تلویزیون روشنه و داریم دورهمی تماشا میکنیم.
شخصیت های مورد علاقه من، کته خانم و جناب پشه هستند.
البته شاباش رو هم دوست دارم، اما از همه بیشتر آقای طهماسب رو دوست دارم که سالها با این عروسک ها ما رو به دنیای بچگی هامون برده و در عین حال همیشه حرف جدیدی برای گفتن داشته.
*****
هفته ی گذشته حالم خیلی گرفته بود، سالگرد مامان بود و من نمیتونستم برم شمال و بازم تمام خاطرات بد بیماری مادر هجوم آورده بود به ذهن و روحم. این بود که بی خودی حالم بد بود و حوصله هیچ کسی رو نداشتم. مخصوصا سر کار و این بچه های جوون و کارهای عجیبشون. اینکه توقعاتشون از زندگی اینقدر عجیب و غریبه ، شنبه و یکشنبه دورکاری کردم. البته یکشنبه ظهر رفتم مراسم یادبود پدر همکار. دوشنبه هم که تعطیل بود، سه شنبه سخت گذشت، خیلی سخت، اما شبش با هدیه سورپرایزی همکلاسی، حالم خیلی خوب شد.
یک ماه قبل تصویر یه دفتر هوشمند رو در اینستاگرام دیدم و برای همکلاسی فرستادم و گفتم ای کاش از اینا توی ایران بود دیگه لازم نبود من اینقدر دفتر عوض کنم.
وقتی کادو رو باز کردم، قیافه ام دیدن داشت، فکر نمیکردم اون دفترچه رو گیرآورده باشه، گویا توی دوبی پیدا کرده و بعد از طریق یه فروشنده در ایران سفارش داده و گرفته، اونقدر این کارش حالم رو تغییر داد که نگو و نپرس، نه برای اینکه چنین کادویی برام خریده، برا اینکه همیشه هدیه ای رو برام میخره که خودم آرزوش کردم اما هیچ وقت دلم نمیاد برای خریدنش پول خرج کنم درحالیکه پول خریدنش رو هم دارم. یعنی میگم جزو اولویت های زندگیم نیست، پس دلیلی برای خریدنش ندارم. اما اون همیشه سعی میکنه این دلخوش کنکهای خاص و عجیب رو برام فراهم کنه، راستش شرمنده شدم. اما از اینکه کسی هست که اینقدر حواسش به من هست، بی نهایت خوشحال شدم.
****
یکسالی هست که با دولینگو زبان ترکی استانبولی میخونم، چند وقتی هست ریاضی. موسیقی و زبان انگلیسی هم به امکاناتش اضافه کرده، اولین اپی هست که تونسته منو جذب کنه طوری که یکسالی هست مداوم باهاش کار میکنم. بیشتر برای تقویت حافظه و تمرین ذهن. می خوام مغزم از تکرارهای پوچ روزانه فرار کنه، میخوام گاهی برم به دنیای تحصیل و درس خوندن. بچه ها نمیدونند درس خوندن چه لذتی داره، دائم از درس فراری هستند، نمیدونم چرا.
****
چقدر شخصیت آقای موسکیتو با دقت و فکر طراحی شده، پشه ای که با نیش زدن آدم های مختلف شخصیت اونها رو پیدا میکنه، کنایه از آدم هایی که با نشست و برخاست با دیگران، ادای اونهارو درمیارن و شخصیت با ثباتی ندارند و تبدیل میشن به افرادی که با اونها رفت و آمد کردند.
نمیدونم آیا اینجور آدم ها رو از نزدیک دیدید؟ اونایی که ادای دیگران رو درمیارن! چه در لباس پوشیدن چه در نوع رفتار! ای کاش اگر میخواهیم ادای کسی رو هم دربیاوریم اون شخص، یک انسان درست و با اخلاق باشه!
****
خدایا سپاسگزارم که این وروجک های شیطون رو توی زندگیم آوردی تا خالی تنهایی هامون رو پر کنند و با مهربونی های خالصشون دلمون رو به زندگی گرم کنند.
سلام.
سیاه و همکلاسی نشسته اند روبهروی من و در حال بازی با یک عدد گردو هستند. جناب سیاه خان عاشق ایجاد سر و صداست.
