واگویه

روزهای بعد از این

واگویه

روزهای بعد از این

پنجشنبه گردی!

دیروز ، پنجشنه صبح، که روز تعطیلی همکلاسی بود، بهش ماموریت دادند تا بره یکی از کارخونه های قزوین برای تایید و بازدید از یه خط تولید. چهارشنبه عصر وقتی بهش اعلام کردند زنگ زد به من و پرسید میای با هم بریم؟ میدونستم نگرانه که غر بزنم که چرا روز پنجشنبه برات ماموریت گذاشتند اما غر نزدم و فقط گفتم: توی این گرما من بشینم توی ماشین تا کارت تموم بشه؟ گفت: نه همراهم میای داخل کارخونه منم میگم همکارمه! گفتم : چه خوب! همیشه دوست داشتم اون کارخونه رو از نزدیک ببینم.

اینطوری شد که صبح پنجشنبه راه افتادیم سمت قزوین. کارخونه در یکی از شهرهای صنعتی اطراف قزوین بود. ساعتدنه و نیم رسیدیم . توی کارخونه حسابی ادای دو تا همکار رو درآوردیم تا کارِ بازدید تموم شد، بعدش حدود ساعت یازده ونیم از کارخونه زدیم بیرون. همکلاسی گفت یه بستنی فروشی معروفی توی قزوین هست به اسم احمدی، حوصله داری بریم بستنی بخوریم؟ گفتم چرا که نه! رفتیم خود شهر قزوین و بستنی فروشی رو پیدا کردیم و نفری یه فالوده بستنی گرفتیم. نگم براتون از سایزش. باید یکی می‌گرفتیم و نصف میکردیم. از بس بزرگ بود من نصفش رو دور انداختم.

بعد رفتیم سمت مرکز شهر و از رستوران کرمانی که قیمه نثارهای خیلی معروفی داره، دو پرس قیمه نثار  گرفتیم برای ناهار و بعد هم دو تا بسته نون لواش قزوینی خریدیم و  راه افتادیم سمت تهران. حدود ساعت سه رسیدیم تهران و رفتم از دوست عزیزی یه بسته ی امونتی گرفتم و بعد هم رفتیم خونه. ساعت چهار و نیم ناهار خوردیم و ساعت پنج من رفتم توی اتاق که کمی بخوابم. آخه صبح ها ، سیاه ساعت چهارصبح میاد بیدارمون میکنه، دیروز صبح من سریع از اتاق اومده بودم بیرون تا همکلاسی بتونه بخوابه که بعدش بتونه رانندگی کنه، من اما از چهارصبح بیدار بودم. درنتیجه ساعت پنج رفتم توی اتاق و تا یک ربع به هفت خوابیدم ، بعد هم رفتیم خونه ی مادرشوهر تا بهش سربزنیم و یه بسته نون لواش رو که برا اون خریده بودیم، بهش بدیم.  دیشب به همکلاسی میگم کاملا حس میکنم که پیر شدم، قدیما، یک روزه از شمال میومدم تهران برای ماموریت و فرداش هم با انرژی میرفتم سر کار، الان که  از تهران تا قزوین رفتیم و برگشتیم دارم از خستگی وا میرم. میگه: خوب منم خسته ام. معلومه که دیگه جوون نیستیم.

یاد مامان خدابیامرزم افتادم. هر وقت بهش می‌گفتیم لباسی بپوشه یا کاری رو انجام بده که به نظر خودش مناسب سنش نبود ، میگفت: خَرِ شاخ در نمیآورد فکر می‌کرد همیشه جوونه، حالا کار، کارِ منه! چون بچه ندارم که دیدن بزرگ شدنش ، بالا رفتن سنم رو به یادم بیاره، فکر می‌کنم هنوز جوونم!

****

خدایا سپاسگزارم که یادمون نرفته میشه از اجبارهای زندگی، فرصتی برای شاد بودن و لذت بردن ساخت!

ذهن جَنگ زده!

سلام.

