واگویه

روزهای بعد از این

واگویه

روزهای بعد از این

تئاتر شهر

سلام سلام. بعد از دو هفته بیماری سخت، سلام.

تمام این دوهفته دعا میکردم پنجشنبه حالم خوب باشه، آخه بعد از مدتها بلیط تئاتر گرفته بودیم اونم توی تئاتر شهر. خدارو شکر که حالم خوب بود و رفتیم.

تقریبا از پانزده روز قبلش بلیط گرفته بودیم. تئاتر موزیکال شاه لیر. به کارگردانی الیکا عبدالرزاقی و بازی خودش، رضا یزدانی، الهام اخوان و .....

من که کلا تخصصی در مورد بازیگری افراد ندارم و نمیتونم نظر بدم که تئاتر خوبی بود یا نه ولی من خیلی لذت بردم. منی که عاشق نور و رنگ و موسیقی  و صدا هستم واقعا لذت بردم.

مخصوصا که بالاخره به آرزوم رسیدم.

نشسته بودیم روی صندلی های سنگی محوطه تئاتر شهر. به همکلاسی گفتم: آخیش. به یکی دیگه از آرزوهام رسیدم. گفت چی: گفتم بالاخره اومدم تئاتر شهر و این ساختمون زیبا رو از نزدیک دیدم تازه قراره برم داخلش و روی صندلی هایی که یه زمانی آدم های خاصی روشون مینشستند، بشینم و به صحنه ای خیره بشم که یه دوره ای بازیگران قدیمی اونجا تئاتر بازی میکردند.

گفت: خوب خداروشکر.

گفتم: یه جای دیگه هم هست که از بچگی آرزومه برم. گفت: کجا؟ گفتم: برج ش.هیاد.

گفت: اونجا رو دیگه باید با رفیقات بری. من عمرا نمیام. بابام هم نتونست منو با خودش ببره.

گفتم: رفیقم کجا بود توی تهران. خوب خودم میرم. بذار یه فرصت مناسب پیدا کنم. بابام تعریف میکرد بازارچه زیرش خیلی به لحاظ معماری قشنگه.خیلی دلم میخواد قبل از مردن اونجا رو هم از نزدیک ببینم.

شونه هاشو بالا انداخت و گفت: خوب برو.

 مثل بچه کوچولوها با بعضی چیزا لج میکنه. 

****

کی میاد بریم برج آزادی؟

سلامی دوباره

ده روز سخت رو پشت سر گذاشتم. سه روز هفته ی قبل نرفتم سرکار. شنبه دوباره حالم بد شد و شب دکتر و سرم. دکتر گفت کرونا گرفتی و باید مراقب باشی و همینکه بهتر میشی شروع نکنی به فعالیت زیاد.

دو روزه دورکاری میکنم. همینکه صبح کله سحر بیدار نمیشم و راه نمیفتم سمت شرکت و بعد از ظهر یکساعت توی راه نمیمونم، خودش کلی برام انرژی ذخیره میکنه.

ندیدن بعضی همکاران هم حال آدمو بهتر میکنه. نمیدونم چرا بعضی از جوون های امروزی نه احترام به بزرگتر رو بلدند و نه حاضرند اشتباهاتشون رو بپذیرند. صد رحمت به بچه های شهرستان. بعضی بچه های تهران بی ادبی رو با صمیمیت اشتباه گرفتند.

دیروز همکلاسی رفت کپلچه رو ثبت نام کنه. گفتند هزینه ثبت نام صد و پنجاه و چهار میلیون تومانه. فکر کنم شهریه دانشگاه آزاد خیلی ارزونتر باشه.حالا خوبه آخرین ساله و امسال دیپلم میگیره.

اردیبهشت داره تموم میشه و امسال هم شمال نرفتم. قسمت نبود دیگه.

باید کمی از خاطرات بچگیم بنویسم. بچگی که دیگه بچه های الان نمیتونند درک درستی ازش داشته باشند.

خدایا شکرت که هنوز نفس میکشم و صدای آواز گنجشک ها روی درختان رو میشنوم.

امیدم را مگیر از من خدایا.....

جمعه بعدازظهر رفتیم کرج مراسم ختم مادر همکار همکلاسی. بعد هم رفتیم بستنی کوزهچی کرج و از بستنی های معروفش خوردیم. 

توی کرج پام کمی شل میزد. فکر کردم از ورزشه و عضلاتم گرفته.

