-
بی حسی
شنبه 27 تیر 1405 11:28
بعد از اون دو روز نحس، یه جور بی حسی در تمام بدنم پخش شده. نسبت به هر چیزی بی احساس شدم. هیچ دردی اونقدر بزرگ به نظر نمیاد که بابتش احساس غم یا نگرانی بهم دست بده، گرونی، جنگ، بمباران، صداهای انفجار و شنیدن اخبار بد، هیچ اثری روم نداره. سر شدم. بی حس شدم. تنها چیزی که عصبانیم میکنه چرت و پرت هاییه که گاهی میشنوم، اونم...
-
روزگار نامناسب، مردم ناسازگار
سهشنبه 23 تیر 1405 15:00
سلام به قول دوستان: درود! خواهرشوهر رسید، چه رسیدنی! دو روز قبل از ترکیه پرواز داشت ایران، همون شب بزن بزن شروع شد. صبح به هواپیما گفتند باید برگردی، با کلی رای زنی هواپیما ارومیه فرود اومد و بعد از چند ساعت معطلی بالاخره پرواز کرد تهران. اینجوری بود که مادرشوهر حسابی سورپرایز شد. **** سیاه و قشنگ رو برده بودم...
-
شانسی شانسی سلام!
سهشنبه 16 تیر 1405 17:03
الان خیلی اتفاقی با گوشی رفتم بلاگ اسکای و دیدم وبلاگ باز شد. باورم نمیشد! اونقدر توی این سه ماه اخیر وبلاگ رو چک کردم و همیشه خارج از دسترس بود که دیگه تصمیم گرفته بودم فراموشش کنم. تلویزیون روشنه و دارم زندگی روستایی رو تماشا میکنم. بیماری سرطان مادرشوهر برگشته. دو هفته قبل دومین جلسه شیمی درمانی رو داشت. از جمعه دو...
-
سه شنبه 18 اسفند 1404
سهشنبه 19 اسفند 1404 10:02
سلام دیروز بعد از یک شب آروم (پریشب) که ساعت دو و نیم شب با پیام انتخاب رهبری از خواب پریده بودم و دیگه تا صبح خوابم نبرده بود ، یک روز طوفانی شروع شد. اونقدر کار شرکت زیاد بود که نگو.از یه طرف پای سیستمی که نتش به زور کار میکرد. از طرف دیگه گوشی خونه که هر لحظه زنگ میخورد به دستم بود! از همه بدتر به صورت مداوم و مکرر...
-
شب سرخ و صبح سیاه تهران
یکشنبه 17 اسفند 1404 15:20
دیشب قشنگ جان داشت از ظرف غذاش توی آشپزخونه غذا میخورد که با اولین صدای انفجار مهیب بچه پرید و رفت زیر میز ناهارخوری. دومین انفجار انگار نزدیک تر و قوی تر بود. همکلاسی منو که داشتم کتاب میخوندم کشید پشت دیوار اتاق خواب. گفتم این دیگه چی بود؟ گفت نزدیک بود. گفتم مگه دور و اطراف ما جایی مونده؟ گفت شاید مسجد مخبری بود....
-
یک هفته بعد از شوک بزرگ
شنبه 16 اسفند 1404 20:48
دیشب ساعت حدود دو و نیم با شنیدن صدایی از خواب پریدم. رفتم دستشویی. وقتی درب دستشویی رو باز کردم دیدم قشنگ پشت در منتظرم نشسته. تعجب کردم. آروم پرسیدم: چی میخوای مامان؟ منو کشوند سمت آشپزخونه. ناگهان صدایی بلند شنیدم. پشت اون صدا یه صدای دیگه. آب داخل ظرف آبخوریشون رو عوض کردم و برگشتم به رختخوابی که توی تنگ ترین قسمت...
-
روز چهارم واقعه ی بزرگ تا روز هفتم
سهشنبه 12 اسفند 1404 14:48
یکشنبه ساعت 3 شب از شدت انفجار از خواب پریدم، طوری که تب خال زدم. روز دوشنبه تا غروب شدت صداها زیاد بود. بعد از هر انفجار نزدیک، صدای دزدگیر ماشین ها بلند میشد. تمام مدت یا تلفن زنگ میزد یا ما در حال تماس گرفتن با دوستان و آشنایان بودیم. امروز همکلاسی رفت سر کار. دیشب برخلاف پریشب آروم بود. امروز هم از دیروز خلوت تره....
