-
کدوم یکی؟
سهشنبه 14 بهمن 1404 14:34
نمیدونم کدوم یکی رو تعریف کنم. داستان زندگی اون راننده اسنپی که چهارشنبه ی گذشته، توی شلوغی ترافیک ، سرِ درد دلش باز شد و شروع کرد به حرف زدن که بعد از بیست و شش سال زندگی مشترک همسرش به خاطر اینکه سفر خارج نبرده بودش ترکش کرده و حالا بعد از دوسال که دیده اون آقا مجدد ازدواج کرده ناراحت شده و شاکیه که آقا درست و حسابی...
-
به قصد تاخیر، به امر تعجیل!
یکشنبه 5 بهمن 1404 15:18
دیشب با خودم گفتم یک ربع بیشتر بخوابم. پس ساعت رو به جای پنج و نیم روی پنج و چهل و پنج گذاشتم برای زنگ. صبح ساعت که زنگ زد، پاشدم و آماده شدم و لباس عوض کردم و غذام رو برداشتم و رو به همکلاسی گفتم بریم. بعد ساعت رو نگاه کردم دیدم پنج دقیقه به شش هست. تعجب کردم. با خودم گفتم من اینهمه کار کردم تازه ده دقیقه گذشته؟! بعد...
-
زندگی روستایی
شنبه 4 بهمن 1404 21:32
نشستم و دوباره برنامه زندگی روستایی رو تماشا میکنم. دلم برای مادربزرگ و مادرم و خاله بزرگه تنگ شده، نمیدونم چقدر باید صبر کنم تا ببینمشون، نمیدونم اصلا دیدنشون لطف اون روزهای قدیم رو داره یا نه؟ یا اینکه آیا واقعا دوباره میبینمشون؟ اصلا اون دنیایی هست؟؟؟؟ مادربزرگم توی یه روستا توی گیلان زندگی میکرد. یه خونه روستایی...
-
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد.....!
جمعه 3 بهمن 1404 21:42
دیروز صبح همکلاسی جلسه داشت و من خونه بودم. قرار بود برا ناهار کتلت بپزم. همیشه همکلاسی بود و سیب زمینی و پیاز رو برام رنده میکرد. هرچی صبر کردم دیدم نخیر، قرار نیست زود برگرده، در نتیجه رفتم سراغ رنده برقی.... سال هزار و چهارصد که اون حمله ی بد بهم دست داد و توان دست و پای راستم کم شد، همکلاسی این رنده رو برام خرید....
-
و....
چهارشنبه 1 بهمن 1404 15:44
مزن بر سر ناتوان دست زور که روزی درافتی به پایش چو مور..... کی فکرش رو میکرد با باریدن برف، امروز تعطیل بشیم. دیشب زنگ زدند و گفتند فردا تعطیلیم. من لپ تاب رو نیاورده بودم خونه، اول خواستم صبح برم لپ تاپ رو بیارم. بعد با خودم گفتم ولش کن، حالا برا من، سرایدار بیچاره هم باید کلی راهو بکوبه و بیاد شرکت. فلذا در خانه...
-
تعلیق
دوشنبه 29 دی 1404 08:44
زنده ام. نفس میکشم اما زندگی نمیکنم. در کابوسی دائمی دست و پا میزنم. محیط کار با وجود آدم های مختلف و بحث هایی که میشه واقعا غیر قابل تحمله. دوست دارم برم توی یه روستای خوش آب و هوا زندگی کنم. اگر کسی انتخاب میکنه با شرافت زندگی کنه و بمیره به انتخابش احترام بگذاریم و شرفش رو نفروشیم.
-
روزای روشن خداحافظ.....
چهارشنبه 10 دی 1404 16:35
پریروز حالم بد بود و سردرد شدید داشتم و نرفتم شرکت، دیروز سعید گفت روز قبل مدیر کارخونه اومده بوده دفتر، خوشحال شدم که نرفتم و ندیدمش. خداروکلی شکر کردم بابت سردرد و حال بد! امروز هم تعطیل شدیم. به علت برودت هوای بهاری حاکم بر تهران. دیروز بعد از اندکی بارش و بعد هم وزش شدید باد، آسمون آبی آبی شد. رنگی که مدتهاست حسرت...
-
حفره ای در دل
یکشنبه 7 دی 1404 10:15
دفعه دوم که رفته بودم پیش روانپزشکم، آدرس رو روی نقشه ی اسنپ اشتباه زدم و سه تا چهار راه اونور تر پیاده شدم و پیاده راه افتادم سمت مطب، به مطب که رسیدم، از خستگی میلنگیدم. دیدم جلوی ساختمان پارچه زدند که این در بسته است و باید از درب پشتی که توی کوچه ی پشتیه وارد بشید. آه از نهادم بلند شد. به سختی خودم رو رسوندم به...
