت کردند و امروز قراره بیان برای کارهای نهایی ونصب قاب دور درب ها. دیروز نتونستم پسرها رو توی اتاق خواب زندانی کنم. در نتیجه مثل مهندس ناظر کاملا کار رو کنترل کردند. شانس آوردم که نصاب ها که یک زن و شوهر بودند که از...
-
خاک و خاک و خاک
پنجشنبه 15 خرداد 1404 13:21
درب های توالت و حمام رو داریم عوض میکنیم. درب رو سفارش دادیم و اومده، امروز هم اوس بنا اومده که چهارچوب در رو دربیاره و گچ کاری ها رو انجام بده تا فردا نصاب بیاد درب ها رو نصب کنه. الان خونه تماما خاکه، گربه ها توی اتاق خواب زندانی هستند. از اونجایی که من میخواستم چهارچوبهای کهنه عوض بشه، کار سخت تر شد، داریم درب های...
-
بیهوده کاری
سهشنبه 13 خرداد 1404 14:55
دوستانِ دوره ی لیسانس یه گروه تلگ.رامی زدند و هر کسی ، اونی رو که ازش خبر داشته اضافه کرده توی گروه. حالا بعد از حدود بیست و پنج سال، دیدن چهره افراد و تغییراتشون و دیدن تصویر بچه هاشون واقعا جذاب و جالبه. آقایون اکثرا پیر و شکسته شدند اما خانم ها ، به برکت بوتاکس و جراحی های زیبایی بیشترشون خوشگل تر و جوون تر شدند....
-
سیاهِ جان
دوشنبه 5 خرداد 1404 14:19
دیروز که رسیدم خونه قشنگ و سیاه مثل همیشه اومدند دم در استقبال. منم مثل همیشه شروع کردم به قربون صدقه رفتن و سلام و علیک و نوازش کردن پسرا. تا اینکه چشمتون روز بد نبینه، نگاهم افتاد به میز تلویزیونی که تلویزیون روش نبود و افتاده بود زمین، جلوی میز. یه لحظه کپ کردم. نگاه کردم ببینم خرده شیشه ها کجاست. خرده شیشه ای رو...
-
و اما بزغاله....
شنبه 3 خرداد 1404 13:03
خوب از اونجایی که کودکی من بین تهران و شمال گذشته، اکثر خاطراتم هم یه ربطی به شمال داره. عشق من به بزغاله ها هم مربوط میشه به سفرهای ماهانه ما به گیلان و از اونجایی که باید از جاده قدیم قزوین به رشت برای عبور استفاده میکردیم (اتوبان نبود اون وقتا)، از کوهین و شیرین سو و لوشان عبور میکردیم و توی این مسیر پر بود از گله...
-
حیوانات خانگی مورد علاقه من
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 14:17
سلام مونپارناس عزیز یه خاطره ای تعریف کرد که منو برد به بچگی هام. هنوز مدرسه نمیرفتم و مهدکودکی بودم. از همون وقت ها عاشق حیوانات بودم. توی فیلم ها و کارتون ها همیشه چیزهایی به چشمم میومد که درزندگی واقعی یا اطرافیانمون وجود نداشت. مثلا یه بار به بابام گفتم اسم منو بنویس کلاس اسکی، دوست دارم اسکی کردن یادبگیرم. یادمه...
-
تئاتر شهر
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 15:11
سلام سلام. بعد از دو هفته بیماری سخت، سلام. تمام این دوهفته دعا میکردم پنجشنبه حالم خوب باشه، آخه بعد از مدتها بلیط تئاتر گرفته بودیم اونم توی تئاتر شهر. خدارو شکر که حالم خوب بود و رفتیم. تقریبا از پانزده روز قبلش بلیط گرفته بودیم. تئاتر موزیکال شاه لیر. به کارگردانی الیکا عبدالرزاقی و بازی خودش، رضا یزدانی، الهام...
-
سلامی دوباره
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 17:14
ده روز سخت رو پشت سر گذاشتم. سه روز هفته ی قبل نرفتم سرکار. شنبه دوباره حالم بد شد و شب دکتر و سرم. دکتر گفت کرونا گرفتی و باید مراقب باشی و همینکه بهتر میشی شروع نکنی به فعالیت زیاد. دو روزه دورکاری میکنم. همینکه صبح کله سحر بیدار نمیشم و راه نمیفتم سمت شرکت و بعد از ظهر یکساعت توی راه نمیمونم، خودش کلی برام انرژی...
-
امیدم را مگیر از من خدایا.....
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 18:28
جمعه بعدازظهر رفتیم کرج مراسم ختم مادر همکار همکلاسی. بعد هم رفتیم بستنی کوزهچی کرج و از بستنی های معروفش خوردیم. توی کرج پام کمی شل میزد. فکر کردم از ورزشه و عضلاتم گرفته. صبح شنبه از خواب بیدار شدم و چشمتون روز بد نبینه، گلودرد و بدن درد وحشتناک داشتم. نرفتم شرکت. تمام روز رو خوابیده بودم و خیس عرق. عصر لرز شدید هم...
