سلام
دیروز بعد از یک شب آروم (پریشب) که ساعت دو و نیم شب با پیام انتخاب رهبری از خواب پریده بودم و دیگه تا صبح خوابم نبرده بود ، یک روز طوفانی شروع شد.
اونقدر کار شرکت زیاد بود که نگو.از یه طرف پای سیستمی که نتش به زور کار میکرد.
از طرف دیگه گوشی خونه که هر لحظه زنگ میخورد به دستم بود!
از همه بدتر به صورت مداوم و مکرر دویدن سمت پنجره اتاق خواب و جواب دادن به تماس های موبایل( چون فقط اون قسمت خونه آنتن میده،)!
ساعت یازده و سی دقیقه جناب کابوس ( مدیر فروش) زنگ زد و گفت: دفتری؟ گفتم : نه. چرا باید دفتر باشم؟ گفت: عه من دارم میرم دفتر. باهات کار دارم. گفتم هر کاری داری بگو از خونه انجام میدم.گفت: فلان فاکتور مربوط به فلان شرکت که سفارشش ارزی بود رو برام بزن فقط به صورت ریالی.
بهش گفتم: نرخ حواله ارز رو دادن؟ گفت فعلا نه! گفتم امروز نمیشه. چون من باید درخواست ریالی ثبت کنم، مدیر انبار حواله ارزی رو که خروج زده برگردونه و از حواله ریالی خروج بزنه، بعد من فاکتور بزنم. مالی هم توی سیستم مودیان ارسالش کنه. چون امروز کارخونه تعطیله ، تا من بگم که انباردار بیاد کارخونه ساعت کاری تموم شده،
شروع کرد به غر زدن که تو بهش زنگ بزن تا بیاد، من امروز فاکتور میخوام.
عصبانی شدم و گفتم تو اگه امروز فاکتور میخوای به جای ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه باید ساعت نه صبح زنگ بزنی. درضمن اول قیمت نرخ حواله روز رو برا من ایمیل کن بعد فاکتور بخواه.
گفت: عه مگه ایمیل ها کار میکنند؟ گفتم: پس من یک هفته گذشته رو چجوری با کارخونه کار کردم و دستور تولید میفرستم؟
*****
خلاصه که تلفن هاش شروع شد. اون به موبایل زنگ میزد و مدیر عامل به خونه و گاهی همزمان. آخرش باز عصبانی شدم و گفتم مگه شما دو تا توی یه اتاق نیستید؟ گفت: بله. گفتم چرا هر کدوم به یه شماره زنگ میزنید مگه من میتونم همزمان پاسخ بدم. از دست شماها سر گیجه گرفتم. هی بدو توی هال، بدو توی اتاق خواب.
*****
ساعت حدود دو و نیم صدای غرش هواپیماها و متعاقب اون ، انفجارها و لرزش ها، شروع شد.
ساعت سه و نیم همکلاسی رفت خونه مادرش تا شیشه ها رو چسب بزنه.
بعدش اوضاع آروم شد.
ساعت پنج تا شش با پریجهان ورزش کردم و بعد رفتم دوش گرفتم و بعدش با همکلاسی چای و زولبیا و بامیه خوردیم. کمی کتاب خوندم ولی دیدم برای فهمیدن هر جمله باید چهاربار بخونمش پس رفتم روی تخت دراز کشیدم و چشمانم رو بستم. ساعت هفت و نیم، سیاه خان اومد و بیدارم کرد.
رفتم توی سالن. کمی تلویزیون تماشا کردم.برای شام سالاد خوردیم و بعد یک ساعت و نیم بازی کردم.
