سلام.
این روزها حسابی شلوغ بودم و هستم. از بیماری و سفر یک روزه کاری گرفته تا شلوغی محل کار و این آخر هفته هم نقاشی و نصب کاغذدیواری خونه.
من و همکلاسی هر روز غروب که میرسیم خونه تا شب دور خودمون میچرخیم. این آخر هفته که دیگه نگو. خونه عین خونه هاییه که تازه اثاث کشی کردند. پرده ها کنده شده، وسایل وسط اتاق ها. چهارشنبه شب بعد از نقاشی سقف سالن، اونقدر کف سالن رو سابیدم که صبح پنجشنبه از گردن درد نمیتونستم تکون بخورم. قطرات ریز و نقطه ای رنگ تمام کف سالن رو شبیه نقاشی های سبک کوبیسم کرده بود. همکلاسی هم که فکر کرده بود هنوز جوونه و هرکول شده بود، در اثر بلند کردن تیر تخته های سنگین، کمرش گرفته بود.
با این اوصاف بساط نون پختن من همچنان به راه بود. اصلا این روزها بهترین تراپی برای من همین نون پختنه. از توی پیج های مختلف در اینستاگرام دستور پخت انواع نون رو برمیدارم و امتحانشون میکنم.
یکی از نون هایی که همیشه دلم میخواسته بپزم، نون خمیر ترش بود که به برکت همین پیج ها درست کردن استارتر و شیوه پخت نان خمیرترش کلاسیک رو یاد گرفتم.
هرچند ابزار خاص این کار از جمله فر مناسب و داچ آون و بنتون رو ندارم. اما با داشتن یه آون توستری که بیشترین دماش دویست درجه سانتیگراد هست ، کارم بد نبوده و ددر حال پیشرفتم.
نون تست پروتئینه ای هم که میپزم ، فوق العاده است و برای صبحانه خیلی دوستش دارم.
اصلا هیچ کاری اندازه نقاشی کردن، کتاب خوندن و نان پختن، به من آرامش نمیده.
*****
بعد از تر.ور کر.ک و شنیدن خبر عفو تت.لو مطمئن شدم که توی این دنیا آدمها به خاطر فساد، آدمکشی، بی بند و باری و جنایت و کثافتکاری... ممکنه مجازات نشن اما به دلیل بیان عقاید مخالف خودشون و هم مسیر نبودن با افکار دیگران ، احتمال ترور و اعدامشون زیاده.
*****
صبح زود بیدار میشیم و میریم سر کار. عصر که برمیگردم خونه، جای گربه ها رو تمیز میکنم، کمی باهاشون بازی میکنم. شام میپزم. یک ساعت ورزش میکنم. دوش میگیرم، شام میخوریم. لباس های روی بند رو جمع میکنم. اگر لباسی برا شستن هست میشورم. کتری رو روشن میکنم. میرم نیم ساعت با دولینگو زبان میخونم. کمی توی فضای مجازی میگردم. چای میخوریم. اگر فیلمی داشته باشیم تماشا میکنم. وگرنه کتاب میخونم و بعد میخوابیم. این رویه زندگی ما از شنبه تا چهارشنبه است و واقعا دیگه وقت برا هیچ کار دیگه ای ندارم. خدا پنجشنبه ها و جمعه ها رو از ما نگیره.
*****
هر روز به خودم میگم چرا اینقدر کودن هستم که هنوز نمیدونم در چهل و پنج سالگی چطور میشه با زحمت کمتر و آرامش بیشتر پول درآورد؟
*****
دلم میخاد بنویسم. زیاد هم بنویسم اما از هرچه که میخوام بنویسم یا نمیشه یا نباید.
خدایا شکرت که میتونم از فضای مجازی استفاده درستی داشته باشم.
مدتهاست به دلیل خوردن داروهایی که اثرات خواب آلودگی داره، صبح ها قهوه میخورم. اونم تلخ.بدون شکر.
در کنار این قهوه همیشه یه لقمه نان و پنیر هم هست و این همنشینی برای من دلچسبه. چندی پیش همکلاسی آلبالو خریده بود و منم جاتون خالی مربا آلبالو پختم با شربت آلبالو که کپلچه دوست داره.
جمعه و شنبه که خونه بودم همراه قهوه کمی نان و مربا خوردم و چی بگم از تاثیرش بر طعم تلخ قهوه. وقتی بعد از لقمه ها شروع کردم به نوشیدن قهوه، خیلی خیلی تلخ تر از همیشه به نظرم اومد.
دیروز اما برگشتم به تنظیمات قبلی و همون نون و پنیرم رو خوردم و قهوه ی تلخ هم دلپذیرتر شد.
به یه نتیجه ای رسیدم.