-
1404-12-09
یکشنبه 10 اسفند 1404 22:52
صبح زود با همکلاسی رفتیم سر کار. من حدود ساعت هفت صبح رسیدم. تا هشت که کار شروع بشه ، روی صندلیم چرت زدم. کم کم همکاران رسیدند. ساعت حدود نه صبح بود که به خورشید گفتم یادم باشه موقع رفتن لپ تاپ رو با خودم ببرم. پرسید: چرا؟ گفتم حسم میگه امروز میزنه، شاید غروب یا شب ! دکتر جون خندید و مثل همیشه با تمسخر گفت ای بابا زدن...
-
خلاصه و سریع
شنبه 2 اسفند 1404 12:47
سلام رفتم شمال. چه رفتنی! دلم گرفته تر شد. غمگین تر شدم. دیدم دور و برمون چقدر خالی شده. گورستان شهرمون پر شده از گور آشناها، گورستان روستای مادری رو که نگو. به قول همسر شما اینجا رو کنترات برداشتید. بزرگترا که همه حدود شصت سالگی فوت کردند. چقدر دلم خونواده ای خواست که پدربزرگ و مادربزرگ هشتاد، نودساله داشته باشه، پدر...
-
کدوم یکی؟
سهشنبه 14 بهمن 1404 14:34
نمیدونم کدوم یکی رو تعریف کنم. داستان زندگی اون راننده اسنپی که چهارشنبه ی گذشته، توی شلوغی ترافیک ، سرِ درد دلش باز شد و شروع کرد به حرف زدن که بعد از بیست و شش سال زندگی مشترک همسرش به خاطر اینکه سفر خارج نبرده بودش ترکش کرده و حالا بعد از دوسال که دیده اون آقا مجدد ازدواج کرده ناراحت شده و شاکیه که آقا درست و حسابی...
-
به قصد تاخیر، به امر تعجیل!
یکشنبه 5 بهمن 1404 15:18
دیشب با خودم گفتم یک ربع بیشتر بخوابم. پس ساعت رو به جای پنج و نیم روی پنج و چهل و پنج گذاشتم برای زنگ. صبح ساعت که زنگ زد، پاشدم و آماده شدم و لباس عوض کردم و غذام رو برداشتم و رو به همکلاسی گفتم بریم. بعد ساعت رو نگاه کردم دیدم پنج دقیقه به شش هست. تعجب کردم. با خودم گفتم من اینهمه کار کردم تازه ده دقیقه گذشته؟! بعد...
-
زندگی روستایی
شنبه 4 بهمن 1404 21:32
نشستم و دوباره برنامه زندگی روستایی رو تماشا میکنم. دلم برای مادربزرگ و مادرم و خاله بزرگه تنگ شده، نمیدونم چقدر باید صبر کنم تا ببینمشون، نمیدونم اصلا دیدنشون لطف اون روزهای قدیم رو داره یا نه؟ یا اینکه آیا واقعا دوباره میبینمشون؟ اصلا اون دنیایی هست؟؟؟؟ مادربزرگم توی یه روستا توی گیلان زندگی میکرد. یه خونه روستایی...
-
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد.....!
جمعه 3 بهمن 1404 21:42
دیروز صبح همکلاسی جلسه داشت و من خونه بودم. قرار بود برا ناهار کتلت بپزم. همیشه همکلاسی بود و سیب زمینی و پیاز رو برام رنده میکرد. هرچی صبر کردم دیدم نخیر، قرار نیست زود برگرده، در نتیجه رفتم سراغ رنده برقی.... سال هزار و چهارصد که اون حمله ی بد بهم دست داد و توان دست و پای راستم کم شد، همکلاسی این رنده رو برام خرید....
-
و....
چهارشنبه 1 بهمن 1404 15:44
مزن بر سر ناتوان دست زور که روزی درافتی به پایش چو مور..... کی فکرش رو میکرد با باریدن برف، امروز تعطیل بشیم. دیشب زنگ زدند و گفتند فردا تعطیلیم. من لپ تاب رو نیاورده بودم خونه، اول خواستم صبح برم لپ تاپ رو بیارم. بعد با خودم گفتم ولش کن، حالا برا من، سرایدار بیچاره هم باید کلی راهو بکوبه و بیاد شرکت. فلذا در خانه...
-
تعلیق
دوشنبه 29 دی 1404 08:44
زنده ام. نفس میکشم اما زندگی نمیکنم. در کابوسی دائمی دست و پا میزنم. محیط کار با وجود آدم های مختلف و بحث هایی که میشه واقعا غیر قابل تحمله. دوست دارم برم توی یه روستای خوش آب و هوا زندگی کنم. اگر کسی انتخاب میکنه با شرافت زندگی کنه و بمیره به انتخابش احترام بگذاریم و شرفش رو نفروشیم.