( از روی myket یه بازی دانلود کردم به اسم THE ROOM. معمایی و فوق العاده است سری اولش رو تموم کردم و سری دوم متاسفانه پولی بود اما یه ورژن دیگه هم داره با عنوان : THE ROOM: OLD SINS که جدیدا اونو بازی میکنم و منی که در عمرم از هیچ بازی خوشم نیومده بود این بازی به نظرم عالیه)
حدود ساعت 12 شب از همکلاسی پرسیدم : امشب کجا بخوابیم؟ گفت بریم توی اتاق خواب. اینجا رو زمین خشک شدیم. هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای غرش جنگنده ها و متعاقب اون انفجارها شروع شد. باخنده گفتم اینا دوست ندارند ما توی اتاق بخوابیم.
خلاصه که دیشب هم گذشت. امروز صبح هم از ساعت هشت صبح پای سیستم هستم. تا ساعت نه همه خواب بودند. جز من و بچه های کارخونه که سنگر رو حفظ کردیم.
*****
خدایا کاری کن زودتر وارد فاز بازسازی کشور بشیم.
دیشب قشنگ جان داشت از ظرف غذاش توی آشپزخونه غذا میخورد که با اولین صدای انفجار مهیب بچه پرید و رفت زیر میز ناهارخوری.
دومین انفجار انگار نزدیک تر و قوی تر بود.
همکلاسی منو که داشتم کتاب میخوندم کشید پشت دیوار اتاق خواب.
گفتم این دیگه چی بود؟ گفت نزدیک بود. گفتم مگه دور و اطراف ما جایی مونده؟
گفت شاید مسجد مخبری بود.
دوباره دو تا صدای انفجار اومد.بعد دوستی پیام داد که پالایشگاه شهر ری رو زدند. با تعجب به هم نگاه کردیم. گفتم اما این صدا خیلی نزدیک بود.
بعد از مدتی دوست همکلاسی زنگ زد و گفت مخازن نفت فردیس رو زدند. بعد فهمیدیم شهر ری هم مخازن نفت رو زدند. ناگهان با ترس به هم نگاه کردیم. مخازن نفت شهران!
همکلاسی زنگ زد به مادرش. بله، مخازن نفت شهران رو هم زده بودند.
آسمون تهران دیشب سرخ بود و از هر گوشه ای نور زرد و قرمز توی آسمون دیده میشد.
تمام دیشب از استرس نخوابیدم.
یه عادت بدی دارم که روی زمین خوابم نمیبره و بدن درد میگیرم. این چند روز که اومدیم توی سالن و پشت اتاق خواب ها روی زمین میخوابیم به شدت له هستم و بدن درد دارم.
صبح آسمون تهران شبیه فیلم های آخرالزمانی سیاه شده بود. دود و آلودگی!
خداروشکر کمی بارون اومد و خاکسترها و دوده ها رو نشوند روی زمین.
*****
در کمال سرخوشی از یه خرازی توی گرگان ،که توی باسلام پیداش کرده بودم، یکسری وسایل خیاطی سفارش دادم. زندگی ادامه داره و باید زندگی کرد!
*****
این روزها کتاب نماد گمشده از دن براون رو میخونم و بی اینترنتی آزارم میده چوندر هر جمله اش کلی مطلب برای سرچ کردن وجود داره که من نمیتونم چیزی در موردشون پیدا کنم.
برای اونایی که نمیدونند توضیح بدم که این کتاب ماجراهای مربوط به بعد از کتاب راز داویینچی( یا همون کد داوینچی ) هست کهتوسط همون نویسنده نوشته شده.
*****
امروز صبح رفتم روی ترازو. یکسالی میشه که با قطع کردن دوتا از داروهام و ورزش کردن با پریجهان وزنم رو از 72.5 به وزن سابقم یعنی 67.5 رسوندم و این برای من با قد 172 سانتی متر واقعا ایده آله. اما با توجه به اینکه در طی دو هفته ی اخیر کلی زولبیا و بامیه خوردم و همکلاسی شکمو با دائم خوردن تنقلات منو در دام خوردن انداخته بود، فکر میکردم حسابی وزنم بالا رفته باشه اما ، 67.05 بودم و این یعنی حدود نیم کیلو هم کمتر شده بودم. خیالم راحت شد و نفسی راحت کشیدم.
