واگویه

روزهای بعد از این

واگویه

روزهای بعد از این

به قصد تاخیر، به امر تعجیل!

دیشب با خودم گفتم یک ربع بیشتر بخوابم. پس ساعت رو به جای پنج و نیم روی پنج و چهل و پنج گذاشتم برای زنگ. 

صبح ساعت که زنگ زد، پاشدم و آماده شدم و لباس عوض کردم و غذام رو برداشتم و رو به همکلاسی گفتم بریم. بعد ساعت رو نگاه کردم دیدم پنج دقیقه به شش هست. تعجب کردم. با خودم گفتم من اینهمه کار کردم تازه ده دقیقه گذشته؟! بعد شک کردم و آلارم گوشی رو نگاه کردم و دیدم دیشب توی خواب آلودگی اشتباها به جای پنج و چهل و پنج دقیقه ساعت رو روی پنج و ربع تنظیم کردم و درنتیجه نه تنها یه ربع بیشتر نخوابیدم که یه ربع هم کمتر خوابیدم.

اما از اونجایی که هیچ کاری بی حکمت نیست وقتی رسیدیم به چمران و در ترافیک شدید گیر افتادیم، فهمیدم اون زودتر بیدار شدنه به نفعمون بوده.

جلوتر از  ورودی صدا و سیما چندین ماشین آتش نشانی و پلیس ایستاده بود و  به شدت بوی سوختگی میومد. 

کمی جلوتر سمت راست یه ماشین سواری بود که جزغاله شده بود. طوری که نمیشد تشخیص داد چه ماشینی بوده.

همکلاسی گفت احتمالا جاده خیس بوده، ماشین سرعت داشته و لیز خورده و خورده به جدول.

من گفتم خدا کنه کسی چیزیش نشده باشه. اون ماشینی که من دیدم فاجعه بود.

  ادامه مطلب ...

زندگی روستایی

نشستم و دوباره برنامه زندگی روستایی رو تماشا میکنم.

دلم برای مادربزرگ و مادرم و خاله بزرگه تنگ شده، نمیدونم چقدر باید صبر کنم تا ببینمشون، نمیدونم اصلا دیدنشون لطف اون روزهای قدیم رو داره یا نه؟ یا اینکه آیا واقعا دوباره میبینمشون؟  اصلا اون دنیایی هست؟؟؟؟

مادربزرگم توی یه روستا توی گیلان زندگی میکرد. یه خونه روستایی با یه ایوون بزرگ که تابستونا همیشه درحالیکه یه بادبزن حصیری دستش بود، مینشست روی ایوون و به حیاطش( اون حیاط باصفا و پر گل) نگاه میکرد. 

گوشه ی حیاط یه مرغدونی داشت که توش مرغ و خروس و گاهی اردک نگه می داشت. 

خونه ی خاله بزرگه هم که بعد لز سالها زندگی در تهران، برگشته بودند به ولایتشون، دو تا کوچه اون طرف تر بود. که البته هنوزهم هست.

درختای میوه، چاه آب، پاشویه و حوض داخل حیاط،، انبار برنج گوشه ی حیاط، غاز و اردک و بوقلمون و مرغ و خروس و .....

به لطف مادربزگ و خاله من از بچگی با زندگی روستایی آشنا شدم. کوچیک که بودم و تابستونا میومدیم خونه ی مادربزرگ، بعد از بریدن برنج ها، نوبت بافتن حصیر و سبد از ساقه های برنج میشد. پدربزرگم شالیکا ر بود. بهار و تابستون کارش روی زمین بود و کاشت و داشت و برداشت برنج، پاییز و زمستون، یا شکار میکرد یا نجاری. پدرش نجار ماهری بود که نجاری رو از اون یاد گرفته بود. 

مادربزرگم تعریف میکرد که بچه های پدر شوهرش کوچیک بودند که مادرشوهرش فوت کرد. به جای اینکه دوباره ازدواج کنه، همینکه پسر بزرگش(پدربزرگم) به سن ازدواج رسید و گفت مادربزرگمو میخواد، آستین بالا زد و رفت براش خواستگاری و بعد هم  مادربزرگم که عروس بزرگش بود رو آورد خونه اش. از اون به بعد مادربزرگم شد خانم اون خونه، پدرشوهر اختیار خونه و بچه ها رو داد دستش و از اونجایی که مادربزرگ خان زاده بود، حسابی احترامش رو حفظ کرد. مادربزرگم هم با اینکه سن کمی داشت برای دو تا خواهرشوهر و برادرشوهرش مادری کرد و همه رو فرستاد خونه بخت و تا آخرین روز عمر پدرشوهرش، بهش خدمت کرد و با وجود مریض شدنش،  خودش نگهش داشت.

مادربزرگم برای یه روستا قابل احترام بود. از هیچ چیزی نمیترسید. پا به پای پدربزرگم کار میکرد.