تلخیها در کنار شیرینی، تلخ تر به نظر میرسند. وقتی یه زندگی شیرین و بی نقص داری، یه اتفاق تلخ خیلی تلخ تر به نظرت میاد. غیر قابل تحمل و سخته. حتی ممکنه باعث فروپاشی شخص بشه. اما وقتی در زندگی دائم با تلخی ها سر و کار داری طعم تلخی برات قابل تحمل تره. برا همینه که گاهی میبینیم هی داره اتفاقات بد و بدتر میفته اما ما انگار سر شدیم و عین خیالمون نیست. در واقع عادت کردیم. و درنتیجه ی این عادت طعم تلخی برامون قابل تحمله. حالا یه اتفاق شیرین باعث میشه طعم شیرینی بزنه زیر دلمون و حالمون رو بدتر کنه.
الان چون تلخی و تلخکامی کم کم به خوردمون داده میشه، و این وسط هیچ طعم شیرینی نیست، به مرور مقدار ظرفیتمون برای پذیرشش بیشتر و بیشتر میشه.
دیروز برای خریدن یه بطری به چند تا مغازه ی خاص مراجعه کردیم و با کمال تعجب دیدیم اجناس خیلی کم شدند. از یکی از فروشندگان پرسیدیم چه خبره؟ گفت : تازه اولشه، ماشه رو که بچکونند اوضاع دیدنی میشه.
****
رفته بودم پیش متخصص گوارش و یه گزارش کامل از وضعیتم از بچگی تا الان بهش دادم. اول پرسید معلمی؟ گفتم نه. گفت روانپزشگت کیه؟ گفتم ندارم؟ گفت چرا؟ نگاهش کردم. گفت مشکل تو اختلال اظطرابه از بچگی هم بهش گرفتاری. باید بری پیش روانپزشک و دارو بگیری تا کیفیت زندگیت بهتر بشه. بعد به همکاسی گفت: شما هم چاقی شکمی داری . رفعش کن وگرنه سکته در کمینته. اخمای همکلاسی رفت توی هم. از بس من بهش گفتم خودتو لاغر کن، حساس شده و مثل بچه ها قهر میکنه.
****
خدایا شکرت که کنار هم هستیم. ما رو کنار هم نگه دار.
امروز دو تا خبر خوب شنیدم. دو تا از آقایون شرکت تا سه ماه آینده پدر میشن( هر دو هم پسر) و یکی از این دوتا (بهادر)یکی از همکارهای خوبم هست و واقعا باعث خوشحالیم شد.
از اونجایی که فضول خانم که یه پسر سه ساله داره و از این خانم هایی هست که کلا بچه رو با کتاب و مشاور بزرگ میکنه، وقتی بهادر داشت به من میگفت که تا سه ماه آینده پدر میشه، پرید وسط حرفمون و شروع کرد به نطق کردن که فلان واکسن و بهمان آزمایش یادت نره، این کار رو انجام بده و اون کار رو انجام نده،
وقتی بهادر به شوخی به من گفت من بعد از زایمان خانم باید هرچند وقت یه بار برم ماموریت که استراحت کنم، من با خنده گفتم خوب برو. مادرزنت مهمه که پیش خانمت هست و کمکش میکنه. یهو فضول خانم گفت: نه اتفاقا ، طبق گفته ی فلان دکتر خارجکی، بچه ها که از صبح پیش مادرشون هستند از بوی تنش خسته میشن و اگه پدر بغلشون کنه به آرامش میرسند.
نگاهش کردم. میخواستم بهش بگم اصلا متوجه شدی که ما داریم با هم شوخی میکنیم؟ خدارو شکر یه بچه داری. اگر مثل قدیمیها چند شکم زاییده بودی الان خودتو متخصص پرورش کودکان میدونستی. اما فقط سکوت کردم.
حالم بد میشه از اینایی که از خودشون هیچ حرف و نظری ندارند و برای اثبات صحت عقیده شون به بقیه، دائم از فلان دکتر و بهمان روانشناس نقل قول میکنند.
****
اینستا.گرام رو که باز میکنی یه عالمه پیج هست که درباره رفتارهای مختلف گربه ها و معنی حرکاتشون کلی افاضه فضل کردند. از معنی نگاه تا ترجمه حالت دم گربه و نوع پنجول کشیدنش بگیر تا حتی مدل میو میو کردنش رو تفسیر کردند.
من با علم رفتارشناسی مخالف نیستم و کاملا قبولش دارم ولی به شرطی که واقعا علمی به قضیه نگاه کنه. تا وقتی فقط قشنگ رو داشتم میدیدم که هرچیزی رو که دوست نداره ادای خاک ریختن روش رو درمیاره. اما سیاه کاملا برعکسه. غذایی رو که نصفه میخوره و میخواد بقیه اش رو پنهان کنه، ادای خاک ریختن روش رو درمیاره.