*****
با دخترخاله ام حرف میزدم که گفت یه عالمه مسافر اومده وحتی طویله های توی روستاها رو هم اجاره کردند.
با هستی که حرف میزدم گفتم واقعا ماهایی که پدر و مادرهامون رو از دست دادیم یه جور دیگه به دنیا نگاه میکنیم. البته به خاطر بزرگ شدن زیر دست مادرهایی نترس و شجاع هم بوده. تا جایی که یادمه وقتی به مادرم میگفتند بچه هاتو اردو نفرست یا راه دور نذار برن، همیشه میگفت، اگه قرار باشه اتفاقی بیفته وقتی توی رختخوابت راحت خوابیدی هم میفته، اگر هم قرار باشه زنده بمونی زیر بمبارون هم زنده میمونی.
*****
همکلاسی رفته دندونش رو درست کنه.
*****
دورکاری از خونه با سیاه و مشقاتش.
حیف که بلد نبستم عکس سیاه رو از روی گوشی اینجا بگذارم.
دیشب ساعت حدود دو و نیم با شنیدن صدایی از خواب پریدم.
رفتم دستشویی. وقتی درب دستشویی رو باز کردم دیدم قشنگ پشت در منتظرم نشسته. تعجب کردم. آروم پرسیدم: چی میخوای مامان؟ منو کشوند سمت آشپزخونه. ناگهان صدایی بلند شنیدم. پشت اون صدا یه صدای دیگه.
آب داخل ظرف آبخوریشون رو عوض کردم و برگشتم به رختخوابی که توی تنگ ترین قسمت سالن، بین میز ناهارخوری و دیوار اتاق خواب ها برای خودمون پهن کردم و چند شبه که اونجا میخوابیم. قشنگ دنبالم میومد. آروم کنارم نشست.همکلاسی خواب بود. رفتم زیر پتو. قشنگ و سیاه اومدند زیر میز ناهارخوری کنار همکلاسی. دوباره صدای انفجاری اومد و دوباره و دوباره و دوباره ...... همکلاسی بیدار شد و گفت: نترسیا. گفتم نه. از دو و نیم دارن میزنند.
صداها بلند بود و ساختمون میلرزید. همکلاسی گفت: سمت مهرآباده! گفتم: فکر کنم نزدیکتره. خیلی بد میلرزه......
ساعت سه و نیم تا چهار صبح صداها اول کم شد و بعد قطع شد و تونستم بخوابم. ساعت هفت بیدار شدم و دیدم همکلاسی داره آماده میشه که بره سر کار. پرسیدم فهمیدی کجارو زدند؟ کسی پیام نداده بود؟
گفت فرودگاه مهرآباد رو بد زدند. اسلام شهر هم همینطور.
همکلاسی که رفت من گوشی به دست شدم و زنگ زدم به کسانی که میشناختم و توی اون مناطق بودند.
بین تماس هام فهمیدم روز قبل سمت منطقه 22 تهران و چیتگر رو هم بدجور زده بودند.
دوستی که خونه اش اکباتان بود از شدت انفجارها توی فرودگاه و آتش سوزی گفت.میگفت بهشون گفتند پنجره ها رو ببندند تا گازهای حاصل از آتش سوزی اذیتشون نکنه.
*****
هر صدایی که میاد فکر میکنیم یه انفجار دیگه است.
بعد از ظهر صدایی اومد. همکلاسی گفت دوباره شروع شد. گفتم نه بابا. درب خونه همسایه بود. گفت چه دربی؟! تو هم دلت خوشه ها! بعد صدایی از راهرو اومد. فهمیدیم ادامه اثاث کشی همسایه است. ( طفلکی توی این موقعیت) گفتم: دیدی بهت گفتم. تو به صداها حساس شدی!
البته بهش حق میدم. چیزی به اسم ترومای صدای انفجار نداریم؟ به هر حال روحمون از صدای انفجارها زخمی شده.