وقتی اون خانم و آقا توی برنامه ی زندگی روستایی رو میبینم،یاد مادربزرگ و پدربزرگم میفتم و میدونم چقدر اون خونه ی روستایی کار داره، تمیز نگه داشتن حیاط و خونه، رسیدگی به درخت ها، رسیدگی به سقف خونه که در اثر بارندگی مداوم زودآسیب میبینه، رسیدگی به انبارها، اجاق های زغالی، سرما و رطوبت پاییز و زمستون و گرمای شرجی تابستون و .....

سختی های اون زندگی ها رو من کاملا لمس کردم اما نمیدونم چرا مدتیه وسوسه شدم برم روستا زندگی کنم.

****

چقدر پریشون و پراکنده نوشتم. .میخوام از فکر جنگ فرار کنم اما این پریشونی ذهن در تمام نوشته ام هست.

*****

بمیرم برای دل بابای سپهر


دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد.....!

دیروز  صبح همکلاسی جلسه داشت و من خونه بودم. قرار بود برا ناهار کتلت بپزم. همیشه همکلاسی بود و سیب زمینی و پیاز رو برام رنده میکرد. هرچی صبر کردم دیدم نخیر، قرار نیست زود برگرده، در نتیجه رفتم سراغ رنده برقی....

سال هزار و چهارصد که اون حمله ی بد بهم دست داد و توان دست و پای راستم کم شد، همکلاسی این رنده رو برام خرید. بعد از یکسال بیکاری هر دومون، چند ماه بود که رفته بود سر کار. وضع مالیمون بعد از خرید خونه چندان جالب نبود. ده روز بیمارستان خوابیدن بدون بیمه تکمیلی، هزینه داروها و قسط مدرسه و .....

توی اون شرایط خریدن اون رنده برقی برامون ضروری نبود، اما همکلاسی بعد از اینکه من یه بار بهش گفته بودم دیگه دستم قوت نداره چیزی رو رنده کنم، تو نباشی چه کنم؟  برا اینکه غصه نخورم این رنده رو خریده بود.

بارها ازش استفاده کردم و هربار گفتم خدا خیرت بده، مرد! 

گاهی نشون دادن دوست داشتن ها نیازی به خریدن طلا و جواهرات و گوشی آیفون و دسته گل چند میلیونی و ...‌ نداره.

گاهی فقط باید بهش بفهمونی که به فکرشی.

*****

امروز توی این برف مادرشوهرجان رو برداشتیم رفتیم سمت پاسداران. اونجا از ساندویچی رافیک برا ناهار ساندویچ گرفتیم و خوردیم (مادرشوهر و همکلاسی عاشق ساندویچ هستند) بعد هم از اونجا رفتیم خونه فامیل شوهری که توی قیطریه است. یه زن و شوهر مسن که مرد خانواده بیمار و خونه نشین شده و زن خونواده هم بابت مراقبت از همسرش مجبوره خونه بمونه. کلی خوشحال شدند و کلی حرف زدند و مثل همه مردم کلی ناله و نفرین کردند و بابت شرایط و گرونی و جوون ها، غصه خوردند.

این روزها هرکی رو که میبینی خون میگریه!

*****

سیاه لاغر شده. نمیدونم چرا، خیلی ورجه و وورجه میکنه. نمیدونم به خاطر غذای مخصوص عقیم شده است، یا تحرک زیاد، یا چی؟

امروز براش بوقلمون پختم گفتم یه کم تقویت بشه.

برگشتنی همکلاسی هر جا گربه ای توی برف دید براش کمی غذا گذاشت تا سیر بشه.

*****

میتونستم جای هر کدوم از اون مادرها باشم که بچه هاشون رو توی کیسه های مشکی جستجو میکنند......

قلبم این روزها درد میکنه!

خدایا سپاسگزاری به زبونم نمیاد! 

اشک چشم هام خشک شده!

چیزهایی میبینم که تا مغر استخوانم درد میگیره!

کجا رفتی؟ هستی؟ میشنوی؟ میبینی؟

و....

مزن بر سر ناتوان دست زور

که روزی درافتی به پایش چو مور..‌...

کی فکرش رو میکرد با باریدن برف، امروز تعطیل بشیم.

دیشب زنگ زدند و گفتند فردا تعطیلیم. من لپ تاب رو نیاورده بودم خونه، اول خواستم صبح برم لپ تاپ رو بیارم. بعد با خودم گفتم ولش کن، حالا برا من، سرایدار بیچاره هم باید کلی راهو بکوبه و بیاد شرکت.

فلذا در خانه ماندیم به اسنراحت و نانوایی.

****

دو تا نون تست توی فره 

خمیر ترش داره به پیک میرسه و باید خمیر نان رو آماده کنم.

نشستم جلوی تلویزیون و برنامه زندگی روستایی رو از جم فود تماشا میکنم.

همکلاسی سر کاره و برای شام سفارش میرزاقاسمی داده.

به این نتیجه رسیدم اینقدر که ما گیلانی ها غذای گیاهی میخوریم، بقیه مردم، به خصوص ترک ها، غذای گوشتی میخورند.

****

گربه ها زیر شوفاژ خوابیدند. راحت و بی خیال.

****

دلم یه عالمه کاسه و بشقاب لعابی میخواد.

****

حال دلمون خوش نیست، اگر دیدی لبخند میزنیم، تو باور نکن!