واگویه

روزهای بعد از این

واگویه

روزهای بعد از این

از ماست که بر ماست...

سهوی؟ عمدی؟ خرابکاری؟ نقشه ی جنگی؟ اشتباه انسانی؟ رعایت نکردن مقررات ایمنی؟ 

چه فرقی میکنه برای اونی که زندگیش در یک لحظه به فنا رفته!

یا مرده، یا در حال مرگه، یا عزیزش رو از دست داده، یا قطع عضو شده،  یا کار و سرمایه اش نابود شده، یا در شرف ابتلا به انواع بیماری های ناشی از استنشاق گازهای شیمیاییه!

بگم تسلیت؟ تسلیت دردی رو تسکین میده؟ به قولی: کارم از گریه گذشته است بدان میخندم!

دیروز تهران طوفان شد. رعد و برق و صدای غرش آسمان و باران شدید. همین تغییر آب و هوا یک عده رو تا مرز سکته برد، اونوقت یکی میاد میگه سوار موج هیجانات نشید اوضاع بندر اونقدرها هم بد نیست.

بهش گفتم : تو کز محنت دیگران بی غمی ، نشاید که نامت نهند آدمی.......

پسفردا که همه چیز گرون تر شد و خیلی از کارخانه ها به دلیل نرسیدن به موقع مواد اولیه شون از بندر ، متضرر شدند و رو آوردن به تعدیل نیرو و تعطیلی، وقتی بیماری های تنفسی شایع شد و دارو کمیاب، وقتی زندگی جهنم شد اون وقت شاید کمی از درد این مردم بی گناه و زجر کشیده رو حس کنی.

به یاد دوستی هستم که با هزار نذر و نیاز و پارتی بازی، بچه ی درسخون و کاریش رو توی گمرک استخدام کرد و حالا حتی جنازه ای هم ازش نداره!

به یاد ترخیص کارهای کشته شده ای هستم که برای یک کارِ یکساعته رفته بودند گمرک. به یاد راننده های بیچاره ای که با هزار امید و بعد از کلی خستگی تازه  داشتند بار تحویل میگرفتند تا ببرند شهرهای دیگه.

به یاد ترخیص کار خودمون هستم که قرار بود اونروز گمرک باشه اما کاری براش پیش اومد و برادرش رو فرستاد و حالا یه برادر زخمی روی دستش مونده با زانوی غمی که بغل کرده بابت کار و درآمدی که دیگه نیست.

.

.

.

دکتر میگفت توی یکسال گذشته بغضی داری که توی گلوت مونده؟ باید میگفتم توی ده سال گذشته هر ماه و هر هفته و هر روزش هزاران بغض درگلو خفه شده دارم!

*****

عجب صبری خدا دارد!

خدایا بابت همدلی مردم و وجود اون نازنینانی که غم دیگران رو غم خودشون میدونند و به کمکشون می شتباند  ازت سپاسگزارم.

من و تمام این لحظه ها

بعد از اون واکسن کرونا و اون حمله ی بیماری، دیگه هیچوقت اون آدم قبلی نشدم. قدرت حرکتم روز به روز کمتر میشه، با ورزش و دارو خودم رو سرپا نگه میدارم ولی اتفاقات اطراف و استرس ها آروم آروم توانم رو کم میکنه.

کپلچه آلرژیش عود کرده و همکلاسی بردتش دکتر، از اونجا زنگ زدند که زیر سرمه و حرفای دکتر رو گفتند. علاوه بر عود آلرژی دکتر گفته گوشش قارچ داره و باید ساکشن بشه، به همکلاسی گفتم از بس اون ایرپاد توی گوششه، میوفته زمین، برمیداره میگذاره توی گوشش. همکلاسی میگه هان، راست گفتی، اصلا به فکرم نرسیده بود.

امون از دست بچه ها و جوون های الان!

من خونه با قشنگ خان و سیاه تنهام. باد ملایمی میوزه و طناب آویزون پرده رو تکون میده و صدای ضربه خوردن پرده به پنجره باعث میشه موسیقی زیبایی شکل بگیره. 

