خوب سه روز گذشته به شستن و تمیز کردن خونه گذشت، الان هم قسمت آخر کار مونده که چون بچه ها خوابیدند دلم نمیاد جاروبرقی رو روشن کنم و آخرین اتاق رو جارو بکشم، چون طفلکی ها از صدای جاروبرقی میترسند.
از شنبه باید برم سر کار. همکلاسی که از یکشنبه ی همین هفته رفته سر کار. زنگ زده و میگه چه خبر؟ میگم: فعلا امن و امان ، تا یک ساعت دیگه خدا داند و بس!
این ماه تولد کپلچه است. توی فکرم که براش چی بخرم.
راستی، میخوام یه اعترافی کنم! جدیدا موجود پلید درونم خیلی قدرتمند شده! میپرسید چطور؟ میگم براتون!
من همیشه آدمی بودم که سعی میکردم خودم رو جای دیگران قرار بدم و سعی کنم درکشون کنم. حتی اگر رفتار بدی باهام داشتندباز هم میگذاشتم پای نوع خاصی از احساسات یا تربیتشون. مدتهاست توقع خودم رو از آدم های اطرافم کم کردم و از خیلی رفتارها ناراحت نمیشم اما مثل قبل هم سعی نمیکنم تمام نکات آداب معاشرتی رو رعایت کنم. من خونه ی تمام فامیل خودم و همکلاسی که بابت عروسی نگرفتنمون و دعوت نشدن، برامون توی قیافه بودند یا قهر کرده بودند، رفتم و با بهونه یا بی بهونه تک تکشون رو دعوت کردم حتی همکلاسی رو که از قبل از ازدواجمون با یکی از عمه هاش قهر بود و عمه اش منو اصلا تحویل نمیگرفت باهاش آشتی دادم. اما بعد از هفت سال دیگه اگر کسی برام قیافه بگیره و ادابازی دربیاره، بهش اهمیت نمیدم و چیزی نمیگم ولی رفت و آمدم رو باهاش قطع میکنم. انگار که اصلا وجود نداره، حتی پشت سرش حرف هم نمیزنم.
مثلا یکی از اقوام مادری نزدیک همکلاسی، هیچوقت تا حالا خونه ی ما نیومده، حتی برای تسلیت بایت فوت مادرم، یا تبریک خریدن خونه، در حالیکه ما دوسال اول ازدواجمون چندبار برای عید دیدن یا قبولی دانشگاه بچه اش رفتیم خونه اش. بعد وقتی خونه خریده بود مادرشوهرم زنگ زد که فلانی مهمونی گرفته و دعوتتون کرده، گفتم همکلاسی اگر دوست داره با شما بیاد اما من نمیام. گفت چرا؟ گفتم چون من که خونه خریدم ایشون خونمون نیومد. مادرشوهر گفت تو که مهمونی نگرفتی. گفتم ما رسم نداریم برای خرید خونه مهمونی بگیریم و کادو جمع کنیم، هرکس دوست داشته باشه تبریک بگه خودش تنها با یه شاخه گل هم که شده میاد دیدنمون. در ضمن من برای فوت مادرم توی خونه ام مراسم گرفتم اما ایشون اون موقع هم نیومد. حتی تسلیت هم نگفت. (بعد از هفت سال اولین بار بود این حرف ها رو از من میشنید، قبلا همش بهونه میاوردم) مادرشوهر گفت: خوب پس بهش زنگ بزن و خودت اینارو بگو. گفتم چشم، اگر خودش مستقیم زنگ زد به خودم تا دعوتم کنه منم رک بهش میگم. فعلا که به من زنگ نزده!
****
من هیچ وقت به کسی که از حیوانات میترسه، اصرار نمیکنم بیاد خونه مون، اول ها وقتی مارو جایی میدیدند و متلکی میگفتند با لبخند خودم رو به نشنیدن میزدم. اما جدیدا وقتی کسی چیزی میگه جوابش رو میدم.