صبح شنبه از خواب بیدار شدم و چشمتون روز بد نبینه، گلودرد و بدن درد وحشتناک داشتم. نرفتم شرکت. تمام روز رو خوابیده بودم و خیس عرق. عصر لرز شدید هم شروع شد. همکلاسی که از سر کار برگشت به زور و لنگ لنگان رفتیم درمونگاه همیشگی. منم همش گریه. هیچ چیزی به اندازه ناتوانی در حرکت حالم رو بد نمیکنه.

دکتر تا منو دید گفت چی شدی؟ همکلاسی براش شرح داد و گفت احتملا بیماری خودش هم عود کرده. دکتر معاینه کرد و گفت خیلی تب داری. احتمالا آنفولانزا گرفتی. کلی آمپول برام نوشت که توی سرم بهم تزریق کردند و چندتا هم داروی خوردنی. 

دیروز خیلی بهتر بودم. امروز اما یه چیزی بین شنبه و یکشنبه هستم. از طرفی نوبت تزریق داروی شش ماه یکبارم هست اما با این ابتلا به آنفولانزا حتما دکتر عقب میندازه.

برام دعا کنید تا زنده هستم بتونم روی پاهام راه برم و خودم کارهامو انجام بدم.

اونقدر پررو هستم که ظهر ورزشم رو با پریجهان انجام دادم. دلم نمیخواد حتی یک روزش رو از دست بدم.

کتاب سقوط هف*تادو**نه رو که قبلا گفته بوم از سایت کتاب های کمیاب به صورت دست دوم خریدم. دیروز به دستم رسید. میخوام دوباره شروع کنم به خوندنش.

خدایا سپاسگزارم که همکلاس رو دارم. که کنارمه و پشتمه و بهم دلگرمی میده.

خدایا سپاسگزارم که امید رو از من نمیگیری و هوامو داری.

ظهر تابستون شمال....

پریشب فیلم absolution رو دیدم.

صحنه های دریا منو برد به دوران بچگی...

  ادامه مطلب ...

از ماست که بر ماست...

سهوی؟ عمدی؟ خرابکاری؟ نقشه ی جنگی؟ اشتباه انسانی؟ رعایت نکردن مقررات ایمنی؟ 

چه فرقی میکنه برای اونی که زندگیش در یک لحظه به فنا رفته!

یا مرده، یا در حال مرگه، یا عزیزش رو از دست داده، یا قطع عضو شده،  یا کار و سرمایه اش نابود شده، یا در شرف ابتلا به انواع بیماری های ناشی از استنشاق گازهای شیمیاییه!

بگم تسلیت؟ تسلیت دردی رو تسکین میده؟ به قولی: کارم از گریه گذشته است بدان میخندم!

دیروز تهران طوفان شد. رعد و برق و صدای غرش آسمان و باران شدید. همین تغییر آب و هوا یک عده رو تا مرز سکته برد، اونوقت یکی میاد میگه سوار موج هیجانات نشید اوضاع بندر اونقدرها هم بد نیست.

بهش گفتم : تو کز محنت دیگران بی غمی ، نشاید که نامت نهند آدمی.......

پسفردا که همه چیز گرون تر شد و خیلی از کارخانه ها به دلیل نرسیدن به موقع مواد اولیه شون از بندر ، متضرر شدند و رو آوردن به تعدیل نیرو و تعطیلی، وقتی بیماری های تنفسی شایع شد و دارو کمیاب، وقتی زندگی جهنم شد اون وقت شاید کمی از درد این مردم بی گناه و زجر کشیده رو حس کنی.

به یاد دوستی هستم که با هزار نذر و نیاز و پارتی بازی، بچه ی درسخون و کاریش رو توی گمرک استخدام کرد و حالا حتی جنازه ای هم ازش نداره!

به یاد ترخیص کارهای کشته شده ای هستم که برای یک کارِ یکساعته رفته بودند گمرک. به یاد راننده های بیچاره ای که با هزار امید و بعد از کلی خستگی تازه  داشتند بار تحویل میگرفتند تا ببرند شهرهای دیگه.

به یاد ترخیص کار خودمون هستم که قرار بود اونروز گمرک باشه اما کاری براش پیش اومد و برادرش رو فرستاد و حالا یه برادر زخمی روی دستش مونده با زانوی غمی که بغل کرده بابت کار و درآمدی که دیگه نیست.

.

.

.

دکتر میگفت توی یکسال گذشته بغضی داری که توی گلوت مونده؟ باید میگفتم توی ده سال گذشته هر ماه و هر هفته و هر روزش هزاران بغض درگلو خفه شده دارم!

*****

عجب صبری خدا دارد!

خدایا بابت همدلی مردم و وجود اون نازنینانی که غم دیگران رو غم خودشون میدونند و به کمکشون می شتباند  ازت سپاسگزارم.