-
چیزهای خوب ، گاهی هم عجیب
چهارشنبه 12 آذر 1404 15:33
مدت طولانیه که ننوشتم، ده بار خواستم بنویسم اما نشد. سرگرم گرفتن دوباره ایزوی شرکت بودم. داماد همکلاسی هست و باهاش سرگرمیم، روز مادر شد و این وسط چندتا دکتر رفتن و عکس و ..... هم بود. مهمان عزیزی هم از ارومیه داشتم که کلی باهاش خوش گذشت. اینه که اصلا فرصت نمیکردم حتی درست و درمون گوشیم رو چک کنم و شرمنده ی همه ی...
-
از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
دوشنبه 10 آذر 1404 17:12
سلام نمیدونم شما هم مثل من این روزها به شدت سرتون شلوغه و همش وقت کم میارید یا اینکه این فقط منم که دوست دارم بیست و چهارساعت روز تبدیل بشه به سی و دو ساعت چون من کلی کار عقب افتاده دارم. داماد همکلاسی از جمعه شب اومده ایران بابت انجام یکسری کارهای مالی. مادرشوهرجان هم انتظار داره ما هر روز بریم اونجا تا داماد عزیزش...
-
درد و دل
چهارشنبه 28 آبان 1404 14:55
شنبه صبح که اومدم شرکت، برق قطع شده بود. یکی اومده بود طبقه سوم تمام کابل های برق رو دزدیده بود. کابل برق ژنراتور را هم دزدیده بود. صبر کردم تا بچه ها بیان بعد لپ تاپ رو برداشتم و رفتم خونه تا از خونه کار کنم. شام مهمون داشتم. چه مهمون عزیزی. از شب قبل کارهامو انجام داده بودم. هم غذام آماده بود و هم نون و کیک پخته...
-
بی تمرکزم!
سهشنبه 20 آبان 1404 15:46
نشستم توی مطب متخصص آنکولوژ مادرشوهرجان. جواب آزمایشش رو (چکاپ دوره ای) آوردم ببینه. مرخصی ساعتی گرفتم. به بچه ها میگم من دارم میرم دکتر، یکیشون میگه باز هم؟! میگم: این دفعه نوبت مادرشوهره! کلا تمام مرخصی هام شده برا دکتر رفتن. این روزها همش وقت کم میارم. دیشب با هستی تلفنی حرف میزدیم، گفت از زهرا خبر داری؟ گفتم نه،...
-
تئاتر اولیور توئیست
شنبه 17 آبان 1404 22:03
برای چهارشنبه شب بلیط تئاتر اولیور توئیست رو خریده بودم. ردیف های VVIP فروخته شده بودند، دوتا صندلی در VIP2دقیقا کنار حدفاصل وی آی پی یک و دو، خالی بود. از خدا خواسته اون دو تا بلیط رو خریده بودم. خیالم راحت بود حین رفت و آمد بقیه، اون ابتدای ردیف، کمتر آسیب میدیدم. تا چهارشنبه از هیجان و البته استرس بابت سرمای هوا،...
-
نان خمیر ترش
شنبه 10 آبان 1404 14:22
من کیک و شیرینی و انواع نان با خمیر مایه فوری رو پخته بودم اما همیشه دلم میخواست بتونم نان خمیر ترش بپزم. دائم توی اینستاگرام در صفحات پخت نان می چرخیدم تا رسیدم به پریسا حیدری ( pariscake@) . یه مشهدی باحال ساکن بلژیک. اونقدر قشنگ و ساده نان میخت و اونقدر پخت نان رو آسون میگرفت و باهاش به سادگی رفتار میکرد که تماشای...
-
آخر هفته طولانی (قسمت دوم)
پنجشنبه 1 آبان 1404 21:56
با صدای قشنگ که پشت در ایستاده بود و میو میو میکرد از خواب پریدم. کلید پشت در روی قفل مونده بود و همکلاسی هم توی راهرو پشت در گیر افتاده بود. در رو براش باز کردم و اومد تو. همون شب ساعت دوازده نوبت ام آر آی داشتم. خواب عصر حالم رو بهتر کرده بود. با همکلاسی صحبت کردیم و شام خوردیم تا ساعت یازده شد، راه افتادیم سمت مرکز...