این چند روز، سیاه جان نگذاشت بخوابیم. اولش توی سالن جلوی درب ورودی میپرید و میخواست چشمی در رو با دست بگیره، هرچقدر میگفتم نکن، فایده ای نداشت. شب اول صدای گرومپ گرومپ پریدنش نگذاشت بخوابیم. شب دوم دو تا بالشت جلوی در گذاشتم که از پریدنش همسایه های طبقه پایین اذیت نشن، ما هم درب اتاق خواب رو بستیم. بعدش بدتر شد، شب های بعد یادگرفته بود میپرید روی میز توالت و از اونجا میرفت بالای کمد. جایی که کنارش سیم دیوارکوب بود که وصل نکرده بودیم. بعد هی سیم رو میکشید و دندون میزد. منم از ترس اینکه الان برق میگیردش میپریدم روی تخت و با هزار زحمت میکشیدمش پایین. بعد میبردمش بیرون اتاق و در اتاق رو میبستم. میومد پشت در اتاق و میومیو میکرد اونقدر که خسته میشدیم و در اتاق را باز میکردیم. بعد همینکه خوابمون میبرد دوباره میپرید بالای کمد و ....
دیروز عصر رفتیم بیرون تا یه دیوارکوب بخریم. از قیمتها نگم براتون. یه چیز خیلی معمولی به همکلاسی نشون دادم، گفت مشابه این رو خونه داریم. گفتم پس بریم همونو وصل کن تا سر فرصت چیزی که میخواهیم رو پیدا کنیم. این شد که برگشتیم خونه و یکساعت مشغول نصب دیوارکوب بودیم.
قشنگ و سیاه هم نشسته بودند کنارمون و با دقت نگاهمون میکردند که یه وقت اشتباه نکنیم.
در نهایت سیاه دیشب دوبار اومد بالای کمد. از اونجایی که هی به در بسته میخورد شروع میکرد به غر زدن.
از شنبه صبح که بیدار شدم دمغ و بی حوصله بودم. سر کار هم حوصله حرف زدن با کسی رو نداشتم. تا دیروز فکر میکردم دلیلش آلودگی هوا یا فوت ناگهانی پدر جوان یکی از همکاران جدید باشه.
دیروز عصر تلفنی با هستی صحبت میکردم که میون حرف ها فهمیدم دلیل این حال بدم چیه.
یه چیزی از گذشته، یه زخم عمیق و چرکی که زیر پوششی از ظاهر آرامم پنهانش کردم ولی هر از چندگاهی سر باز میکنه و حالم رو بد و بدتر.
جمعه شب به طور اتفاقی در اینستاگرام چیزی دیدم که ناگهان تموم خاطرات بد گذشته رو آورد جلوی چشمم و تاثیرش این بود که تا دیشب حالم بد بود.
دیشب حرف زدن با هستی باعث شد کمی سبک بشم و امروز صبح حال بهتری داشتم.
ما انسانها نیاز داریم به اینکه حرف بزنیم و زباله های ذهنمون رو دور بریزیم. خوبه که کسی رو داشته باشی که بتونی باهاش درد و دل کنی و درد دل بگی.
*****
الان خونه هستم. امروز از خونه کار میکنم. در حال تایپم و سیاه اومده و نشسته کنار لپ تاپ و با تعجب به من و صفحه کیبورد نگاه میکنه.
از وقتی این دو تا پسر اومدند پیشم، رنگ و روی زندگیم خیلی فرق کرده. انگار دو تا بچه دارم. یکی بزرگ و دیگری فسقلی.
سیاه رو وقتی چند هفته بیشتر نداشت پیداش کردیم. من با سیاه، تمام لحظه های مادری رو امتحان کردم. شب بیداری، آموزش برای ادرار کردن، دندون در آوردن و افتادن دندون و متعاقب اونها تب و کلافگی بچه و حالا هم رسیدن به بلوغ.
به زودی باید ببرمش برای عقیم سازی. خیلی شیطونه و از دیوار راست بالا میره.
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز عاشق گربه ی سیاه بشم. اما این وروجک بدجور خودشو توی دلمون جا داد.
