سلام.
به لحاظ ذهنی خیلی خسته ام. طوری که نه حوصله خوندن دارم و نه حال نوشتن.
از بعد از اتفاقات اخیر، ناگهان انرژیم تخلیه شده. نمیدونم چرا همش منتظر یه خبر بد هستم. انگار حضرت عزرائیل افتاده دنبالم. هی من بدو، هی اون بدو. هیچ کجا احساس امنیت ندارم. از شنیدن اخبار و حرف های بی مزه همکاران خسته ام. دلم میخواد برم یک هفته توی یه مزرعه سرسبز بدور از تلویزیون و رادیو و اینترنت زندگی کنم.
گفتم حضرت عزرائیل، یاد سریال اجل معلق افتادم. منی که هیچ علاقعه ای به سریال های کمدی ندارم این سریال واقعا برام جذاب و خاصه. فکر نمیکردم بهرام افشاری چنین طرح و ایده ای داشته باشه. بعد از فیلم هفتاد سی که واقعا ازش لذت بردم، این سریال هم تونست منو جذب کنه.
****
سیاهِ فسقلی دوست داره همش بازی کنه. براش یه توپ دم دار متحرک شارژی خریدیم. توی نیم ساعت شارژش رو خالی میکنه و دوباره باید بزنیم شارژ بشه تا آقا دوباره نیم ساعت دنبال توپ بدوه. قشنگ اما، روزهای اول فقط تماشا میکرد و الان انگار نه انگار. خیلی بی تفاوته. دیروز یک ساعت با سیاه بازی میکردم و قشنگ فقط تماشا میکرد. شب همکلاسی میگه یه کم بیشتر به قشنگ توجه کن افسردگی نگیره بچه! بهش گفتم من کلی نازش میکنم چه کار کنم نسبت به بازی بی تفاوته.
****
حرف زیاد دارم برا گفتن اما احساس میکنم هیچکدومشون چندان اهمیت ندارند.
دیروز بعد از شوخی های مکررآقایان همکار در مورد حرف زدن من که میگن ایراد داره، گفتم من اگر زمان مجردی میومدم این شرکت، همون هفته اول استعفاء میدادم. به مدیرعاملم هم گفتم باید ببرمت دکتر تا مغزت رو معاینه کنه. اونم میگه منم باید تو رو ببرم ک زبونت رو درست کنه.
****
امروز سر ناهار یکی از همکارای کارپرداز که به جای یکی دیگه رفته بوده یه اداره ای، اومده میگه آقا منو از این به بعد جای فلانی بفرستید اونجا. اونقدر خانم های خوشگل اونجا کار میکنند که نگو و نپرس. یه همکار دیگه میگه منم به عنوان راننده باهات میام.
من مثل منگ ها نشستم و با خودم فکر میکنم اینا چقدر راحت چنین حرف هایی میزنند. اصلا احساس خجالت نمیکنند. چرا چنین شوخی ها و چنین رفتاری اینقدر برای من آزاردهنده است؟
اونوقت یه همکارمون (فضول خانم) بلوز آستین کوتاه پوشیده که گذاشته داخل دامنش و بدون جوراب و با موهای فرفری داره توی شرکت کت واک میره. آقایون شرکت هم به به و چه چه میکنند.
اشتباه نشه ها. من نمیگم باید بسته و محدود بود اتفاقا این لباس رو خودم ممکنه بیرون بپوشم اما میگم توی محیط کار یه درسینگ کدی باید رعایت بشه تا همکاران تمرکزشون از روی کار معطوف نشه به لباس و حاشیه ها. اینجوری آدم یاد فیلم ترکیه ای ها میفته!