پس نمیشه با یکی دو تا تجربه در مورد همه یک نظریه داد.
از اونجایی که به شدت در هر چیزی دقت میکنم و به شخصه هر مسئله ای رو سعی میکنم تا جایی که امکانش هست بررسی کنم، فکر میکنم همه همینطور هستند و در این دنیای پر از اطلاعات نیازی نیست کسی رو به کاری توصیه کنم چون هر کسی خودش میدونه چه کنه.
حالا بماند که خود فضول خانم همیشه از توصیه های مادرشوهرش با انزجار و ناراحتی حرف میزد و میزنه و میگه خودم به عنوان یه آدم تحصیلکرده بهتر میدونم چه کنم.
بگذریم.
از بی ادبی بعضی ها هم بگم که وقتی داشتیم در مورد اسم بچه ها با پدران آینده صحبت میکردیم، یه همکار آقایی که کلا به بی ادب بودن افتخار میکنه پرید وسط اتاق ما و شروع کردن به مسخره کردن اسامی مورد نظر پدرهای آینده.
خیلی خودمو کنترل کردم که حرفی نزنم. واقعا چجوری بعضی ها میتونند اینقدر منزجرکننده رفتارکنند؟
در هر صورت من دوساله منتظرم بهادر بچه دار بشه تا برای بچه اش یه ژاکت خوشگل ببافم. امسال این ذوق به انگیزه های زندگیم اضافه شد.
خدایا شکرت که در این یکنواختی، خبرهای خوب و خوشحال کننده برامون میفرستی.
سلام.
دوسه تا مطلب بود که میخواستم بنویسم اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد.
من دو تا همکار جوون دارم که خیلی دوستشون دارم. یکی همون همکار کوچولو،؛ که دختریه فوق العاده باهوش که از یکی از دانشگاه های خوب تهران مدرک فوق لیسانسش رو گرفته و از این به بعد بهش میگم (آروشا)، اونیکی پسری جوونه که دانشجوی دکتراست و بی نهایت ساده و مودبه که از این به بعد بهش میگم( سعید).
می خوام اول از سعید بگم. سعید ( و البته آروشا هم ) پارسال به مجموعه اضافه شد. پسری کاری و مودب و ساده است، اونقدر ساده که گاهی با حرف هایی که میزنه باعث میشه فکر کنیم همه رو سر کار گذاشته، مثلا نمیدونست مانیکور و پدیکور چیه، وافل به چی میگند یا وقتی همکارها از بعضی چیزها حرف میزنند میاد و آروم از من میپرسه منظورشون چیه؟
پسریه که تا حالا دوست دختر نداشته، توی هیچ صفحه اجتماعی عضویت نداره، اهل دیدن فیلم های خارجی و گوش کردن به موسیقی های مختلف نیست. کلا بچه خاصیه. طفلکی پارسال روز تولدش پدرش رو از دست داد و ضربه خیلی بدی خورد. پدرش جوون بود و سعید بزرگترین بچه اش هست. مادر سعید دو سه سال از من بزرگتره و یه جورایی من شدم مادرخونده اش. هواشو دارم. بعضی روزها هم که هم مسیر هستیم منو میرسونه خونه، دیروز توی راه بهم میگه حیف که شما دختر نداری، چی میشد اگر یه دختر داشتی، بهش میگم حتی اگر دختری هم بود باید اونو میگذاشتم توی فر و تو رو میگذاشتم توی فریزر تا بلکه از نظر سنی به هم بخورید. طفلکی دنبال یه همدم و رفیق میگرده که درکش کنه. اما نه دوستی داره و نه اونقدر زبله که دوست دختری پیدا کنه. میگه فکر کنم هیچکس از من خوشش نمیاد.
خلاصه که قدیم ترا میشنیدم که میگفتند ای کاش پسر داشتیم عروسمون میشدی حالا اونقدر پیر شدم که میشنوم کاش دختر داشتی که دامادت میشدم.
*****
آروشا اما با اینکه در شهرستان به دنیا اومده و کوچکتر از سعیده، اما اطلاعات عمومیش خیلی زیاده و بچه ی خیلی زرنگیه. با یکی از همکلاسای دوره ی لیسانسش ازدواج کرده و الان ساکن تهرانه.فقط یه ایرادی داره اونم اینکه صبرش کمه و اصلا حرف زور توی کتش نمیره. ( البته فکر کنم اینجوری خیلی بهتره، تحمل و صبوری زیاد فقط به اعصاب و روان آدم فشار میاره مخصوصا که توی این دوره و زمونه صبوری رو با ترس و نادانی و حماقت اشتباه میگیرند) دخترای شرکت هم که کلا نسبت به دخترهای تازه وارد همیشه جبهه میگیرند اوایل خیلی با آروشا درگیر میشدند. اما خوشبختانه الان جو آرومه. نه اینکه با هم خوب باشند. صرفا همدیگه رو نادیده میگیرند و به هم بی محلی میکنند.
