-
من و این روزها
شنبه 22 شهریور 1404 15:17
سلام. این روزها حسابی شلوغ بودم و هستم. از بیماری و سفر یک روزه کاری گرفته تا شلوغی محل کار و این آخر هفته هم نقاشی و نصب کاغذدیواری خونه. من و همکلاسی هر روز غروب که میرسیم خونه تا شب دور خودمون میچرخیم. این آخر هفته که دیگه نگو. خونه عین خونه هاییه که تازه اثاث کشی کردند. پرده ها کنده شده، وسایل وسط اتاق ها....
-
تلخی
دوشنبه 3 شهریور 1404 09:14
مدتهاست به دلیل خوردن داروهایی که اثرات خواب آلودگی داره، صبح ها قهوه میخورم. اونم تلخ.بدون شکر. در کنار این قهوه همیشه یه لقمه نان و پنیر هم هست و این همنشینی برای من دلچسبه. چندی پیش همکلاسی آلبالو خریده بود و منم جاتون خالی مربا آلبالو پختم با شربت آلبالو که کپلچه دوست داره. جمعه و شنبه که خونه بودم همراه قهوه کمی...
-
پسل پسل قند عسل!
چهارشنبه 29 مرداد 1404 13:48
امروز دو تا خبر خوب شنیدم. دو تا از آقایون شرکت تا سه ماه آینده پدر میشن( هر دو هم پسر) و یکی از این دوتا (بهادر)یکی از همکارهای خوبم هست و واقعا باعث خوشحالیم شد. از اونجایی که فضول خانم که یه پسر سه ساله داره و از این خانم هایی هست که کلا بچه رو با کتاب و مشاور بزرگ میکنه، وقتی بهادر داشت به من میگفت که تا سه ماه...
-
بچه هایم!
یکشنبه 26 مرداد 1404 14:49
سلام. دوسه تا مطلب بود که میخواستم بنویسم اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد. من دو تا همکار جوون دارم که خیلی دوستشون دارم. یکی همون همکار کوچولو،؛ که دختریه فوق العاده باهوش که از یکی از دانشگاه های خوب تهران مدرک فوق لیسانسش رو گرفته و از این به بعد بهش میگم (آروشا)، اونیکی پسری جوونه که دانشجوی دکتراست و بی نهایت ساده...
-
پنجشنبه گردی!
جمعه 17 مرداد 1404 16:27
دیروز ، پنجشنه صبح، که روز تعطیلی همکلاسی بود، بهش ماموریت دادند تا بره یکی از کارخونه های قزوین برای تایید و بازدید از یه خط تولید. چهارشنبه عصر وقتی بهش اعلام کردند زنگ زد به من و پرسید میای با هم بریم؟ میدونستم نگرانه که غر بزنم که چرا روز پنجشنبه برات ماموریت گذاشتند اما غر نزدم و فقط گفتم: توی این گرما من بشینم...
-
ذهن جَنگ زده!
چهارشنبه 15 مرداد 1404 11:30
سلام. امروز که تهران تعطیل شده (به علت گرمای بیش از حد، فقدان آب و برق و تصمیم گیری های غلط)؛ من نشستم پشت لپ تاپ و از خونه دارم کارهای تولید در کارخونه رو هندل میکنم. مدیرعامل روی یکی از سک.وهای نفت.یه، و من نمیدونم با این شرایط آب و برق ما تا کی میتونیم تولید داشته باشیم و کلا صنعت تا کی میتونه سرپا بمونه. حتما...
-
صفر باشد و بدبیاری باشد و خرافات و پنچری....
شنبه 11 مرداد 1404 10:26
سلام و صد سلام. فاصله نوشته هام خیلی زیاد شده، راستش دلیلش اینه که حرف های گفتنی رو نمیشه گفت ، و حرف هایی که میشه گفت یا خیلی تکراریه یا خیلی بی اهمیت. نمیدونم کِی میتونم دوباره راحت و بی قید بنویسم. و اما دلیل اصلی ننوشتنم در این مدت: از پنجشنبه ی گذشته همینجور بلاهای مختلف سرم میاد. عصر پنجشنبه روی تخت دراز کشیده...
-
سورپرایز کردن و سورپرایز شدن
یکشنبه 29 تیر 1404 15:20
جمعه تولد خرمالو جون بود و قرار بود هستی پنجشنبه شب براش یه تولد کوچیک بگیره. منم با هماهنگی با هستی و همکلاسی تصمیم گرفتیم بی خبر بریم خونه شون و غافلگیرش کنیم. صبح زود با همکلاسی راه افتادیم و ساعت ده رسیدیم. خرمالو جون حمام بود. نمیدونست ما اومدیم وقتی یواشکی پریدم جلوش، جیغ کشید و گفت باورم نمیشه خاله برا تولدم...