مثلا چند وقت قبل توی محل کارم داشتم با همکار کوچولو در مورد اینکه صبح زود سیاه اومده بود و بیدارم کرده بود حرف میزدم که یه همکار فضولی که خودش یه بچه سه ساله داره و دائم داره در مورد سختی های بچه داری حرف میزنه، پرید وسط حرف ما و با صدای بلند گفت: اصلا چرا آوردیش؟ شما هم خوشی زده بود زیر دلتون! من بودم میبردم توی پارک ولش میکردم.
من که تا اون روز همیشه خودم رو به نشنیدن میزدم گفتم مگه شما وقتی داشتی بچه دار میشدی از من اجازه گرفتی که حالا از من میپرسی چرا آوردمش خونه؟ یک لحظه سرخ شد و گفت بچه ی منو با یه حیوون مقایسه میکنی؟ گفتم نه عزیزم. من چنین حقی به خودم نمیدم و چنین جسارتی نمیکنم. اما رک میگم از شما نظر نپرسیدم که بخوای نظر بدی!
*****
یه همکار لوس و ننر دیگه ای داریم که بسیار بسیار فیس و افاده ایه، طوری که به همه میگه پیف پیف بو میدی. دو سه ماه قبل نشسته بودیم که یهو یه عنکبوت بزرگ بدبختی اومد توی اتاق، این با دیدن عنکبوت شروع کرد به جیغ جیغ کردن، من عنکبوت رو زیر کفشم له کردم تا بیشتر از این نترسه. یهو داد و هوار زد که آه و ایش، کثافتاش زد بیرون و حالمو بد کردی، چرا با دستمال نگرفتیش؟!!! با وجود ناراحت شدن اما چیزی نگفتم تا حدود بیست روز پیش که وقتی صبح قبل از همه رسیدم سر کار یه سوسک سیاهی رو در حال راه رفتن توی اتاقمون دیدم. اول خواستم بکشمش اما بعد ناگهان یاد رفتار زشت اون همکار افتادم، لبخندی از روی بدجنسی زدم و بی خیال پشت میزم نشستم. کم کم همه اومدند و اون سوسکه هم یه گوشه کز کرده بود. یهو همکار کوچولو سوسکه رو دید و بلند گفت سوسک. همکار لوس از جاش پرید و گفت یکی بگیردش. پسرا هیچکدوم اهمیتی به حرفش ندادند. رو کرد به من و گفت میشه بکشیش؟ گفتم نه! کثافتاش میزنه بیرون حالت بد میشه، یکیو پیدا کن که بتونه بگیردش. صدای خنده ی پسرا رفت بالا، از جیغ جیغ اون دختر، سرایدار اومد و با یک ضربه ی کفش، سوسک زبون بسته رو له کرد. کثافتاش بدجور زد بیرون
****
فکر میکنم صبرم خیلی کم شده، حوصله ی جر و بحث با آدم ها رو ندارم، حوصله ی توقع های اضافه شون رو ندارم، حوصله ی اونی که میگه گربه هات رو بیرون کن تا ما بیایم خونه ات رو که اصلا ندارم.
تازه جدیدا از ترسیدن کسانی که از گربه میترسند هم لذت میبرم. این کار خیلی زشته، خودم میدونم ولی وقتی لجمو در میارن دیگه دست خودم نیست.
اما واقعا برام عجیبه که بعضی ها که یه مار سمی توی زبونشون دارند و یه گرگ وحشی و درنده در وجودشون، اونوقت چجوری از یه گربه فسقلی میترسند.
*****
نمیخوام بگم که درکتون نمیکنم. چرا، اتفاقا خوبم درکتون میکنم. ولی تا وقتی درکتون میکنم که شما هم سعی کنید به احساسات من احترام بگذارید و درکم کنید.