*****
تا حالا دوبار با این دوتا وروجک از سمت کار رفتیم بستنی خوردیم. یه بار ژلاتو یه بار مکلی. با این دوتا خیلی به من خوش میگذره هرچند حس پیری هم بهم دست میده. اما انگار بچه هام هستند.آروشا متولد 77 و سعید متولد 75 هست. هر دو مودب و مهربون و کاری هستند و هوای همکاراشون رو دارند. اینم هدیه خدا به منه تا اینجا و این بچه پولدارهای عجیب و غریب و از خود متشکری که حتی بلد نیستند با یه دستگاه پرینتر کار کنند اما خدای رجزخونی هستند رو راحت تر تحمل کنم.
خدایا شکرت.
دیروز ، پنجشنه صبح، که روز تعطیلی همکلاسی بود، بهش ماموریت دادند تا بره یکی از کارخونه های قزوین برای تایید و بازدید از یه خط تولید. چهارشنبه عصر وقتی بهش اعلام کردند زنگ زد به من و پرسید میای با هم بریم؟ میدونستم نگرانه که غر بزنم که چرا روز پنجشنبه برات ماموریت گذاشتند اما غر نزدم و فقط گفتم: توی این گرما من بشینم توی ماشین تا کارت تموم بشه؟ گفت: نه همراهم میای داخل کارخونه منم میگم همکارمه! گفتم : چه خوب! همیشه دوست داشتم اون کارخونه رو از نزدیک ببینم.
اینطوری شد که صبح پنجشنبه راه افتادیم سمت قزوین. کارخونه در یکی از شهرهای صنعتی اطراف قزوین بود. ساعتدنه و نیم رسیدیم . توی کارخونه حسابی ادای دو تا همکار رو درآوردیم تا کارِ بازدید تموم شد، بعدش حدود ساعت یازده ونیم از کارخونه زدیم بیرون. همکلاسی گفت یه بستنی فروشی معروفی توی قزوین هست به اسم احمدی، حوصله داری بریم بستنی بخوریم؟ گفتم چرا که نه! رفتیم خود شهر قزوین و بستنی فروشی رو پیدا کردیم و نفری یه فالوده بستنی گرفتیم. نگم براتون از سایزش. باید یکی میگرفتیم و نصف میکردیم. از بس بزرگ بود من نصفش رو دور انداختم.
بعد رفتیم سمت مرکز شهر و از رستوران کرمانی که قیمه نثارهای خیلی معروفی داره، دو پرس قیمه نثار گرفتیم برای ناهار و بعد هم دو تا بسته نون لواش قزوینی خریدیم و راه افتادیم سمت تهران. حدود ساعت سه رسیدیم تهران و رفتم از دوست عزیزی یه بسته ی امونتی گرفتم و بعد هم رفتیم خونه. ساعت چهار و نیم ناهار خوردیم و ساعت پنج من رفتم توی اتاق که کمی بخوابم. آخه صبح ها ، سیاه ساعت چهارصبح میاد بیدارمون میکنه، دیروز صبح من سریع از اتاق اومده بودم بیرون تا همکلاسی بتونه بخوابه که بعدش بتونه رانندگی کنه، من اما از چهارصبح بیدار بودم. درنتیجه ساعت پنج رفتم توی اتاق و تا یک ربع به هفت خوابیدم ، بعد هم رفتیم خونه ی مادرشوهر تا بهش سربزنیم و یه بسته نون لواش رو که برا اون خریده بودیم، بهش بدیم. دیشب به همکلاسی میگم کاملا حس میکنم که پیر شدم، قدیما، یک روزه از شمال میومدم تهران برای ماموریت و فرداش هم با انرژی میرفتم سر کار، الان که از تهران تا قزوین رفتیم و برگشتیم دارم از خستگی وا میرم. میگه: خوب منم خسته ام. معلومه که دیگه جوون نیستیم.
یاد مامان خدابیامرزم افتادم. هر وقت بهش میگفتیم لباسی بپوشه یا کاری رو انجام بده که به نظر خودش مناسب سنش نبود ، میگفت: خَرِ شاخ در نمیآورد فکر میکرد همیشه جوونه، حالا کار، کارِ منه! چون بچه ندارم که دیدن بزرگ شدنش ، بالا رفتن سنم رو به یادم بیاره، فکر میکنم هنوز جوونم!
****
خدایا سپاسگزارم که یادمون نرفته میشه از اجبارهای زندگی، فرصتی برای شاد بودن و لذت بردن ساخت!