-
ظهر تابستون شمال....
جمعه 12 اردیبهشت 1404 06:54
پریشب فیلم absolution رو دیدم. صحنه های دریا منو برد به دوران بچگی... چهار پنج ساله بودم. تابستونا میرفتیم شمال. صبحِ بعضی روزها پدر و مادر، من و برادر و بچه های عمو رو که همگی زیر نه سال بودیم( بین چهار تا هشت سال) میبردند دریا برای آب بازی و شنا. مادر زنبیل حصیری رو برمیداشت و به کمک زنعمو لباس و حوله برای ماها...
-
از ماست که بر ماست...
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 07:59
سهوی؟ عمدی؟ خرابکاری؟ نقشه ی جنگی؟ اشتباه انسانی؟ رعایت نکردن مقررات ایمنی؟ چه فرقی میکنه برای اونی که زندگیش در یک لحظه به فنا رفته! یا مرده، یا در حال مرگه، یا عزیزش رو از دست داده، یا قطع عضو شده، یا کار و سرمایه اش نابود شده، یا در شرف ابتلا به انواع بیماری های ناشی از استنشاق گازهای شیمیاییه! بگم تسلیت؟ تسلیت...
-
من و تمام این لحظه ها
جمعه 5 اردیبهشت 1404 19:48
بعد از اون واکسن کرونا و اون حمله ی بیماری، دیگه هیچوقت اون آدم قبلی نشدم. قدرت حرکتم روز به روز کمتر میشه، با ورزش و دارو خودم رو سرپا نگه میدارم ولی اتفاقات اطراف و استرس ها آروم آروم توانم رو کم میکنه. کپلچه آلرژیش عود کرده و همکلاسی بردتش دکتر، از اونجا زنگ زدند که زیر سرمه و حرفای دکتر رو گفتند. علاوه بر عود...
-
جمعه نوشت.
جمعه 29 فروردین 1404 18:00
به طور اتفاقی یه قسمت از سریال آبان رو دیدم، همون که ثابت به آبان گوشواره میده، بعد یه لنگه رو آبان میندازه گوشش و اونیکی رو میگه خودت بنداز گوشم. جالب اینکه تمام این مدت یه شال روی سر آبان بود. انگار داشتم یه فیلم کمدی تخیلی میدیم که ملقمه ای از سریال های ترکی، داستانهای فهیمه رحیمی و فیلمنامه های آبکی و پولکی که...
-
چند روز خوب< عجیب،بد....
دوشنبه 25 فروردین 1404 07:53
جمعه عصر با همکلاسی رفتیم خیابان نوفل لوشاتو به تماشای تئاتر مهمونی شام. این تئاتر رو دوست داشتم. انگار داشتم یکی از کتاب های مورد علاقه ام رو میخوندم. شنبه رفتم شرکت نمیدونم چرا حال روحم خوب نبود.از شب قبل برخلاف معمول یه دستبند طلای ظریف توی دستم بود. با وجود تمام سختی روز، بارون و آسمون ابری و صدای رعد و برق، حالم...
-
و چنین گفت رافی خوش سخن (آیکون خنده)
چهارشنبه 20 فروردین 1404 08:56
آدم ها از نظر من به لحاظ توانایی هاشون به دو گروه تقسیم میشوند. گروه اول : فرمانده و مدیرند. گروه دوم: سرباز و مامور گروه اول همیشه کلی نگرتر از گروه دوم هستند. آینده نگرتر هستند. هدف کلی براشون مهمتره. اینا بلدند که یک گروه رو به مقصد برسونند. بلدند که برنامه ریزی کنند بلدند که در موقعیت های بحرانی بر ترس هعاشون غلبه...
-
زندگی با طعم استرس و گربه
سهشنبه 19 فروردین 1404 14:10
آخ که چقدر خسته ام. یک هفته است درست و درمون نخوابیدم. سر شب خوابم میاد ولی وقتی میرم توی رختخواب خوابم نمیبره، اگر هم خوابم بره هر نیم ساعت بیدار میشم. توی خواب هم همش ذهنم درگیره، واقعا نمیدونم چرا. **** دیروز یکی از همکارها میگفت: من اون آدم دو سال قبل نیستم. بهش گفتم: نباید هم همون آدم باشی، هر سال سیصد و شصت پنج...
-
تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید
پنجشنبه 14 فروردین 1404 13:39
سلام و صد سلام. سیزده روز عید تموم شد و من و همکلاسی جز بیماری و بیمارداری چیزی از این عید نفهمیدیم. هفته ی اول که من داغون بودم و رختخوابی، اون پرستار من بود. نه جایی رفتیم و نه کسی اومد خونه ما. هفته ی دوم درد های سنگ کلیه همکلاسی، ما رو برد هی بیمارستان و اسکن و آمپول و ..... من شدم پرستارش. تازه از دیروز سنگش داره...