-
پاسخ به همولایتی
دوشنبه 23 تیر 1404 10:51
"به اونی که حیوون خونگی داره، توهین نکنید، اون از آدم ها نا امید شده! " متاسفانه این حرفت تا حد زیادی درسته اما اکثر این توهین ها - که حقشون هم هست بشنون - متعلق به سگ دار ها هست وگرنه کی با صاحبان ایگوانا ، خوکچه هندی ، مار ، سوسمار ، لاکپشت، ببر و پلنگ و ... کار داره گربه دارها رو هم حداکثر میشه خونه شون...
-
تلخی بی پایان این روزها......
یکشنبه 22 تیر 1404 15:19
سلام. به لحاظ ذهنی خیلی خسته ام. طوری که نه حوصله خوندن دارم و نه حال نوشتن. از بعد از اتفاقات اخیر، ناگهان انرژیم تخلیه شده. نمیدونم چرا همش منتظر یه خبر بد هستم. انگار حضرت عزرائیل افتاده دنبالم. هی من بدو، هی اون بدو. هیچ کجا احساس امنیت ندارم. از شنیدن اخبار و حرف های بی مزه همکاران خسته ام. دلم میخواد برم یک هفته...
-
به اونی که حیوون خونگی داره، توهین نکنید، اون از آدم ها نا امید شده!
چهارشنبه 4 تیر 1404 15:44
خوب سه روز گذشته به شستن و تمیز کردن خونه گذشت، الان هم قسمت آخر کار مونده که چون بچه ها خوابیدند دلم نمیاد جاروبرقی رو روشن کنم و آخرین اتاق رو جارو بکشم، چون طفلکی ها از صدای جاروبرقی میترسند. از شنبه باید برم سر کار. همکلاسی که از یکشنبه ی همین هفته رفته سر کار. زنگ زده و میگه چه خبر؟ میگم: فعلا امن و امان ، تا یک...
-
دوم تیر
دوشنبه 2 تیر 1404 18:49
گربه ها روی تخت کنارم دراز کشیدند. سیاه دستش رو دور پام انداخته و سرش رو چسبونده به پام. قشنگ سمت همکلاسی به بالشت تکیه داده. (این بالشتی نیست که زیر سر میگذاریم). از دور صدای انفجار و شلیک پدافند میاد. از دیشب ساعت سه شب سمت ما شروع شده و تا نزدیک ظهر ادامه پیدا کرده. زنگ زدم که به مدیرعامل بگم نره شرکت که با صدایی...
-
آدم های متظاهر
یکشنبه 1 تیر 1404 14:18
دیروز به همکلاسی گفتم وقتی این ترامپ مارمولک میگه دو هفته وقت میدم بعد وارد جنگ میشم بدون امروز یا فرداست که حمله کنند. فکر میکنه خیلی زرنگه اما من مدتهاست میدونم چه موجود پلیدیه، الان هم دورخیز کرده برا جایزه صلح نوبل، میخواد پایان جنگ روسیه _ اوکراین و ایران _ اس. رائی.ل رو به نام خودش تموم کنه و بگه من به دنیا...
-
و اینک جنگ
جمعه 30 خرداد 1404 18:27
همونی که فکر میکردم شد. مدتها بود درباره اش با دکتر حرف میزدم و اون میخندید و میگفت نه بابا، از این خبرها نیست. سال قبل تابستون که بالتازار پذیرش کاناداش اومد، مردد بود که بره یانه؟ بهش گفتم بی معطلی برو، در یکسال آینده ابرهای سیاهی رو میبینم که به سمت ما میان. دو ماه قبل به همکارها گفتم که کمی بیشتر با هم مهربان...
-
و اینگونه است زن بودن!
یکشنبه 18 خرداد 1404 14:46
هنوز نصب درب های سرویس بهداشتی و حمام تمام نشده، دیروز اومدند درب و چهارچوب جدید رو با فوم روی دیوار تثبیت کردند و امروز قراره بیان برای کارهای نهایی ونصب قاب دور درب ها. دیروز نتونستم پسرها رو توی اتاق خواب زندانی کنم. در نتیجه مثل مهندس ناظر کاملا کار رو کنترل کردند. شانس آوردم که نصاب ها که یک زن و شوهر بودند که از...