*****
دیروز کلاس آنلاین یوگا داشتم. در انتهای کلاس، حرکت آخر که شاواسانا نام داره، باید دراز بکشیم و یه جورایی فکرمون رو از بدن و محیط جدا کنیم. حین این حرکت بچه ها با اومدن همکلاسی به خونه، شروع کرده بودند به دویدن و دنبال بازی. ناگهان "قشنگ" دوید و اومد توی اتاق و پرید روی تخت و رفت پشت پنجره و بعد هم چرخید و مسیری که اومده بود برگشت توی سالن. "سیاه" هم به دنبال اون. با یک تفاوت اساسی."قشنگ" کاملا دقت میکنه که حین دویدن و پریدن روی ما نیاد اما جناب سیاه، در دنبال بازیش پرید روی شکم من که در حرکت شاواسانا بودم
و رفت روی تخت و دوباره حین برگشت پرید روی من و رفت بیرون. این یعنی من بیچاره له شدم و از حالت افقی به زاویه نود درجه تبدیل شدم و مربی یوگا هم با دیدن این صحنه حسابی خنده اش گرفته بود و به سختی تونست خودش رو کنترل کنه.
وقتی کلاس تموم شد قیافه همکلاسی دیدن داشت. خشمگین و به هم ریخته از دست این دوتا
پ.ن. و زندگی ادامه دارد. با وجود تمام دردها و رنج ها، همیشه بهانه ای برای ادامه راه هست. خدایا سپاسگزارم بابت تموم بهانه های زندگی.
توی دود و آلودگی شدید، با سردرد و سوزش گلو از شرکت برگشتم خونه.
روی تخت دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم، قشنگ و سیاه رفتند نشستند پشت پنجره اتاق و شروع کردند برای کبوتران صدا درآوردن.
پسر همسایه بغلی داره با صدای بلند موسیقی رپ گوش میده و همسایه طبقه بالایی هم داره جاروبرقی میکشه، توی این شرایط خوابیدن بیشتر مثل یه شوخیه! با خودم میگم بلند شو و تنبلی رو بذار کنار و تا اومدن همکلاسی، ورزشت رو انجام بده،
اما فکرم میره به سالهای دور، اون وقتایی که توی کارخونه کار میکردم، به رفاقت های اون دوران، به همکارانی که اگرچه رفیق نبودند اما دوست بودند و میشد توی روزهای تنهایی روشون حساب کرد.
راستش دلم لک زده برا دوستان و دوستی های جدید.
ای کاش میشد به نسل جوان گفت که دوستی یه خیابون نیست که یک طرفش تابلوی ورود ممنوع نصب کنی اما هروقت خودت دلت خو است ازش خلاف رد بشی.
نمیشه بگی کسی از من سوال نپرسه ولی خودت دائما سوال های خصوصی بپرسی. نمیشه در مورد ظاهر دیگران نظر بدی اما بگی خوشم نمیاد کسی در مورد ظاهرم سوال کنه.
نمیشه با کسی دوست باشی اما بهش حسادت کنی.
نمیشه یه روز با دوستت خوب باشی و یه روز بهش بی محلی کنی.
نمیشه در ظاهر ازش تعریف کنی و پشت سر، بشینی پیش بقیه و بدش رو بگی.
نمیشه توی خوشی همراهش باشی و وقت غصه خوردناش، بگی میخوام از انرژی های منفی دور بمونم.
دلم برای جوون ها میسوزه چون انگار بلد نیستند چطور با دیگران تعامل کنند. در عین حال که اطرافشون حسابی شلوغه، اما واقعا تنها هستند.
چقدر خوب که روزهای قدیم تر رو دیدم. من آدمی هستم که دوست داره با دیگران رفاقت کنه، اما این روزها آدم ها از رفاقت گریزانند.
.
.
سیاه صدام می زنه، باید بلند شم و برم سراغ بادیگرام و با پریجهان ورزش کنم.
پ.ن. پریجهان مربی ورزشه. اپلیکیشنی داره به اسم بادیگرام که با پرداخت حق عضویت میتونی توی خونه باهاش ورزش کنی.
خدایا سپاسگزارم که طعم رفاقت های ناب رو چشیدم.
سلام. سلام.
این چندروز خیلی شلوغ بودم. سه شنبه صبح با همکلاسی از خونه زدیم بیرون. قصدمون بازدید از مرکز خرید رواق بود. همکلاسی جان گفتند میدونند آدرس کجاست.
