واگویه

روزهای بعد از این

واگویه

روزهای بعد از این

همینجوری

نشستم توی مطب دکتر انکولوژ مادرشوهر.‌ 

منشی دکتر ساعت دو میاد مطب و نوبت میده، اونم حضوری و تا ساعت چهار. دکتر ساعت سه تا سه و نیم میاد و تا حدود پنج و نیم بیمار میبینه و میره، نه میشه تلفنی نوبت گرفت نه حضوری برای  یه روز دیگه. همون روز باید بری مطب. 

زود رسیدم و نفر دوم هستم. خواهرشوهر هم قراره بیاد مطب با دکتر حرف بزنه. نمیدونم چی میخواد بپرسه.

خوابم میاد شدید. همکلاسی میره کلاس سرآشپزی. روزای سه شنبه و چهارشنبه ساعت دوازده و نیم تا یک  شب میرسه خونه. خسته و داغون. منم اون روزها شب دیر میخوابم در نتیجه چهارشنبه ها (مثل امروز) داغون و خسته ام.

خواهرشوهر رسید. باقی بماند برای بعد.

........

فرصت نشد چهارشنبه ادامه ماجرا رو بنویسم. دکتر آزمایشات رو دید و با خواهرشوهر هم حرف زد و بهش گفت که فکر نکن مادرت خوب خوب میشه، چون بیماریش خیلی تهاجمی بوده و قبل از دو سال برگشته، احتمال عود مجدد داره. باید مداوم تحت  نظر باشه.

پنجشنبه شام رفتیم پیش مادرشوهر. جمعه قرار بود با خواهر شوهر بروند مجلس تحریم یکی از اقوام دورشون. همکلاسی گفت من کار دارم و نمیام. مادرشوهر رو به من گفت تو بیا. قبل از اینکه دهن باز کنم همکلاسی گفت وقتی من نمیام رافی کجا بیاد. هرجا من برم اونم همراهم میاد.

من نفس راحتی  کشیدم.

......

دوشب قبل داشتم توی اینس.تاگرام پیج دختری رو میدیدم که رفته بود یه مهمونی دخترونه و همه با هم بزن و برقص داشتند. رو به همکلاسی گفتم: چرا من مثل بقیه نیستم. چرا من نمیتونم الکی خوش باشم. بی دلیل بزنم و برقصم و بخندم. چرا همه دنبال نوشیدن و مست شدن و رقیدن هستند اما من هیچ لذتی از این چیزا نمیبرم.

گفت به همون دلیلی که من دنبال این چیزا نیستم. فکر میکنی اینا با این چیزا واقعا خوشحال میشن. مثلا فلانی. شب میره مهمونی و مست و پاتیل. بزن و برقص. فردا صبحش سیگار به دست میشینه غمهاشو مرور میکنه. گفتم راست میگی. هیچی اندازه آرامش خونه خودمون برا من لذت بخش نیست....

روز بعد از این حرف ها توی ماشین بودم که صحنه ای از بچگیم مثل فیلم اومد جلوی چشمام.

پنج ساله بودم. توی مهد کودک دو تا مربی داشتیم. شریفه جون که عشق من بود و فریبا جون که سال شصت و چهار - شصت و پنج یه پلنگ به حساب میومد. تولد یکی از هم مهدکودکی  ها  بود و توی مهد بزن و برقص و کیک و شادی. من که یه بچه خجالتی و کم رویی بودم و اصولا توی خونه ما از این خبرا نبود، ایستاده بودم یه گوشه و در عالم خودم با آهنگ دستانم رو تکون میدادم. ناگهان فریبا جون خطاب به من گفت: یه قری بده بچه، مگه ماست خوردی، تینا رو ببین چه قشنگ میرقصه. دستاتو مثل آدم آهنی تکون نده....

فرشته جون خطاب بهش گفت چه کار داری بچه رو، بیا کادوها رو باز کنیم.

و من، من از همون روز از رقصیدن بیزارم. توی مهمونی ها بدنم قفل میشد. سنگ میشد و همیشه یاد تینا بودم که چه قشنگ میرقصید....

حواستون به حرف هایی که به بچه ها میگید باشه.

نمیدونی چرا؟!

میخواستم بنویسم  اما، هی جنگ شد، هی صلح شد، بعد پسر یه آشنایی توی کوه گنو بندرعباس گم شد، اصفهان جهنم شد، بندر قیامت شد، راه کوه رو بستند، کسی نتونست بره دنبالش، به خاطر فشار مردم، هلال احمر پیگیر شد، جنازه ی پسرش بعد از دو هفته پیدا شد‌.

حالا من: 

من به جای تموم مادرهای فرزند از دست داده، داغدار و داغون شدم، من یک مرده ام....

****

عصر دیروز به همکلاسی گفتم هرچی قابل شارژ شدن داری شارژ کن. ورزش کردم. دوش گرفتم و آماده شدم برای بی برقی، بی آبی، گرسنگی، بدبختی و حتی مرگ.قرار بود ایران جهنم بشه.

ساعت سه و نیم شب بیدار شدم و گوشیم رو چک کردم ببینم حمله شده یا نه که دیدم برای بار هزارم حرف از توافقه. خوابیدم. صبح که رفتم شرکت همکاران خوشحال بودند، آهی کشیدم و گفتم معلوم نیست تا کی دووم بیاره!

بعد از ناهار خبر رسید که گفتند توافق دروغه.

بچه ها دوباره پکر شدند و دارند میگردند دنبال سرپناه.

.

.

.

خسته ام.

به هستی میگم دیگه خسته شدم از این اوضاع. دام میخواد بمیرم.