-
خاک و خاک و خاک
پنجشنبه 15 خرداد 1404 13:21
درب های توالت و حمام رو داریم عوض میکنیم. درب رو سفارش دادیم و اومده، امروز هم اوس بنا اومده که چهارچوب در رو دربیاره و گچ کاری ها رو انجام بده تا فردا نصاب بیاد درب ها رو نصب کنه. الان خونه تماما خاکه، گربه ها توی اتاق خواب زندانی هستند. از اونجایی که من میخواستم چهارچوبهای کهنه عوض بشه، کار سخت تر شد، داریم درب های...
-
بیهوده کاری
سهشنبه 13 خرداد 1404 14:55
دوستانِ دوره ی لیسانس یه گروه تلگ.رامی زدند و هر کسی ، اونی رو که ازش خبر داشته اضافه کرده توی گروه. حالا بعد از حدود بیست و پنج سال، دیدن چهره افراد و تغییراتشون و دیدن تصویر بچه هاشون واقعا جذاب و جالبه. آقایون اکثرا پیر و شکسته شدند اما خانم ها ، به برکت بوتاکس و جراحی های زیبایی بیشترشون خوشگل تر و جوون تر شدند....
-
سیاهِ جان
دوشنبه 5 خرداد 1404 14:19
دیروز که رسیدم خونه قشنگ و سیاه مثل همیشه اومدند دم در استقبال. منم مثل همیشه شروع کردم به قربون صدقه رفتن و سلام و علیک و نوازش کردن پسرا. تا اینکه چشمتون روز بد نبینه، نگاهم افتاد به میز تلویزیونی که تلویزیون روش نبود و افتاده بود زمین، جلوی میز. یه لحظه کپ کردم. نگاه کردم ببینم خرده شیشه ها کجاست. خرده شیشه ای رو...
-
و اما بزغاله....
شنبه 3 خرداد 1404 13:03
خوب از اونجایی که کودکی من بین تهران و شمال گذشته، اکثر خاطراتم هم یه ربطی به شمال داره. عشق من به بزغاله ها هم مربوط میشه به سفرهای ماهانه ما به گیلان و از اونجایی که باید از جاده قدیم قزوین به رشت برای عبور استفاده میکردیم (اتوبان نبود اون وقتا)، از کوهین و شیرین سو و لوشان عبور میکردیم و توی این مسیر پر بود از گله...
-
حیوانات خانگی مورد علاقه من
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 14:17
سلام مونپارناس عزیز یه خاطره ای تعریف کرد که منو برد به بچگی هام. هنوز مدرسه نمیرفتم و مهدکودکی بودم. از همون وقت ها عاشق حیوانات بودم. توی فیلم ها و کارتون ها همیشه چیزهایی به چشمم میومد که درزندگی واقعی یا اطرافیانمون وجود نداشت. مثلا یه بار به بابام گفتم اسم منو بنویس کلاس اسکی، دوست دارم اسکی کردن یادبگیرم. یادمه...
-
تئاتر شهر
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 15:11
سلام سلام. بعد از دو هفته بیماری سخت، سلام. تمام این دوهفته دعا میکردم پنجشنبه حالم خوب باشه، آخه بعد از مدتها بلیط تئاتر گرفته بودیم اونم توی تئاتر شهر. خدارو شکر که حالم خوب بود و رفتیم. تقریبا از پانزده روز قبلش بلیط گرفته بودیم. تئاتر موزیکال شاه لیر. به کارگردانی الیکا عبدالرزاقی و بازی خودش، رضا یزدانی، الهام...
-
سلامی دوباره
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 17:14
ده روز سخت رو پشت سر گذاشتم. سه روز هفته ی قبل نرفتم سرکار. شنبه دوباره حالم بد شد و شب دکتر و سرم. دکتر گفت کرونا گرفتی و باید مراقب باشی و همینکه بهتر میشی شروع نکنی به فعالیت زیاد. دو روزه دورکاری میکنم. همینکه صبح کله سحر بیدار نمیشم و راه نمیفتم سمت شرکت و بعد از ظهر یکساعت توی راه نمیمونم، خودش کلی برام انرژی...
-
امیدم را مگیر از من خدایا.....
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 18:28
جمعه بعدازظهر رفتیم کرج مراسم ختم مادر همکار همکلاسی. بعد هم رفتیم بستنی کوزهچی کرج و از بستنی های معروفش خوردیم. توی کرج پام کمی شل میزد. فکر کردم از ورزشه و عضلاتم گرفته. صبح شنبه از خواب بیدار شدم و چشمتون روز بد نبینه، گلودرد و بدن درد وحشتناک داشتم. نرفتم شرکت. تمام روز رو خوابیده بودم و خیس عرق. عصر لرز شدید هم...