-
و اینک سال نو
یکشنبه 3 فروردین 1404 11:07
سلام و سال نو مبارک. بیست و نه اسفند رفته بودیم بهشت زهرا، بعدش خودم رو با کار خونه خفه کردم. بعد از سال تحویل رفتیم پیش مادرشوهر و بعد هم توی اون بارون شر شر رفتیم خونه ی پدر خدابیامرزشون و اینجوری شد که شب افتادم. روز اول عید که کپلچه پیشمون بود کمی خودم رو جمع و جور کردم و با خوددرمانی سر پا موندم. اما دیروز صبح...
-
نرم نرمک میرسد اینک بهار
دوشنبه 27 اسفند 1403 11:02
هوا اونقدر بهاریه که حتی دود و آلودگی هم نمیتونه حال خوب آدم رو کثیف کنه. امروز آخرین روزیه که اومدم سر کار. فردا رو مرخصی گرفتم. توی خونه انگار بمب منفجر شده. هنوز کارهای خونه تکونی تموم نشده، پنجره آشپزخونه رو قراره عوض کنیم و امروز میخوان بیان برا نصب. تازه بعدش میخوام شیشه ها رو تمیز کنم و البته خونه رو. **** سخته...
-
زنده ها و مرده ها
یکشنبه 26 اسفند 1403 11:44
تفاوت ما آدم هایی که هنوز زنده هستیم با اونهایی که تصمیم میگیرند خودشون به زندگیشون خاتمه بدهند، میدونید چیه؟ فقط امید! اونایی که به زندگیشون پایان میبخشند، دیگه هیچ امیدی به تغییر و بهبود ندارند. تغییر در زندگی، دنیا، اطرافیان، شرایط، سلامتی و ...... اما ما که هنوز با وجود تمام سختی ها و ناملایمات زندگی، با وجود بی...
-
روزهای آخر اسفند
دوشنبه 20 اسفند 1403 14:48
دوباره نشستم توی اسنپ، این محل کار من باعث میشه اکثر رانندهها فکر کنند من ساکن همین محل هستم و از دسته ی پولدارها، هی باید توضیح بدم که بابا جان اینجا محل کار منه، نه خونه ی من! **** دو هفتهی آخر اسفند رو خیلی دوست دارم ، بوی اومدن بهار، بوی تازگی، حس نو شدن و تغییر ، حالم رو خوب میکنه. حیف که این دو هفته اونقدر سرم...
-
ترافیک شدید و راننده ی عجیب
دوشنبه 13 اسفند 1403 14:13
دیروز بعد از ظهر بعد از تموم شدن کارم اسنپ گرفتم تا برگردم خونه. ترافیک سنگینی بود. همه ی خیابونها بسته و شلوغ. ماشین رسید و سوار شدم. راننده خوش اخلاق بود و تشکر کرد که اومدم اون دست خیابون و مجبور نشده دور بزنه. پرسید میتونه سیگار بکشه؟ گفتم این کار رو نکن. من آلرژی دارم و بوی سیگار خیلی اذیتم میکنه. قبول کرد. مثل...
-
روزهای شب بیداری!
شنبه 11 اسفند 1403 23:07
همیشه گفتم سعی کنید خودتون باشید تا اینکه ادای کسی رو در بیارید یا از کسی تقلید کنید. امروزه خیلی باب شده که میگویند استایل خودت رو داشته باش. برای این منظور گاهی افراد سعی میکنند ظاهر خودشون رو عجیب و غریب کنند و گاها در این امر اونقدر افراط میکنند که از استایل خاص به ظاهری وحشتناک میرسند. از نظر من استایل خاص...
-
میبد و باز هم سفال
پنجشنبه 2 اسفند 1403 17:54
روی تخت ولو شدم، تمام عضلات بدنم درد میکنند. این چند روز از بس راه رفتیم و از پله ها بالا و پایین رفتیم دیگه جونی برام نمونده. دیروز صبح رفتیم آتشکده زرتشت و بعد هم دخمه زرتشتیان . همکلاسی وقتی مسیر و پله های دخمه رو دید گفت مطمئنی میخوای بری اون بالا؟ گفتم آره، اگه الان نرم دیگه هیچ وقت نمیتونم. آروم آروم میام. از...
-
و اینک یزد
سهشنبه 30 بهمن 1403 23:40
سلام منو از یزد میشنوید. یک ماه قبل هتل رزرو کرده بودیم. دیروز سیاه رو بردم دامپزشکی، برای عقیم سازی، بعد هم همونجا بستری کردیم تا داروهاش رو بدن و حواسشون بهش باشه، جناب قشنگ، خونه تنهاست. خواهرشوهرمیره پیشش. من و همکلاسی هم امروز اومدیم یزد. از اول ازدواجمون دلم میخواست یزد رو ببینم ولی جور نمیشد. نیت کرده بودم...