رفتیم جلوی پل طبیعت توی یه پارکینگ گرون تومنی ماشین رو پارک کردیم. (برگشتنی هشتاد هزار تومن پول پارکینگ گرفت
)، پیاده راه افتادیم. از روی اتوبان رد شدیم و به اون گنبد گرد کنار پارک آب و آتش رسیدیم و از اونجا هم پیاده رفتیم و به بازارچه رسیدیم. همه ی اینا در حالتی بود که من توی روزهای قبل با بیست قدم راه رفتن، پام سنگین میشد و خودش رو مینداخت. حالا یک کیلومتر پیاده راه رفته بودم و اون حس اومده بود سراغم. توی بازارچه یه جا نشستیم و قهوه و باقلوا خوردیم تا کمی استراحت کنیم و بعد هم کلی ولخرجی کردیم و با وجود اینکه به خودمون قول داده بودیم که هیچی نخریم، کلی خرید کردیم و در نهایت با جیب خالی برگشتیم سمت ماشین (ز دست دیده و دل هر دو فریاد، که هرچه دیده بیند دل کند یاد، بسازم خنجری نیشش زپولاد ، زنم بر دیده تا دل گردد آزاد). بین راه من کنار پارک نشستم و همکلاسی رفت و ماشین رو آورد چون واقعا دیگه نمیتونستم راه برم.
بعد هم رفتیم غذا و تشویقی و کنسرو پسرها رو خریدیم و در نهایت ساعت چهار و نیم رسیدیم خونه.
پنجشنبه عصر هم هستی و خانواده ، به همراه خواهرزاده اش اومدند خونه ما، کلی حرف زدیم و شام خوردیم و تارت کدو حلوایی من درآوردی منو خوردیم که البته اصلا نمیتوانستند حدس بزنند چیه، هی میگفتند؛ سیب؟ زردآلو؟ و ...
خلاصه که کلی با پسرها بازی کردند و دیروقت خوابیدیم. صبح، سیاه منو بیدار کرد. چایی دم کردم و با همکلاسی اینستاگردی کردیم و دیدیم نخیر اینا بیداربشو نیستند. من چون باید دارو میخوردم، صبحانه خوردم و در نهایت هستی با آواز خوندن سیاه بیدار شد. صبحانه خوردن و بازم گپ و خنده و در نهایت رفتند به سمت ایرانمال. منم مشغول مرتب کردن خونه شدم و حمام و ...
****
پدرم همیشه میگفت اصالت به معنی پولدار بودن یا حتی، از خانواده ای بزرگ بودن نیست، اصالت داشتن یعنی انسان اصلی بودن، نه یک موجود انسان نما.
اصالت داشتن یعنی در عین سیر بودن، به فکر گرسنه ها بودن. یعنی با وجود رفاه زیاد، فقر دیگران رو دیدن. یعنی کمک کردن. دستگیر بودن. یعنی دروغ نگفتن. تمسخر نکردن. طلب نداشتن، سپاسگزار بودن، احساس مسئولیت داشتن نسبت به دیگران، عدالت داشتن.
حالا شما بگید چند تا آدم اصیل دور و اطرافتون سراغ دارید؟
من یه مدیرعامل دارم که هم با تعریف پدرم و هم طبق تعریف عامه(داشتن خانواده ای بزرگ و پولدار)، با اصل و نسبه! و این یکی از خوش شانسی های من در شرکتیه که نود درصد افرادش تازه به دوران رسیده هایی هستند که ادای آدم های اصیل رو درمیارن و خودشون رو خیلی مترقی میدونند و بقیه رو امل، کسانی که آرزوشونه به اندازه صاحبان شرکت، یا مدیرعامل. یه آدم پولدار باشند، که البته نیستند.
ای کاش یادمون بمونه، رفتن به سفر خارج از کشور، سیگار الکترونیک کشیدن، مشروب خوردن و درباره اش حرف زدن، استخر مختلط رفتن و .... نشان اصالت و پولداری نیست، بلکه حرف زدن مداوم از مسائلی که کاملا خصوصی و شخصی و سلیقه ایه، فقط نشان دهنده ی اینه که این چیزا برای شخص حسرت بوده و حالا شده عامل پوز دادنش.
خدایا چشم و دلمون رو سیر کن! کمک کن که دستگیر باشیم نه دست انداز زندگی دیگران.
خدایا شکرت که زنده ایم و نفس میکشیم و میتونیم پذیرای عزیزانمون باشیم.