****
جمعه برا کپلچه یه تولد کوچولوی خودمونی گرفتیم. کلی ذوق کرد و کلی منو بوسید و تشکر کرد. سر ناهار به همکلاسی میگم میخوام فلان کار سورپرایزی رو هم برا فلانی انجام بدم. بعد گفتم حس میکنم زیاد وقت ندارم باید کارهامو انجام بدم. شاید قراره بمیرم. کپلچه سریع گفت خدانکنه خاله این چه حرفیه. همکلاسی هم چپ چپ نگاهم کرد و گفت تنت میخاره ها.....
****
ببخشید که این پست اینقدر خاکستری و تلخ شد. نمیخواستم بنویسم. فقط چون دوستان جویای احوال بودند گفتم یه خبری از خودم بدم.
خوب سه روز گذشته به شستن و تمیز کردن خونه گذشت، الان هم قسمت آخر کار مونده که چون بچه ها خوابیدند دلم نمیاد جاروبرقی رو روشن کنم و آخرین اتاق رو جارو بکشم، چون طفلکی ها از صدای جاروبرقی میترسند.
از شنبه باید برم سر کار. همکلاسی که از یکشنبه ی همین هفته رفته سر کار. زنگ زده و میگه چه خبر؟ میگم: فعلا امن و امان ، تا یک ساعت دیگه خدا داند و بس!
این ماه تولد کپلچه است. توی فکرم که براش چی بخرم.
راستی، میخوام یه اعترافی کنم! جدیدا موجود پلید درونم خیلی قدرتمند شده! میپرسید چطور؟ میگم براتون!
من همیشه آدمی بودم که سعی میکردم خودم رو جای دیگران قرار بدم و سعی کنم درکشون کنم. حتی اگر رفتار بدی باهام داشتندباز هم میگذاشتم پای نوع خاصی از احساسات یا تربیتشون. مدتهاست توقع خودم رو از آدم های اطرافم کم کردم و از خیلی رفتارها ناراحت نمیشم اما مثل قبل هم سعی نمیکنم تمام نکات آداب معاشرتی رو رعایت کنم. من خونه ی تمام فامیل خودم و همکلاسی که بابت عروسی نگرفتنمون و دعوت نشدن، برامون توی قیافه بودند یا قهر کرده بودند، رفتم و با بهونه یا بی بهونه تک تکشون رو دعوت کردم حتی همکلاسی رو که از قبل از ازدواجمون با یکی از عمه هاش قهر بود و عمه اش منو اصلا تحویل نمیگرفت باهاش آشتی دادم. اما بعد از هفت سال دیگه اگر کسی برام قیافه بگیره و ادابازی دربیاره، بهش اهمیت نمیدم و چیزی نمیگم ولی رفت و آمدم رو باهاش قطع میکنم. انگار که اصلا وجود نداره، حتی پشت سرش حرف هم نمیزنم.
مثلا یکی از اقوام مادری نزدیک همکلاسی، هیچوقت تا حالا خونه ی ما نیومده، حتی برای تسلیت بایت فوت مادرم، یا تبریک خریدن خونه، در حالیکه ما دوسال اول ازدواجمون چندبار برای عید دیدن یا قبولی دانشگاه بچه اش رفتیم خونه اش. بعد وقتی خونه خریده بود مادرشوهرم زنگ زد که فلانی مهمونی گرفته و دعوتتون کرده، گفتم همکلاسی اگر دوست داره با شما بیاد اما من نمیام. گفت چرا؟ گفتم چون من که خونه خریدم ایشون خونمون نیومد. مادرشوهر گفت تو که مهمونی نگرفتی. گفتم ما رسم نداریم برای خرید خونه مهمونی بگیریم و کادو جمع کنیم، هرکس دوست داشته باشه تبریک بگه خودش تنها با یه شاخه گل هم که شده میاد دیدنمون. در ضمن من برای فوت مادرم توی خونه ام مراسم گرفتم اما ایشون اون موقع هم نیومد. حتی تسلیت هم نگفت. (بعد از هفت سال اولین بار بود این حرف ها رو از من میشنید، قبلا همش بهونه میاوردم) مادرشوهر گفت: خوب پس بهش زنگ بزن و خودت اینارو بگو. گفتم چشم، اگر خودش مستقیم زنگ زد به خودم تا دعوتم کنه منم رک بهش میگم. فعلا که به من زنگ نزده!