-
ظهر تابستون شمال....
جمعه 12 اردیبهشت 1404 06:54
پریشب فیلم absolution رو دیدم. صحنه های دریا منو برد به دوران بچگی... چهار پنج ساله بودم. تابستونا میرفتیم شمال. صبحِ بعضی روزها پدر و مادر، من و برادر و بچه های عمو رو که همگی زیر نه سال بودیم( بین چهار تا هشت سال) میبردند دریا برای آب بازی و شنا. مادر زنبیل حصیری رو برمیداشت و به کمک زنعمو لباس و حوله برای ماها...
-
از ماست که بر ماست...
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 07:59
سهوی؟ عمدی؟ خرابکاری؟ نقشه ی جنگی؟ اشتباه انسانی؟ رعایت نکردن مقررات ایمنی؟ چه فرقی میکنه برای اونی که زندگیش در یک لحظه به فنا رفته! یا مرده، یا در حال مرگه، یا عزیزش رو از دست داده، یا قطع عضو شده، یا کار و سرمایه اش نابود شده، یا در شرف ابتلا به انواع بیماری های ناشی از استنشاق گازهای شیمیاییه! بگم تسلیت؟ تسلیت...
-
من و تمام این لحظه ها
جمعه 5 اردیبهشت 1404 19:48
بعد از اون واکسن کرونا و اون حمله ی بیماری، دیگه هیچوقت اون آدم قبلی نشدم. قدرت حرکتم روز به روز کمتر میشه، با ورزش و دارو خودم رو سرپا نگه میدارم ولی اتفاقات اطراف و استرس ها آروم آروم توانم رو کم میکنه. کپلچه آلرژیش عود کرده و همکلاسی بردتش دکتر، از اونجا زنگ زدند که زیر سرمه و حرفای دکتر رو گفتند. علاوه بر عود...
-
جمعه نوشت.
جمعه 29 فروردین 1404 18:00
به طور اتفاقی یه قسمت از سریال آبان رو دیدم، همون که ثابت به آبان گوشواره میده، بعد یه لنگه رو آبان میندازه گوشش و اونیکی رو میگه خودت بنداز گوشم. جالب اینکه تمام این مدت یه شال روی سر آبان بود. انگار داشتم یه فیلم کمدی تخیلی میدیم که ملقمه ای از سریال های ترکی، داستانهای فهیمه رحیمی و فیلمنامه های آبکی و پولکی که...
-
چند روز خوب< عجیب،بد....
دوشنبه 25 فروردین 1404 07:53
جمعه عصر با همکلاسی رفتیم خیابان نوفل لوشاتو به تماشای تئاتر مهمونی شام. این تئاتر رو دوست داشتم. انگار داشتم یکی از کتاب های مورد علاقه ام رو میخوندم. شنبه رفتم شرکت نمیدونم چرا حال روحم خوب نبود.از شب قبل برخلاف معمول یه دستبند طلای ظریف توی دستم بود. با وجود تمام سختی روز، بارون و آسمون ابری و صدای رعد و برق، حالم...
-
و چنین گفت رافی خوش سخن (آیکون خنده)
چهارشنبه 20 فروردین 1404 08:56
آدم ها از نظر من به لحاظ توانایی هاشون به دو گروه تقسیم میشوند. گروه اول : فرمانده و مدیرند. گروه دوم: سرباز و مامور گروه اول همیشه کلی نگرتر از گروه دوم هستند. آینده نگرتر هستند. هدف کلی براشون مهمتره. اینا بلدند که یک گروه رو به مقصد برسونند. بلدند که برنامه ریزی کنند بلدند که در موقعیت های بحرانی بر ترس هعاشون غلبه...
-
زندگی با طعم استرس و گربه
سهشنبه 19 فروردین 1404 14:10
آخ که چقدر خسته ام. یک هفته است درست و درمون نخوابیدم. سر شب خوابم میاد ولی وقتی میرم توی رختخواب خوابم نمیبره، اگر هم خوابم بره هر نیم ساعت بیدار میشم. توی خواب هم همش ذهنم درگیره، واقعا نمیدونم چرا. **** دیروز یکی از همکارها میگفت: من اون آدم دو سال قبل نیستم. بهش گفتم: نباید هم همون آدم باشی، هر سال سیصد و شصت پنج...