فردا صبح میرم فیزیوتراپی پا، بعد از تموم شدن  این فیزیوتراپی باید برم ویس تراپی!

یه مدتیه که هی غذا توی گلوم گیر میکنه، شبا هم از شدت سرفه از خواب بیدار میشم، سه شنبه رفتم دکتر متخصص حنجره و بلع، با یه دستگاه داخل حنجره ام رو نگاه کرد و گفت چیزی نیست فقط به شدت ملتهبه، گفت پای تلفن حرف زیاد میزنی و عصبانی میشی؟ بغض داری؟ به جای گریه بغض میکنی، توی یکسال گذشته استرس و ناراحتی شدیدی داشتی که بریزی توی خودت؟ 

گفتم مادرشوهرم سرطان گرفته و اصولا آدمی هستم که عصبانیت و غصه هام رو قورت میدم. سر کار هم یکسالی هست که یه آدم روانی خیلی اذیتم میکنه، یکی از همون مردهای سنتی که دوست ندارند با یه مدیر خانم کار کنند.

دکتر گفت: شش جلسه ویس تراپی،  نخوردن قهوه، چای، بستنی، چیپس و پفک، لواشک، غذای سرخ کردنی، آب سرد، صاف نکردن گلو، اجتناب از دود سیگار، قلیون، اسپند و عطر و ادوکلن و مواد شیمیایی و شوینده ها و به ویژه استرس و عصبانیت!

خنده ام گرفت، گفتم چشم!

*****

سیاه هر روز صبح زود( زمستونا ساعت شش صبح، جدیدا ساعت پنج صبح) میاد بالای سرم و اونقدر مامان مامان میگه تا بلند شم. یکریز و یک بند. گاهی دلم میخواد خفه اش کنم‌ اما وقتی قیافه اش رو میبینم تمام عصبانیتم از بین میره!

*****

خواهرشوهر رسید مقصد، مادرشوهر دوباره تنها شد، امروز ناهار پیشش بودیم، با همکلاسی موهاشو که تازه دراومده، مرتب کردیم.

*****

خدایا شکرت که همدیگه رو داریم، شکرت که یاد گرفتم راحت و بی خیال حرف و قضاوت مردم زندگی کنم، شکرت که زنده ایم و میتونیم کار کنیم. هفته ی قبل به همکلاسی میگم خسته ای،  یه کم استراحت کن! میگه وقتی مردیم فرصت برای استراحت زیاده، الان باید تا میتونیم زندگی کنیم و زندگی یعنی کار و تلاش!

جمعه نوشت.

به طور اتفاقی یه قسمت از سریال آبان رو دیدم، همون که ثابت به آبان گوشواره میده، بعد یه لنگه رو آبان میندازه گوشش و اون‌یکی رو میگه خودت بنداز گوشم. جالب اینکه  تمام این مدت یه شال روی سر آبان بود. انگار داشتم یه فیلم کمدی تخیلی  میدیم که ملقمه ای از سریال های ترکی، داستانهای فهیمه رحیمی  و فیلمنامه های  آبکی و پولکی که تهیه کنندگانش  یکسری آقازاده خواب زده هستند، بود.

بعد از اون تاسیان شروع شد و بعد پایتخت.

چقدر خوشحال شدم که اصولا تماشاچی تلویزیون نیستم. 

به قول مامان خدابیامرزم: آمدم خانه بابو که دلم وا بو، بیدیم خانه بابو بدتر از خانه ما بو!

دیگه از اون دوتا نمیگم که واویلا.....

****

خواهرشوهر توی این هفته برمیگرده کشور استکبار جهانی،  دوباره مادرشوهرجان تنها میشه. خوب شد که اومد و همدیگه رو دیدند وگرنه معلوم نیست با این اوضاع دوباره کی میتونه بیاد ایران.