*****
خدایا میشه به خاطر بچه های بیگناه و حیوانات بی پناه هم که شده این جنگ و اضطراب زودتر تموم بشه؟؟؟؟
ما که گناهکاریم و روسیاه.....
یکشنبه ساعت 3 شب از شدت انفجار از خواب پریدم، طوری که تب خال زدم. روز دوشنبه تا غروب شدت صداها زیاد بود. بعد از هر انفجار نزدیک، صدای دزدگیر ماشین ها بلند میشد.
تمام مدت یا تلفن زنگ میزد یا ما در حال تماس گرفتن با دوستان و آشنایان بودیم.
امروز همکلاسی رفت سر کار. دیشب برخلاف پریشب آروم بود. امروز هم از دیروز خلوت تره.
دارویی دارم که باید برم از داروخانه مخصوص بیماری های خاص تحویل بگیرم. راستش نمیدونم اوضاع خیابونها چطوره؟،! اصلا میشه رفت یا نه؟
چیزهایی میشنوم که انگار توی فیلم های علمی تخیلی گیر افتادم.
******
اینارو که نوشتم نت قطع شد.
بقیه در روز ۱۵ اسفند نوشته شده!
******
اون روز رفتیم داروم رو گرفتیم. دندون همکلاسی درد میکرد. بیش از پنج کلینیک و دندانپزشکی رفتیم که هیچ کدوم دکتر نداشتند.
روز چهار شنبه داشتم با همکارم توی کارخونه حرف میزدم تازه قطع کرده بودم که دوباره زنگ زد و با صدایی لرزان گفت جلوی کارخونه رو زدند.
به سختی تونستم با بچه ها تک تک حرف بزنم. خوب بودند، یه جا نزدیک کارخونه رو زده بودند و ترکش ها و خاک ریخته بود توی کارخونه ی ما.
به مدیرعامل و مدیر مالی خبر دادم تا کارخونه رو تعطیل کنند.
روز پنجشنبه صبح که همکلاسی خونه بود، بعد از خوردن صبحانه مشغول تماشای تلویزیون بودم که یهو پارازیت افتاد روی صفحه و بعد چند دقیقه ناگهان برق قطع شد و یک دقیقه بعد صدای دو انفجار بزرگ پشت هم، شکستن شیشه ها، باد شدید و فشاری که به پشت و گردنم وارد اومداتفاق افتاد ، گیج بودم و همکلاسی سریع منو از جلوی پنجره کشوند سمت دیوار سالن.
گربه ها با ترس دویدند زیر میزنهارخوری. چند دقیقه گذشت تا فهمیدم چی شده، کلانتری سر خیابون رو زده بودند، اما نه صدای جت اومد نه چیزی! فکر کنم بمب بود که از ارتفاع پرت شده بود.
برق، آب و تلفن قطع شده بود. حدود یکساعت و نیم بعد، برق و آب وصل شد.
خداروشکر! چون یه پنجره و درب بالکن باز بود شیشه نشکست، پنجره های اتاق خواب ها رو هم روز قبل چسب زده بودیم. در نتیجه اتفاقی نیفتاد. اما شیشه های همسایه ها خرد شد.
پنجشنبه سمت غرب رو به شدت زدند. تو اون وضعیت مادر شوهر، همکلاسی رو فرستاده بود دنبال کاری برای دامادش. خیلی حرص خوردم. تا برگشت خونه من مردم و زنده شدم. عصبانی و ناراحت بودم. این مدت اونقدر رفتارهای خودخواهانه و عجیب ازش دیدم که فکر میکنم به اون سن پیری رسیده که دیگه درک موقعیت ها براش ممکن نیست.
دیشب تا صبح توی سالن پشت دیوار اتاق خواب ها خوابیدیم. تا صبح صدای جنگنده ها بالای سرمون میومد. اما از صبح سمت ما آروم بود. شنیدم امروز دوباره پاستور و شرق تهران رو زدند.
احتمالا فردا دوباره نوبت ماست. خدا به داد همه ما برسه.