****
من هیچ وقت به کسی که از حیوانات میترسه، اصرار نمیکنم بیاد خونه مون، اول ها وقتی مارو جایی میدیدند و متلکی میگفتند با لبخند خودم رو به نشنیدن میزدم. اما جدیدا وقتی کسی چیزی میگه جوابش رو میدم.
مثلا چند وقت قبل توی محل کارم داشتم با همکار کوچولو در مورد اینکه صبح زود سیاه اومده بود و بیدارم کرده بود حرف میزدم که یه همکار فضولی که خودش یه بچه سه ساله داره و دائم داره در مورد سختی های بچه داری حرف میزنه، پرید وسط حرف ما و با صدای بلند گفت: اصلا چرا آوردیش؟ شما هم خوشی زده بود زیر دلتون! من بودم میبردم توی پارک ولش میکردم.
من که تا اون روز همیشه خودم رو به نشنیدن میزدم گفتم مگه شما وقتی داشتی بچه دار میشدی از من اجازه گرفتی که حالا از من میپرسی چرا آوردمش خونه؟ یک لحظه سرخ شد و گفت بچه ی منو با یه حیوون مقایسه میکنی؟ گفتم نه عزیزم. من چنین حقی به خودم نمیدم و چنین جسارتی نمیکنم. اما رک میگم از شما نظر نپرسیدم که بخوای نظر بدی!
*****
یه همکار لوس و ننر دیگه ای داریم که بسیار بسیار فیس و افاده ایه، طوری که به همه میگه پیف پیف بو میدی. دو سه ماه قبل نشسته بودیم که یهو یه عنکبوت بزرگ بدبختی اومد توی اتاق، این با دیدن عنکبوت شروع کرد به جیغ جیغ کردن، من عنکبوت رو زیر کفشم له کردم تا بیشتر از این نترسه. یهو داد و هوار زد که آه و ایش، کثافتاش زد بیرون و حالمو بد کردی، چرا با دستمال نگرفتیش؟!!! با وجود ناراحت شدن اما چیزی نگفتم تا حدود بیست روز پیش که وقتی صبح قبل از همه رسیدم سر کار یه سوسک سیاهی رو در حال راه رفتن توی اتاقمون دیدم. اول خواستم بکشمش اما بعد ناگهان یاد رفتار زشت اون همکار افتادم، لبخندی از روی بدجنسی زدم و بی خیال پشت میزم نشستم. کم کم همه اومدند و اون سوسکه هم یه گوشه کز کرده بود. یهو همکار کوچولو سوسکه رو دید و بلند گفت سوسک. همکار لوس از جاش پرید و گفت یکی بگیردش. پسرا هیچکدوم اهمیتی به حرفش ندادند. رو کرد به من و گفت میشه بکشیش؟ گفتم نه! کثافتاش میزنه بیرون حالت بد میشه، یکیو پیدا کن که بتونه بگیردش. صدای خنده ی پسرا رفت بالا، از جیغ جیغ اون دختر، سرایدار اومد و با یک ضربه ی کفش، سوسک زبون بسته رو له کرد. کثافتاش بدجور زد بیرون
****
فکر میکنم صبرم خیلی کم شده، حوصله ی جر و بحث با آدم ها رو ندارم، حوصله ی توقع های اضافه شون رو ندارم، حوصله ی اونی که میگه گربه هات رو بیرون کن تا ما بیایم خونه ات رو که اصلا ندارم.
تازه جدیدا از ترسیدن کسانی که از گربه میترسند هم لذت میبرم. این کار خیلی زشته، خودم میدونم ولی وقتی لجمو در میارن دیگه دست خودم نیست.
