بعد از اون دو روز نحس، یه جور بی حسی در تمام بدنم پخش شده. نسبت به هر چیزی بی احساس شدم. هیچ دردی اونقدر بزرگ به نظر نمیاد که بابتش احساس غم یا نگرانی بهم دست بده، گرونی، جنگ، بمباران، صداهای انفجار و شنیدن اخبار بد، هیچ اثری روم نداره. سر شدم. بی حس شدم.
تنها چیزی که عصبانیم میکنه چرت و پرت هاییه که گاهی میشنوم، اونم البته دیگه زیاد برام مهم نیست. چون اشخاصی که اون چرت و پرت ها رو میگن دیگه برام درحد یه انسان ارزش ندارند.
شش ماهه لبخند زدن رو فراموش کردم. نمیتونم حالم رو توصیف کنم. قلبم یه جوری شکسته که انگار یه حفره ی بزرگ درونش ایجاد شده.
خالیم. از هر حسی خالی شدم. دیگه برام مرگ و زندگی خیلی فرقی نداره. انگار امید و اعتماد و آینده و نور از قلب و روحم پرکشیده.
تمام عید خونه بودم. صدای انفجارها میومد و من انگار نه انگار. دیگه از مردن نمیترسم شاید چون برای زنده بودن هدفی ندارم.....
اگر اون دو روز نبود شاید هیچ کدوم از این اتفاق ها نمیوفتاد....
مردم جنوب دلم پیشتونه.....
سلام
به قول دوستان: درود!
خواهرشوهر رسید، چه رسیدنی! دو روز قبل از ترکیه پرواز داشت ایران، همون شب بزن بزن شروع شد. صبح به هواپیما گفتند باید برگردی، با کلی رای زنی هواپیما ارومیه فرود اومد و بعد از چند ساعت معطلی بالاخره پرواز کرد تهران.
اینجوری بود که مادرشوهر حسابی سورپرایز شد.
****
سیاه و قشنگ رو برده بودم دامپزشکی برای خوردن ضد انگل. به دکتر گفتم لطفا ناخن هاشون رو هم کوتاه کن. اصلا حوصله جنگیدن با سیاه رو نداشتم. حسابی از خجالت دکتر دراومد، از لحظه ای هم که رسید خونه تا بیست و چهار ساعت با ما قهر بود.
****
مدتیه متوجه شدم که در خصوص برخورد با آدم های جدید سالها در اشتباه بودم. من عادت کرده بودم به خودم میگفتم تا بهت ثابت نشده کسی بده تو فرض کن که خوبه، مگر اینکه عکسش ثابت بشه. الان فهمیدم مثل اکثر آدم ها اول باید برم توی قیافه تا طرف حساب کار بیاد دستش و بعد به مرور بهش روی خوش نشون بدم. افرادی که اینجوری برخورد میکنند خیلی موفق تر هستند. حداقل چهارچوبهاشون رو از اول مشخص میکنند و کسی از مهربونیشون سوءاستفاده نمیکنه.
****
به نظرتون با شرایط موجود بازم قراره اینجا بسته بشه؟
یه سوال دیگه هم دارم: با کسی که بیست سال ازت کوچیکتره و خودش رو علامه دهر میدونه و بزرگتر کوچیکتر حالیش نیست چطور باید رفتار کرد؟
****
چند وقته فکر میکنم چه خصوصیت اخلاقی درآدم ها بیشتر از همه آزارم میده؟! خیلی فکر کردم و دیدم بیشتر از همه افراد قدرنشناسِ حسود باعث آزارم میشن. افرادی که دیگران هر کاری براشون میکنند با رفتاری طلبکارانه پیش بقیه طوری وانمود میکنند که از محبت اونها آزار دیدند. افراد طلبکاری که خیرشون به کسی نمیرسه و همیشه در حال تخریب شخصیت دیگران هستند و مجموعه ای از ویژگی های زیر رو دارند:
از خود متشکر، طلبکار، تخریبگر، خدعه گر، غیبت کن، خبرچین، حسود، ناراضی و .....
مثال ساده ای براتون میزنم.
مدیر عامل به همراه من و دو تا از همکارها، آخر سال پیش ، رفته بودیم کارخونه. زمان برگشت توی جاده، جلوی یه استراحتگاه ایستادیم و مارو به قهوه و کیک مهمون کرد. حرف زدیم و خندیدیم و بعد از نیم ساعت استراحت راه افتادیم سمت تهران. فردا صبحش اون دو تا همکار کلی پیش من تعریف کردند که چقدر این ماموریت خوب بود و از مدیر عامل راضی بودند که حواسش به رفع خستگی اونها بوده.
دیروز دوباره مدیرعامل همراه دو تا از همکارهای دیگه ( دکتر ب و زبل خان) رفته بود کارخونه.
امروز صبح اون دوتا اومدند دفتر و هنوز مدیرعامل نیومده بود. از لحظه ای که اومدند دارند غر میزنند که مدیر عامل اونا رو بین راه برده امیرشکلات و براشون کروسان و قهوه گرفته و باعث شده اونا دیرتر برسند تهران و اونا اصلا دلشون نمیخواسته بین راه توقف کنند و این دیر رسیدن خسته ترشون کرده و کی گفته اونا قهوه میخواستند و این کار رو برا دل خودش کرده و .... این وسط آروشا با طعنه میگه امیرشکلات که همینجا تهران هم هست.
