واگویه

روزهای بعد از این

واگویه

روزهای بعد از این

خیلی شلوغم

سلام.

این روزها خیلی شلوغم.  چه کار میکنم؟

مثلا پنجشنبه شب خونه خواهرشوهر دعوت بودیم.(خواهرشوهر تهران خونه خریده و درحال تجهیزش بود).

از طرفی همکلاسی از همکاراش سفارش نون گرفته بود برا من. دو تا نون خمیر ترش کلاسیک، یه دونه هم فوکاچیا.

 خودش هم قرار بود برا تعدادی از همکارهاش چیکن استراگانوف ببره.

صبح بدو بدو رفت خرید. من خمیرترش مادرم رو تغذیه کردم تا به پیک برسه، بعد برای خواهرشوهر، شیرینی کشمشی پختم. بعدتر خمیرهای نون های کلاسیک رو آماده کردم. همکلاسی اومد و شروع کرد یکسری از کارهاشو انجام دادن.  اون خیلی اصولی آشپزی میکنه و درنتیجه آماده کردن مواد اولیه غذاهاش طولانی میشه.

ناهار خوردیم. خمیرهارو شکل دادم و گذاشتمشون یخچال و بعد رفتم حموم. باید میرفتم کلاس نقاشی( یه مدته میرم کلاس آبرنگ ) . اما دیگه جون نداشتم. دست راستم بی حس بود. زنگ زدم و گفتم نمیام. بعد رفتم حموم.  از حموم اومدم کمی روی تخت دراز کشیدم تا خوابم ببره. مادرشوهر چندبار زنگ زد. نتونستم بخوابم. بلند شدم و دستی به سر و روم کشیدم و آماده شدیم و رفتیم دنبالش. وقتی با آسانسور از پارکینگ خونه خواهرشوهر میرفتیم سمت خونه اش. شیرینی رو دستم دید و گفت: عروس شیرینی هم درست کردی؟ برا من شله زرد نپختی؟)یادم اومد دو هفته پیش گفته هوس شله زرد کردم.) گفتم شرمنده، یادم رفته بود. فردا برات میپزم. 

این شد که وقتی آخر شب برگشتیم خونه، برنج رو شستم و خیسوندم برا جمعه.

جمعه صبح نون ها رو پختم. بعد با همکلاسی رفتیم بیرون برا پسرا، غذا و خاک و تشویقی و ویتامین خریدیم. بعد رفتیم سنارخان کمی فرش ماشینی دیدیم. بعد از دیدن طرح و نقش و قیمت فرش ها همکلاسی به حرف من رسید که باید کمی بیشتر پول کنار بگذاره تا فرش دستی بخریم.

بعد رفتیم یه مرکز خرید و اونجا جناب همکلاسی دوباره مارو به خرج انداخت.یه میز سه نفره ی لهستانی دیدم و عاشقش شدم، همکلاسی هم  راضیم کرد برا جلو کافی بار بخریمش.

بعد رفتیم خونه، لباس های توی لباسشویی رو پهن کردم، غذا پختیم. به بچه ها کنسرو دادم. حدود ساعت چهار ناهار خوردیم. همکلاسی میخواست باقی آشپزیش رو انجام بده که گفتم بره شله زرد رو به مادر و خواهر و دخترش برسونه، وسایلی هم که برا کپلچه خریده بودیم بهش بده، منم اون میون خمیر فوکاچیا رو آماده کردم. همکلاسی که برگشت رفت توی آشپزخونه، من رفتم سراغ جمع و جور کردن خونه. دیشب ساعت یک خوابیدیم.

اسنم پنجشنبه و جمعه ای که مثلا باید استراحت کنیم‌

داستان کلاس آبرنگ باشه برا بعد.