-
آخر هفته ای طولانی (قسمت اول)
شنبه 26 مهر 1404 12:31
از سه شنبه شب بعد از جلسه یوگا، پهلوی راست و شکمم به شدت درد گرفت. انگار روده هام رو به هم گره زده بودند. کیسه آب گرم و خوردن دم نوش کمی بهترم کرد. صبح چهارشنبه با درد بیدار شدم. سریع لباس پوشیدم تا همکلاسی منو برسونه سر کار. وقتی رسیدیم شرکت همکلاسی ماشین رو توی کوچه پشت در ساختمون نگه داشت. شرکت توی یه کوچه ی بن بست...
-
کلافگی پاییزی با چاشنی تصویر آشنا
یکشنبه 20 مهر 1404 13:59
سلام. چند وقته کلافه ام. کلا نمیدونم دچار افسردگی فصلی شدم، از زندگی خسته ام ، محیط کارم آزاردهنده است یا از این پا در هوا بودن خسته شدم. دوست دارم ساعت ها خونه باشم و خودم رو با کارِ خونه و سرگر می های شخصیم مشغول کنم. فکر کنم افسرده شدم. دلم طبیعت میخواد، یه مزرعه پر از حیوانات اهلی، یه دشت بزرگ پر از شقایق و یه...
-
و هر روز فراری تر از انسانها نسبت به روز قبل
سهشنبه 8 مهر 1404 10:28
صفحه یادداشت جدید وبلاگ رو باز کردم که یه چیزی که از دیشب توی مغزم تاب میخورد رو بنویسم، اما همه چیز با شنیدن نظرات همکاران از ذهنم پرید. سعید دانشجوی دکتراست و دیروز برای اولین بار سر کلاس درس این ترمش حاضر شده بود و گفت که هیچ کدوم از همکلاسی هاش که همگی کارمندای دولت هستند، نیومده بودند. من گفتم : ناسلامتی شما...
-
واقعیت و خیال
یکشنبه 6 مهر 1404 18:33
سلام. دو روزه بابت به قول خودم سرماخوردگی و به قول دکتر آنفولانزا توی خونه هستم. از چهارشنبه درگیر شدم. اینکه میگم به قول خودم سرماخوردگی، چون به شدت آبریزش بینی داشتم و بدن درد هم نداشتم. فقط سردرد. متاسفانه از بعد از کرونا هر بار که سرما میخورم به ریه ها هم میزنه و سرفه و تنگی نفس هم پیدا میکنم. بگذریم. ***** نظر...
-
خدمات دولتی
چهارشنبه 2 مهر 1404 09:59
دوشنبه رو مرخصی گرفته بودم که برم دنبال تعویض گواهینامه و شناسنامه. از اونجایی که پلیس بعلاوه ده سر راهمون بود اول رفتیم برا گواهینامه. رفتن همانا و گیر افتادن همان. اونقدر شلوغ بود و اونقدر کار کردنشون روی اعصاب بود که نگو و نپرس. هرچی به همکلاسی گفتم بیا بریم یه شعبه دیگه قبول نکرد گفت همه جا همینه. یه ساختمون سه...
-
سعید و خونه!
دوشنبه 24 شهریور 1404 14:01
دو روز قبل سعید اومد و گفت خانم رافائل امروز بعد از کار وقت داری؟ گفتم چطور مگه؟ گفت میخوام برم یه واحد آیارتمان ببینم گفتم اگر میتونید با من بیاید . توضیح: بعد از فوت پدر سعید، مادرش خیلی بی تابی میکنه و میگه دیگه نمیتونه توی این خونه که همسرش فوت کرده زندگی کنه. پسرها رو راضی کرده که خونه رو بفروشند و جای دیگه ای...
-
من و این روزها
شنبه 22 شهریور 1404 15:17
سلام. این روزها حسابی شلوغ بودم و هستم. از بیماری و سفر یک روزه کاری گرفته تا شلوغی محل کار و این آخر هفته هم نقاشی و نصب کاغذدیواری خونه. من و همکلاسی هر روز غروب که میرسیم خونه تا شب دور خودمون میچرخیم. این آخر هفته که دیگه نگو. خونه عین خونه هاییه که تازه اثاث کشی کردند. پرده ها کنده شده، وسایل وسط اتاق ها....