برای همه تون سلامتی و روزهایی روشن آرزو میکنم.
این دنیا یه زندگی شاد و بی دغدغه به ما بدهکاره! مراقب خودتون باشید.
صبح زود با همکلاسی رفتیم سر کار. من حدود ساعت هفت صبح رسیدم. تا هشت که کار شروع بشه ، روی صندلیم چرت زدم. کم کم همکاران رسیدند.
ساعت حدود نه صبح بود که به خورشید گفتم یادم باشه موقع رفتن لپ تاپ رو با خودم ببرم. پرسید: چرا؟ گفتم حسم میگه امروز میزنه، شاید غروب یا شب !
دکتر جون خندید و مثل همیشه با تمسخر گفت ای بابا زدن کجا بود؟!
بچه ها مشغول بحث با هم بودند که صدای یه هواپیما اومد که با سرعت و قدرت از روی سرمون رد شد. همه سکوت کردند و به هم نگاه کردند.کوچیل گفت: این جنگنده است.
گفتم: آره. گفت: مال خودمون بود؟ گفتم: پایین پرواز میکرد.
تلفن ها شروع شد، یکی میگفت پاستور رو زدند. یکی میگفت غرب رو زدند. یکی میگفت مهرآباد رو زدند.
مجید مثل همیشه مسخره میکرد و میگفت آره بابا. خواب دیدین که زدند.
تلفنم زنگ زد، همکلاسی بود. گفت غرب و مرکز رو زدند و اونها که محل کارشون توی یه برجه، دودها رو میبینند.
گوشی رو که گذاشتم خورشید گفت، جدیدا ازت میترسم. گفتم: چرا؟ گفت از کجا میدونستی میزنند؟ یه مدته دقت کردم هرچی میگی همون میشه.
خندیدم و گفتم دختر جون من فقط نشانه ها رو دنبال میکنم.
کم کم خبرهای قطعی رسید. صداهای انفجار. بعد اینترت قطع شد و کم کم آنتن موبایل ها. دوتا از دخترای مالی، گریه میکردند. ترسیده بودند. خونه هاشون دور بود و نمیتونستند با خانواده هاشون تماس بگیرند. همه تند تند وسایلشون رو جمع میکردند که برن خونه. من داشتم دستور تولید مینوشتم.
مجید اومد اتاق ما و با پسرها که هیجان زده بودند حرف میزد. یکی از آقایون مالی اومد و گفت چرا جمع نمیکنی؟ یکی دیگه رو به مجید گفت: این چه ریلکسه.
مجید گفت: خانم رافائل، بچه ارتشیه، وسط جنگ و موشک و بمب بزرگ شده. اینا براش عادیه.
کارم که تموم شد وسایلم رو جمع کردم و با سعید و سهیل راهی خونه شدیم.
خیابون وحشتناک شلوغ بود. بیش از یکساعت توی کوچه های الهیه و فرشته گیر کرده بودیم. ماشین ها خلاف می اومدند و راننده های دیگه بوق میزدندو بد و بیراه میگفتند. یه خانم داد میزد که بچه ام مهدکودکه، چرا خلاف میرید؟ باید برم دنبالش بی انصافا. بعضی از آقایون خلافکار میخندیدند.
سه ساعت طول کشید تا رسیدم خونه. حدود ساعت یک و نیم.
همکلاسی هم یه ربع بعد رسید.
تمام بعد از ظهر نشسته بودیم توی خونه و یا زنگ میزدیم به دوستان و اقوام. یا اونها زنگ میزدند به ما. صداهای تاپ و توپ هم مکرر میومد.
بعد از ظهر خواستم بخوابم که با صدای جیغ پریدم، همکلاسی گفت شم.خا.نی کشته شده. بعد یکسری اسامی دیگه. بعد دوباره تلفن ها.....
شب هم تازه رفته بودم به رختخواب که باز جیغ و سرو صدا بلند شد.
این بار اما ......