اما واقعا برام عجیبه که بعضی ها که یه مار سمی توی زبونشون دارند و یه گرگ وحشی و درنده در وجودشون، اونوقت چجوری از یه گربه فسقلی میترسند.
*****
نمیخوام بگم که درکتون نمیکنم. چرا، اتفاقا خوبم درکتون میکنم. ولی تا وقتی درکتون میکنم که شما هم سعی کنید به احساسات من احترام بگذارید و درکم کنید.
*****
خدایا سپاسگزارم که اونقدر منطق رو در من زیاد کردی که تا چیزی به لحاظ منطقی ترس نداشته باشه، ازش نمیترسم. اینجوری وابستگیم به اطرافیان هم کمتر شده و راحت تر زندگی میکنم.
خدایا سپاسگزارم که هنوز میفهمم این حس ها حس های خوبی نیستند، لطفا کمکم کن که صبرم زیاد بشه و آدم بدی نشم.
گربه ها روی تخت کنارم دراز کشیدند. سیاه دستش رو دور پام انداخته و سرش رو چسبونده به پام. قشنگ سمت همکلاسی به بالشت تکیه داده. (این بالشتی نیست که زیر سر میگذاریم).
از دور صدای انفجار و شلیک پدافند میاد. از دیشب ساعت سه شب سمت ما شروع شده و تا نزدیک ظهر ادامه پیدا کرده.
زنگ زدم که به مدیرعامل بگم نره شرکت که با صدایی لرزان گفت همین الان جلومو زدند، توی پارک ملت. دارم دنده عقب میرم ته کوچه، خونه مون. گفتم بمونید خونه و بیرون نرید، امروز تهران افتضاحه.
همکلاسی زنگ زد و گفت میدون س.پ.اه کرج رو بد زدند، گفتم خبر دارم. ونک رو هم بد زدند، همینطور افسریه و شهر ری.
گفت تو که نمیترسی؟ گفتم نه!
هستی، زن دایی، دخترخاله، همسرِ پسرخاله، هرکدوم جدا زنگ زدند که پاشو بیا پیش ما.
دیگه نمیدونند همکلاسی و آرامش بچه ها از هرچیزی برام مهمترند. این طفلکیها خونه ی خودمون از همه جا راحت ترند. برای دیگران شیطنتها و غرغرهای سیاه و موهای قشنگ قابل تحمل نیست.
خدایا شکرت که این دو موجود بی زبون رو دارم که بهم آرامش میدن. خدایا شکرت که مهربانی آدمها رو میبینم و لمس میکنم. خدایا شکرت که مراقب ما هستی.
دیروز به همکلاسی گفتم وقتی این ترامپ مارمولک میگه دو هفته وقت میدم بعد وارد جنگ میشم بدون امروز یا فرداست که حمله کنند. فکر میکنه خیلی زرنگه اما من مدتهاست میدونم چه موجود پلیدیه، الان هم دورخیز کرده برا جایزه صلح نوبل، میخواد پایان جنگ روسیه _ اوکراین و ایران _ اس. رائی.ل رو به نام خودش تموم کنه و بگه من به دنیا آرامش بخشیدم. متظاهر مردم فریب!
امروز صبح که بیدار شدیم فهمیدیم فردو و نطنز و اصفهان رو بمباران کرده. 
همونی که فکر میکردم شد.
مدتها بود درباره اش با دکتر حرف میزدم و اون میخندید و میگفت نه بابا، از این خبرها نیست.
سال قبل تابستون که بالتازار پذیرش کاناداش اومد، مردد بود که بره یانه؟ بهش گفتم بی معطلی برو، در یکسال آینده ابرهای سیاهی رو میبینم که به سمت ما میان.
دو ماه قبل به همکارها گفتم که کمی بیشتر با هم مهربان باشید، معلوم نیست سال دیگه این موقع کنار هم باشیم یا نه.
بازم نوستراداموس درونم بیدار شده.....
ادامه مطلب ...