*****
خدایا سپاسگزارم که اونقدر منطق رو در من زیاد کردی که تا چیزی به لحاظ منطقی ترس نداشته باشه، ازش نمیترسم. اینجوری وابستگیم به اطرافیان هم کمتر شده و راحت تر زندگی میکنم.
خدایا سپاسگزارم که هنوز میفهمم این حس ها حس های خوبی نیستند، لطفا کمکم کن که صبرم زیاد بشه و آدم بدی نشم.
گربه ها روی تخت کنارم دراز کشیدند. سیاه دستش رو دور پام انداخته و سرش رو چسبونده به پام. قشنگ سمت همکلاسی به بالشت تکیه داده. (این بالشتی نیست که زیر سر میگذاریم).
از دور صدای انفجار و شلیک پدافند میاد. از دیشب ساعت سه شب سمت ما شروع شده و تا نزدیک ظهر ادامه پیدا کرده.
زنگ زدم که به مدیرعامل بگم نره شرکت که با صدایی لرزان گفت همین الان جلومو زدند، توی پارک ملت. دارم دنده عقب میرم ته کوچه، خونه مون. گفتم بمونید خونه و بیرون نرید، امروز تهران افتضاحه.
همکلاسی زنگ زد و گفت میدون س.پ.اه کرج رو بد زدند، گفتم خبر دارم. ونک رو هم بد زدند، همینطور افسریه و شهر ری.
گفت تو که نمیترسی؟ گفتم نه!
هستی، زن دایی، دخترخاله، همسرِ پسرخاله، هرکدوم جدا زنگ زدند که پاشو بیا پیش ما.
دیگه نمیدونند همکلاسی و آرامش بچه ها از هرچیزی برام مهمترند. این طفلکیها خونه ی خودمون از همه جا راحت ترند. برای دیگران شیطنتها و غرغرهای سیاه و موهای قشنگ قابل تحمل نیست.
خدایا شکرت که این دو موجود بی زبون رو دارم که بهم آرامش میدن. خدایا شکرت که مهربانی آدمها رو میبینم و لمس میکنم. خدایا شکرت که مراقب ما هستی.
دیروز به همکلاسی گفتم وقتی این ترامپ مارمولک میگه دو هفته وقت میدم بعد وارد جنگ میشم بدون امروز یا فرداست که حمله کنند. فکر میکنه خیلی زرنگه اما من مدتهاست میدونم چه موجود پلیدیه، الان هم دورخیز کرده برا جایزه صلح نوبل، میخواد پایان جنگ روسیه _ اوکراین و ایران _ اس. رائی.ل رو به نام خودش تموم کنه و بگه من به دنیا آرامش بخشیدم. متظاهر مردم فریب!
امروز صبح که بیدار شدیم فهمیدیم فردو و نطنز و اصفهان رو بمباران کرده. 
همونی که فکر میکردم شد.
مدتها بود درباره اش با دکتر حرف میزدم و اون میخندید و میگفت نه بابا، از این خبرها نیست.
سال قبل تابستون که بالتازار پذیرش کاناداش اومد، مردد بود که بره یانه؟ بهش گفتم بی معطلی برو، در یکسال آینده ابرهای سیاهی رو میبینم که به سمت ما میان.
دو ماه قبل به همکارها گفتم که کمی بیشتر با هم مهربان باشید، معلوم نیست سال دیگه این موقع کنار هم باشیم یا نه.
بازم نوستراداموس درونم بیدار شده.....
ادامه مطلب ...هنوز نصب درب های سرویس بهداشتی و حمام تمام نشده، دیروز اومدند درب و چهارچوب جدید رو با فوم روی دیوار تثبیت کردند و امروز قراره بیان برای کارهای نهایی ونصب قاب دور درب ها.