*****

یکی از اقوام مادری همکلاسی سکته کرده، خواهر و برادر هیچکدوم حاضر نشدند برن دیدنش، مادرشوهر یواشکی به من میگه اگر من بمیرم اینا طرف رو راه نمیدن؟ میخوان چه کار کنند، گفتم اولا که خدا بهت عمر بده، دوما که رابطه دوطرفه است، حتما اون آدم کاری کرده یا حرفی زده که اینارو ناراحت کرده ، سوما که چرا باید غصه  روزی رو  بخوری که نیستی! بی خیال مادرجان. خودشون میدونند به عملشون.

نمیدونم این مادرها چرا نمی‌خوان قبول کنند که بچه هاشون دیگه بچه نیستند،  بزرگ شدند، میانسالند، دو روز دیگه پیر میشن.

*****

دلم شمال رفتن میخواد اما با این وروجک ها نمیدونم چه کنم. دخترخاله میگه بیارشون شمال، من اما..

*****

ظرف خاک سیاه توی بالکنه، ظرف خاک قشنگ توی اتاق، زمانی که من خونه نیستم هردو از یه ظرف استفاده میکنند، (اونی که توی اتاقه) ولی وقتی من خونه باشم، سیاه میره جلوی در بالکن و اونقدر مامان مامان میکنه تا در رو باز کنم که بره دستشویی! 

دقت کنید که میگه مامان نه میو! منم دچار توهم نشدم، هر کس میاد خونه ی ما از تعجب شاخ درمیاره، مخصوصا وقتی می‌بینند که من با این دو تا حرف میزنم و اونا هم با میو میو  و مامان مامان گفتن، منظورشون رو به من میرسونند. 

بازم به قول مامانم: زبون لال رو فقط مادر لال میفهمه.

*****

نمیدونم کتاب سق.وط ۷۹ رو خوندید یا نه! اگر نخوندید حتما بخونید، این روزها با اتفاقاتی که در حال وقوعه همش یاد این کتاب میفتم.‌

*****

بلاگ اسکای داره منو از دوباره نوشتن پشیمون میکنه، نمیدونم چشه؟ هی قطع میشه، دسترسی ناقصه، یادداشت ها رو منتشر نمیکنه و .....




چند روز خوب< عجیب،بد....

جمعه عصر با همکلاسی رفتیم خیابان نوفل لوشاتو به تماشای تئاتر مهمونی شام.

این تئاتر رو دوست داشتم. انگار داشتم یکی از  کتاب های مورد علاقه ام رو میخوندم. 

شنبه رفتم شرکت نمیدونم چرا حال روحم خوب نبود.از شب قبل برخلاف معمول یه دستبند طلای ظریف توی دستم بود. با وجود تمام سختی روز، بارون و آسمون ابری و صدای رعد و برق، حالم رو بهتر کرد. بعد از ظهر نیم ساعت زودتر از شرکت زدم بیرون. توی اسنپ متوجه شدم دستبندم دستم نیست. زنگ زدم به یکی از همکارها تا اطراف میز کارم رو نگاه کنه. چیز ی پیدا نکرد. دوباره زنگ زدم به سرایدار شرکت. گفتم  اگر دستبندی با فلان مشخصات پیدا کردی مال منه. ده دقیقه بعد زنگ زد و گفت پیداش کرده.

دیروز تمام مدت در شرکت صحبت از قیمت دلار و طلا بود. گاهی دلم میخواد یه ریموت داشتم و هر کسی رو که دوست داشتم میتونستم میوت کنم.

دیشب سر کلاس یوگا مربی سراغ یکی از بچه ها رو گرفت که از اواسط اسفند نیومده. گفتم من فکر میکردم خودش خواسته نیاد. مربی گفت نه هرچی زنگ میزنم تلفنش رو جواب نمیده.

قرار شد بعد کلاس مشخصاتش رو برا من بفرسته تا من جستجو کنم.  (ساکن ولایت غربت بود)

بعد از کلاس مشخصاتش رو فرستاد. چون پزشکه پیدا کردنش برام راحت بود.