-
روزای روشن خداحافظ.....
چهارشنبه 10 دی 1404 16:35
پریروز حالم بد بود و سردرد شدید داشتم و نرفتم شرکت، دیروز سعید گفت روز قبل مدیر کارخونه اومده بوده دفتر، خوشحال شدم که نرفتم و ندیدمش. خداروکلی شکر کردم بابت سردرد و حال بد! امروز هم تعطیل شدیم. به علت برودت هوای بهاری حاکم بر تهران. دیروز بعد از اندکی بارش و بعد هم وزش شدید باد، آسمون آبی آبی شد. رنگی که مدتهاست حسرت...
-
حفره ای در دل
یکشنبه 7 دی 1404 10:15
دفعه دوم که رفته بودم پیش روانپزشکم، آدرس رو روی نقشه ی اسنپ اشتباه زدم و سه تا چهار راه اونور تر پیاده شدم و پیاده راه افتادم سمت مطب، به مطب که رسیدم، از خستگی میلنگیدم. دیدم جلوی ساختمان پارچه زدند که این در بسته است و باید از درب پشتی که توی کوچه ی پشتیه وارد بشید. آه از نهادم بلند شد. به سختی خودم رو رسوندم به...
-
چیزهای خوب ، گاهی هم عجیب
چهارشنبه 12 آذر 1404 15:33
مدت طولانیه که ننوشتم، ده بار خواستم بنویسم اما نشد. سرگرم گرفتن دوباره ایزوی شرکت بودم. داماد همکلاسی هست و باهاش سرگرمیم، روز مادر شد و این وسط چندتا دکتر رفتن و عکس و ..... هم بود. مهمان عزیزی هم از ارومیه داشتم که کلی باهاش خوش گذشت. اینه که اصلا فرصت نمیکردم حتی درست و درمون گوشیم رو چک کنم و شرمنده ی همه ی...
-
از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
دوشنبه 10 آذر 1404 17:12
سلام نمیدونم شما هم مثل من این روزها به شدت سرتون شلوغه و همش وقت کم میارید یا اینکه این فقط منم که دوست دارم بیست و چهارساعت روز تبدیل بشه به سی و دو ساعت چون من کلی کار عقب افتاده دارم. داماد همکلاسی از جمعه شب اومده ایران بابت انجام یکسری کارهای مالی. مادرشوهرجان هم انتظار داره ما هر روز بریم اونجا تا داماد عزیزش...
-
درد و دل
چهارشنبه 28 آبان 1404 14:55
شنبه صبح که اومدم شرکت، برق قطع شده بود. یکی اومده بود طبقه سوم تمام کابل های برق رو دزدیده بود. کابل برق ژنراتور را هم دزدیده بود. صبر کردم تا بچه ها بیان بعد لپ تاپ رو برداشتم و رفتم خونه تا از خونه کار کنم. شام مهمون داشتم. چه مهمون عزیزی. از شب قبل کارهامو انجام داده بودم. هم غذام آماده بود و هم نون و کیک پخته...
-
بی تمرکزم!
سهشنبه 20 آبان 1404 15:46
نشستم توی مطب متخصص آنکولوژ مادرشوهرجان. جواب آزمایشش رو (چکاپ دوره ای) آوردم ببینه. مرخصی ساعتی گرفتم. به بچه ها میگم من دارم میرم دکتر، یکیشون میگه باز هم؟! میگم: این دفعه نوبت مادرشوهره! کلا تمام مرخصی هام شده برا دکتر رفتن. این روزها همش وقت کم میارم. دیشب با هستی تلفنی حرف میزدیم، گفت از زهرا خبر داری؟ گفتم نه،...
-
تئاتر اولیور توئیست
شنبه 17 آبان 1404 22:03
برای چهارشنبه شب بلیط تئاتر اولیور توئیست رو خریده بودم. ردیف های VVIP فروخته شده بودند، دوتا صندلی در VIP2دقیقا کنار حدفاصل وی آی پی یک و دو، خالی بود. از خدا خواسته اون دو تا بلیط رو خریده بودم. خیالم راحت بود حین رفت و آمد بقیه، اون ابتدای ردیف، کمتر آسیب میدیدم. تا چهارشنبه از هیجان و البته استرس بابت سرمای هوا،...
-
نان خمیر ترش
شنبه 10 آبان 1404 14:22
من کیک و شیرینی و انواع نان با خمیر مایه فوری رو پخته بودم اما همیشه دلم میخواست بتونم نان خمیر ترش بپزم. دائم توی اینستاگرام در صفحات پخت نان می چرخیدم تا رسیدم به پریسا حیدری ( pariscake@) . یه مشهدی باحال ساکن بلژیک. اونقدر قشنگ و ساده نان میخت و اونقدر پخت نان رو آسون میگرفت و باهاش به سادگی رفتار میکرد که تماشای...