(آروشا آخر سال قبل با همین دو نفر یک ماهی ر فته بود جنوب ماموریت و از وقتی که برگشت صد و هشتاد درجه اخلاقش عوض شد و من فهمیدم آدم ها چقدر میتونند متغیر باشند.)
.....
توی شرکت از سال قبل گفتند که دو تا از بانکها 200 میلیون با اعتبار شرکت وام میدند. به جز من همه وام گرفتند. مدیرعامل صبر کرد تا همه وامهاشون رو بگیرند و بعد تر از یکی از بانکها وام گرفت. دو روز قبل مدیر مالی اومد و به من گفت میتونی امسال وام بگیری، وقتی دیدم سودش 23 درصده گفتم من وام نمیخوام. به بچه ها گفت هفت تا وام داریم چون همه وام گرفتید اسم داوطلب ها رو مینویسیم و قرعه کشی میکنیم. یکی از اسامی ، اسم مدیرعامل دراومد. امروز بچه ها غر میزدند که اون که به این پول نیاز نداره باید اسمش رو نمینوشت. این درحالیه که تمام این بچه ها وضع مالی مناسبی دارند و وام رو برای سفر، تعویض گوشی و یا خرید چیزی میخواستند. گفتم چرا نباید مدیر عامل وام بگیره؟ گفتند اون به اندازه کافی پول داره. گفتم هرکه بامش بیش، برفش بیشتر! شرکت های دیگه اینجور وقتا این وام ها رو مدیرعامل و مدیرمالی و ...بین خودشون تقسیم میکنند و اصلا صداشو در نمیارند اینجا مدیرعامل توی همه چیز مثل یه کارمند ساده رفتار میکنه و هیچ امتیازی برا خودش قائل نیست. الان هم مثل بقیه توی قرعه کشی شرکت کرده و اسمش دراومده.
یکی از بچه ها گفت اون نیازی نداره. گفتم از کجا میدونی شاید این پول رو برای کسی یا کاری میخواد( میخواستم بهش بگم مگه تو نیاز داری؟)
گفت میشه اینقدر ادای آدم های خوب و منطقی رو در نیاری و ازش دفاع نکنی؟
نگاش کردم و سکوت کردم. مثل همیشه من شدم آدم بده!
من هیچ سنخیتی با این آدم ها ندارم. گاهی به خودم میگم تو اینجا چه غلطتی میکنی؟
اینا باعث شدند بفهمم چرا جنگ طلبها نشستند جای امن و در برابر اینهمه سختی های مردم جنوب سکوت کردند و هنوز جنگ میخوان. ما جز خودمون برای هیچ کسی حقی قائل نیستیم.....
*****
الان فهمیدیم مدیرعامل وامش رو بخشیده به یکی از کارمندهایی که نیاز داشته. حالا دعوا سر اینه که چرا اون شخص؟
الان خیلی اتفاقی با گوشی رفتم بلاگ اسکای و دیدم وبلاگ باز شد.
باورم نمیشد! اونقدر توی این سه ماه اخیر وبلاگ رو چک کردم و همیشه خارج از دسترس بود که دیگه تصمیم گرفته بودم فراموشش کنم.
تلویزیون روشنه و دارم زندگی روستایی رو تماشا میکنم.
بیماری سرطان مادرشوهر برگشته. دو هفته قبل دومین جلسه شیمی درمانی رو داشت. از جمعه دو هفته قبل تا چهارشنبه هفته پیش به دلیل پایین بودن پلاکتش، بیمارستان بستری بود و تمام هفته قبل رو من و همکلاسی، یک روز درمیون بیمارستان بودیم. چهارشنبه مرخص شد و تا جمعه عصر پیش ما بود و بعد رفت خونه خودش. این هفته هم که از شنبه تا امروز تعطیل بودیم و فردا باید برگردیم سر کار.
دو ما۶ گذشته تماما بیمارداری کردم. سه هفته تمام همکلاسی مریض شد و افتاد توی رختخواب(کرونا گرفته بود). همون بین من مادرشوهر رو میبردم دکتر و آزمایش و شیمی درمانی. خدایی خیلی خسته شدم. خواهرشوهر با همسرش اومدند ترکیه برا گردش و قراره هفته آینده شوهرش برگزده و خودش بیاد ایران. خدایی خونوادگی خیلی دل گنده هستند.
دلم برا غیبت کردن تنگ شده بودا.
بعد از سه ماه و نیم نمیدونم از چی و از کی بگم. از روزهای جنگ؟ از پتروشیمی جم که وقتی زدند بچه های شرکت گریه میکردند، از ترس و اضطراب تمام فروردین که نمیدونستیم شرکت و کارمون برقرار هست یانه؟ از احساسات متغیر و متضاد خودمون و بقیه، از .....
دلم نمیخواد از روزهایی که گذشتتد و حتی اجازه نداشتیم ثبتشون کنیم بگم. فقط دلم میخواد هرکی اینجا خواننده و دوست و همراه بوده، بیاد و از سلامتیش بگه، بقیه چیزها من جمله گرونی وحشتناک رو همه میدونیم و ازشون باخبریم.