رفتم توی سازمان نظام پزشکی که دیدم عکسش رو با یه خط سیاه گذاشتند و نوشتند مرحوم دکتر ......

حالم خیلی بد شد. این همکلاسی از بهمن شروع کرده بود داروی لاغری استفاده میکرد و از اواخر بهمن سر کلاس یوگا اصلا حال مساعدی نداشت. 

وقتی خبر رو به مربی دادم با ناراحتی گفت یعنی به خاطر داروی لاغری اینجوری شد؟ گفتم : نمیدونم.

حالم خیلی بد بود. شب درست نخوابیدم. صبح که بیدار شدم گفتم خدایا شکرت که دوباره چشمامو باز کردم و تونستم یه روز جدید رو آغاز کنم.

و چنین گفت رافی خوش سخن (آیکون خنده)

آدم ها از نظر من به لحاظ توانایی هاشون به دو گروه تقسیم میشوند. 

گروه اول : فرمانده و مدیرند. گروه دوم: سرباز و مامور

گروه اول همیشه کلی نگرتر از گروه دوم هستند. آینده نگرتر هستند. هدف کلی براشون مهمتره. اینا بلدند که یک گروه رو به مقصد برسونند. بلدند که برنامه ریزی کنند بلدند که در موقعیت های بحرانی بر ترس هعاشون غلبه کنند و با آرامش و درست تصمیم بگیرند. اینا رهبرند. اینا قبل از خودشون به هدف کلی و دیگران و زیردستانشون فکر میکنند. اگر این دسته افراد در جایگاه یک سرباز قرار بگیرند سریع رشد میکنند و فرمانده میشوند. اما اگر سعی کنید اینها رو در همون حد سرباز نگه دارید افسرده میشوند و  به مرور زمان به سمت گوشه گیری و ناامیدی و عزلت نشینی  میروند. 

گروه دوم جزئی نگرتر هستند. عاشق انجام دادن کارهای تکراری و داشتن یک  روتین مشخص. اینها از تفکر در مورد مشکلات و پیدا کردن راه حل و  آینده نگری گریزان هستند. با کوچکترین تغییری به هم میریزند و سعی میکنند با تغییرات مقابله کنند. اینها دوست دارند یک کار ثابت و بدون دردسر و چالش داشته باشند. روی جزئیات دقت میکنند و بعد از تسلط بر کارشون اون رو به بهترین روش انجام میدهند. اما اگر کار جدیدی بهشون بسپارید در ابتدا دچار استرس میشوند. با انجام وظیفه جدید مخالفت میکنند. اما پس از یادگیری صحیح، دوباره در قالب خود فرو میروند و به انجام  آن وظیفه عادت میکنند. اینها اول از همه آرامش خودشون براشون مهمه. اول به خودشون فکر میکنند . ترجیح میدن مسئولیت امور بر عهده کس دیگری باشه و اینها فقط انجام دهنده باشند. اگر به این گروه وظیفه فرمانده بودن تعلق بگیرد، دو حالت دارد. یا از بین زیردستانشان فردی با خصوصیت رهبری را برمیگزینند و از او در هدایت  و انجام وظیفه خود کمک گرفته و بهره میبرند. یا با ترسِ از دست دادن موقعیت خود، همه اطرافیان و زیردستان خود را از گروه سربازان انتخاب میکنند که خوب همین موضوع منجر به صدمات بسیار به سیستم و ازهم پاشیدن گروه و دست  نیافتن به هدف کلی میشود. در انتها هم قبل از فروپاشی کامل  سیستم، فلنگ را میبندند و فرار میکنند و آن سیستم ناکارآمد را با سربازان کارنابلد تنها میگذارند و ......

خدا شکرت که نفس میکشم، سقفی بر سر دارم، همدمی و همراهی، درآمدی که هزینه هایم را میپوشاند و ذهنی که به یاد می آورد و قلبی که توان به درد آمدن دارد.