-
آخر هفته طولانی (قسمت دوم)
پنجشنبه 1 آبان 1404 21:56
با صدای قشنگ که پشت در ایستاده بود و میو میو میکرد از خواب پریدم. کلید پشت در روی قفل مونده بود و همکلاسی هم توی راهرو پشت در گیر افتاده بود. در رو براش باز کردم و اومد تو. همون شب ساعت دوازده نوبت ام آر آی داشتم. خواب عصر حالم رو بهتر کرده بود. با همکلاسی صحبت کردیم و شام خوردیم تا ساعت یازده شد، راه افتادیم سمت مرکز...
-
آخر هفته ای طولانی (قسمت اول)
شنبه 26 مهر 1404 12:31
از سه شنبه شب بعد از جلسه یوگا، پهلوی راست و شکمم به شدت درد گرفت. انگار روده هام رو به هم گره زده بودند. کیسه آب گرم و خوردن دم نوش کمی بهترم کرد. صبح چهارشنبه با درد بیدار شدم. سریع لباس پوشیدم تا همکلاسی منو برسونه سر کار. وقتی رسیدیم شرکت همکلاسی ماشین رو توی کوچه پشت در ساختمون نگه داشت. شرکت توی یه کوچه ی بن بست...
-
کلافگی پاییزی با چاشنی تصویر آشنا
یکشنبه 20 مهر 1404 13:59
سلام. چند وقته کلافه ام. کلا نمیدونم دچار افسردگی فصلی شدم، از زندگی خسته ام ، محیط کارم آزاردهنده است یا از این پا در هوا بودن خسته شدم. دوست دارم ساعت ها خونه باشم و خودم رو با کارِ خونه و سرگر می های شخصیم مشغول کنم. فکر کنم افسرده شدم. دلم طبیعت میخواد، یه مزرعه پر از حیوانات اهلی، یه دشت بزرگ پر از شقایق و یه...
-
و هر روز فراری تر از انسانها نسبت به روز قبل
سهشنبه 8 مهر 1404 10:28
صفحه یادداشت جدید وبلاگ رو باز کردم که یه چیزی که از دیشب توی مغزم تاب میخورد رو بنویسم، اما همه چیز با شنیدن نظرات همکاران از ذهنم پرید. سعید دانشجوی دکتراست و دیروز برای اولین بار سر کلاس درس این ترمش حاضر شده بود و گفت که هیچ کدوم از همکلاسی هاش که همگی کارمندای دولت هستند، نیومده بودند. من گفتم : ناسلامتی شما...
-
واقعیت و خیال
یکشنبه 6 مهر 1404 18:33
سلام. دو روزه بابت به قول خودم سرماخوردگی و به قول دکتر آنفولانزا توی خونه هستم. از چهارشنبه درگیر شدم. اینکه میگم به قول خودم سرماخوردگی، چون به شدت آبریزش بینی داشتم و بدن درد هم نداشتم. فقط سردرد. متاسفانه از بعد از کرونا هر بار که سرما میخورم به ریه ها هم میزنه و سرفه و تنگی نفس هم پیدا میکنم. بگذریم. ***** نظر...
-
خدمات دولتی
چهارشنبه 2 مهر 1404 09:59
دوشنبه رو مرخصی گرفته بودم که برم دنبال تعویض گواهینامه و شناسنامه. از اونجایی که پلیس بعلاوه ده سر راهمون بود اول رفتیم برا گواهینامه. رفتن همانا و گیر افتادن همان. اونقدر شلوغ بود و اونقدر کار کردنشون روی اعصاب بود که نگو و نپرس. هرچی به همکلاسی گفتم بیا بریم یه شعبه دیگه قبول نکرد گفت همه جا همینه. یه ساختمون سه...
-
سعید و خونه!
دوشنبه 24 شهریور 1404 14:01
دو روز قبل سعید اومد و گفت خانم رافائل امروز بعد از کار وقت داری؟ گفتم چطور مگه؟ گفت میخوام برم یه واحد آیارتمان ببینم گفتم اگر میتونید با من بیاید . توضیح: بعد از فوت پدر سعید، مادرش خیلی بی تابی میکنه و میگه دیگه نمیتونه توی این خونه که همسرش فوت کرده زندگی کنه. پسرها رو راضی کرده که خونه رو بفروشند و جای دیگه ای...