-
تلخی
دوشنبه 3 شهریور 1404 09:14
مدتهاست به دلیل خوردن داروهایی که اثرات خواب آلودگی داره، صبح ها قهوه میخورم. اونم تلخ.بدون شکر. در کنار این قهوه همیشه یه لقمه نان و پنیر هم هست و این همنشینی برای من دلچسبه. چندی پیش همکلاسی آلبالو خریده بود و منم جاتون خالی مربا آلبالو پختم با شربت آلبالو که کپلچه دوست داره. جمعه و شنبه که خونه بودم همراه قهوه کمی...
-
پسل پسل قند عسل!
چهارشنبه 29 مرداد 1404 13:48
امروز دو تا خبر خوب شنیدم. دو تا از آقایون شرکت تا سه ماه آینده پدر میشن( هر دو هم پسر) و یکی از این دوتا (بهادر)یکی از همکارهای خوبم هست و واقعا باعث خوشحالیم شد. از اونجایی که فضول خانم که یه پسر سه ساله داره و از این خانم هایی هست که کلا بچه رو با کتاب و مشاور بزرگ میکنه، وقتی بهادر داشت به من میگفت که تا سه ماه...
-
بچه هایم!
یکشنبه 26 مرداد 1404 14:49
سلام. دوسه تا مطلب بود که میخواستم بنویسم اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد. من دو تا همکار جوون دارم که خیلی دوستشون دارم. یکی همون همکار کوچولو،؛ که دختریه فوق العاده باهوش که از یکی از دانشگاه های خوب تهران مدرک فوق لیسانسش رو گرفته و از این به بعد بهش میگم (آروشا)، اونیکی پسری جوونه که دانشجوی دکتراست و بی نهایت ساده...
-
پنجشنبه گردی!
جمعه 17 مرداد 1404 16:27
دیروز ، پنجشنه صبح، که روز تعطیلی همکلاسی بود، بهش ماموریت دادند تا بره یکی از کارخونه های قزوین برای تایید و بازدید از یه خط تولید. چهارشنبه عصر وقتی بهش اعلام کردند زنگ زد به من و پرسید میای با هم بریم؟ میدونستم نگرانه که غر بزنم که چرا روز پنجشنبه برات ماموریت گذاشتند اما غر نزدم و فقط گفتم: توی این گرما من بشینم...
-
ذهن جَنگ زده!
چهارشنبه 15 مرداد 1404 11:30
سلام. امروز که تهران تعطیل شده (به علت گرمای بیش از حد، فقدان آب و برق و تصمیم گیری های غلط)؛ من نشستم پشت لپ تاپ و از خونه دارم کارهای تولید در کارخونه رو هندل میکنم. مدیرعامل روی یکی از سک.وهای نفت.یه، و من نمیدونم با این شرایط آب و برق ما تا کی میتونیم تولید داشته باشیم و کلا صنعت تا کی میتونه سرپا بمونه. حتما...
-
صفر باشد و بدبیاری باشد و خرافات و پنچری....
شنبه 11 مرداد 1404 10:26
سلام و صد سلام. فاصله نوشته هام خیلی زیاد شده، راستش دلیلش اینه که حرف های گفتنی رو نمیشه گفت ، و حرف هایی که میشه گفت یا خیلی تکراریه یا خیلی بی اهمیت. نمیدونم کِی میتونم دوباره راحت و بی قید بنویسم. و اما دلیل اصلی ننوشتنم در این مدت: از پنجشنبه ی گذشته همینجور بلاهای مختلف سرم میاد. عصر پنجشنبه روی تخت دراز کشیده...
-
سورپرایز کردن و سورپرایز شدن
یکشنبه 29 تیر 1404 15:20
جمعه تولد خرمالو جون بود و قرار بود هستی پنجشنبه شب براش یه تولد کوچیک بگیره. منم با هماهنگی با هستی و همکلاسی تصمیم گرفتیم بی خبر بریم خونه شون و غافلگیرش کنیم. صبح زود با همکلاسی راه افتادیم و ساعت ده رسیدیم. خرمالو جون حمام بود. نمیدونست ما اومدیم وقتی یواشکی پریدم جلوش، جیغ کشید و گفت باورم نمیشه خاله برا تولدم...
-
پاسخ به همولایتی
دوشنبه 23 تیر 1404 10:51
"به اونی که حیوون خونگی داره، توهین نکنید، اون از آدم ها نا امید شده! " متاسفانه این حرفت تا حد زیادی درسته اما اکثر این توهین ها - که حقشون هم هست بشنون - متعلق به سگ دار ها هست وگرنه کی با صاحبان ایگوانا ، خوکچه هندی ، مار ، سوسمار ، لاکپشت، ببر و پلنگ و ... کار داره گربه دارها رو هم حداکثر میشه خونه شون...