دیروز نتونستم پسرها رو توی اتاق خواب زندانی کنم. در نتیجه مثل مهندس ناظر کاملا کار رو کنترل کردند. شانس آوردم که نصاب ها که یک زن و شوهر بودند که از گربه نمی ترسیدند. و زیبایی داستان اونجا بود که زن و مرد دوشادوش همم کار می کردند درحالیکه بالای پنجاه و پنج سال سن داشتند.
پنجشنبه شب همه جا رو تمیز کرده بودیم دوباره دیروز همه جا کثیف شد. دوباره جارو و گرگیری و شستشو. من و همکلاسی کاملا له هستیم. جمعه رفته بودیم خونه مادرشوهر برای حمام کردن. امروز هم باز باید لباس برداریم و بریم اونجا. عجب وضعی شده ها.
****
همسر سرایدار اومده دم درب تا پاکتی رو تحویل بده، بهش میگم چرا رنگ و روت پریده و بیحالی؟ میگه همش سردرد دارم و نمتونم بخوابم. میپرسم چرا؟ میگه از وقتی سرم ضربه خورده اینجوریم. میدونم چون افغانه نمیتونه هر دکتری بره چون توانایی پرداخت ویزیت رو نداره. میگم سرت چجوری ضربه خورده. دکتر رفتی؟ خنده ی تلخی میکنه و میگه همسرش کتکش زده و پول ئکتر رفتن هم نداره. میگم بذار ببینمش من میدونم و اون. میگه نه تو رو خدا چیزی بهش نگید.
و من پر از خشمم.....
****
امروز صبح با تپسی اومدم شرکت. راننده یه پسر جوون بود که حال خوبی نداشت. نمیدونم خمار الکل بود یا مواد. دست راستش و نیمه ی راست صورتش به همراه گردن که توی دید من بودند پر بودند از جای چاقو . روی دستش و صورتش و سرش زخم های سطحی جوش خورده داشت اما روی گردنش دو جای عمیق بریدگی همراه با بخیه خودنمایی میکرد. روی لاله ی گوشش یه تتوی طرح ستاره داشت و پشت گردنش یه بارکد تتو شده بود. دوست داشتم ببینم اگر اون بارکد رو اسکن کنم چیزی هم نشون میده یا نه. سعی کردم به خودم بقبولونم که طرف یه تصادف سنگین داشته و این زخم ها از اثرات اون تصادفه اما ظاهر و نوع گویش راننده اجازه نمیداد خوش خیالیم رو ادامه بدم.
اول ازم خواست کرایه رو به کارتش بزنم. من قبول نکردم و گفتم سیستمی پرداخت میکنم. بعد از روی سوال هاش فهمیدم تازه یک هفته است که توی تپسی استخدام شده.
تمام مدت یاد الهه بودم. و البته یاد اون قاتلی که دفعه قبل توی اسنپ دیده بودم. واقعا برام عجیبه که هیچ نظارتی بر استخدام راننده ها نیست. چه فاکتور امنیتی برای سوار شدن در این وسایل نقلیه وجود داره؟
****
چرا جدیدا هر مردی که زنی رو میکشه سعی داره با مذهبی یا ناموسی نشون دادن قتل، گناه رو به گردن مقتول بیندازه و خودش رو تبرئه کنه. چه معنی میده دست زنت رو از مچ قطع کنی چون قهرمان مچ اندازی بوده و ادعا کنی عکس های بی حجاب از خودش توی صفحات مجازی منتشر کرده. خوب برو طلاقش بده. گاهی فکر میکنم از عصر هجر تا امروز فقط ظاهر آدمها عوض شده اما فکر و روحشون هنوز تکامل نیافته.
****
خدایا سپاسگزارم بابت اینکه با مردی نامرد زندگی نمیکنم. سپاسگزارم که هنوز از آدمیت دور نشدم.
اونایی که ازدواج نکردید برید خدارو شکر کنید چون نداشتن همسر هزار بار شرف داره به اینکه بخواهید با یک موجود وحشی زندگی کنید.