امروز که تهران تعطیل شده (به علت گرمای بیش از حد، فقدان آب و برق و تصمیم گیری های غلط)؛ من نشستم پشت لپ تاپ و از خونه دارم کارهای تولید در کارخونه رو هندل میکنم. مدیرعامل روی یکی از سک.وهای نفت.یه، و من نمیدونم با این شرایط آب و برق ما تا کی میتونیم تولید داشته باشیم و کلا صنعت تا کی میتونه سرپا بمونه. حتما میدونید که صنایع، بویژه نفت و گاز، صنایع غذایی ، بهداشتی و دارویی به شدت به آب وابسته است . برق رو میشه به کمک ژنراتورها تامین کرد اما آب!!!!!

****

بچه های متولد دهه پنجاه و اوایل شصت میدونند وقتی روح انسان، ذهن و جان انسان در شرایط جنگ زدگی بار بیاد، فرد ناخواسته همیشه به فکر روز مباداست:

من: فلان کفشم سالم و خوبه و گرون خریده بودمش اما چند ساله نپوشیدمش. بدم بره؟ 

ذهن جنگ زده: نه بذار بمونه، شاید یه روز لازم بشه!شاید دیگه نتونی مثل اونو بخری!

م: من چند دست لیوان دارم این یک دست که یکیش شکسته رو ردش کنم بره، کابینتم داره منفجر میشه. ازش که استفاده نمیکنم.

ذج: نه این کار رو نکنیا، پسفردا که قحطی شد و هیچی تولید نشد و هیچی وارد نشد اینا میشه گنج. نگهش دار.

م: بالشت ها و پتوهایی که استفاده نمیکنم زیاده، جامو گرفتند. بدم به یکی که نیاز داره.

ذج: نه بابا. یه وقت دیدی یکی اومد خونه ات لازمت شد. بعد باید کلی پول بدی همینارو دوباره بخری.

م: یه عالمه لباس تو خونه ای و مهمونی دارم که دیگه استفاده نمیکنم یا اندازه نیستند. بی خودی کمدهارو شلوغ کردند. میدمشون به نیازمند.

ذج: نه بابا، حیفه. یادته زمون جنگ هیچکدوم از اینا پیدا نمیشد.نگه دار شاید دوباره اندازه ات بشه.

م: این میز و صندلی جامو گرفته. بدم بره تا خونه باز بشه.

ذج: نه اصلا. شاید خونه ات رو بزرگ کردی. اصلا فکر کردی شاید دیگه نتونی اینو بخری.

م: این کاغذا و مدارک دیگه به کارم نمیاد. بندازمشون دور.

ذج:ای بابا تو که نمیدونی، شاید یه روزی لازمت بشه ......

جمع کردن انواع شیشه و بطری خالی، ظرف ماست و پنیر، کیسه های پلاستیکی، لباس های کهنه، پارچه ها و ملحفه هایی که هیچوقت دوخته نمیشه، ابزارهایی که هیچ وقت استفاده نمیشه، پیچ و بست و میخ و قطعات کهنه ابزارها و وسایل مکانیکی ، وسایل برقی که دیگه کار نمیکنند ، کاغذهای کادویی که قبلا یک بار استفاده شدند، کامواهایی که یک بار بافته شدند و شکافته شدند و پرده های پنجره ای که دیگه استفاده نمیشن و  ..... همه به دلیل زندگی کردن و بزرگ شدن در شرایط جنگ زدگی و کمبود وسایل مورد نیاز ضروریه. به مامانا و باباهامون نخندیم! اونا ما رو توی بد دوره ای بزرگ کردند.

اینا نتیجه ی دورانیه  که عروسا با سرویس ملامین میرفتند خونه بخت و برای خریدن ملحفه باید کلی توی نوبت میموندند و همون آبکش پلاستیکی ها هم خودشون یه گنج حساب میشدند. وقتی که شیرخشک پیدا نمیشد و صابون و شامپو فقط گلنار و نخل و شبنم و داروگر بود. وقتی بچه ها با حسرت به شکلات نگاه میکردند ، عروسک دختربچه ها پارچه ای و زشت بود. و بازی پسر بچه ها تیله بازی و هفت سنگ و اسباب بازیشون تیرکمون و توپ پلاستیکی چندلا.

برای ما همیشه یه روزِ مبادا، یه روزِ بدتر از امروز وجود داره، روزی که ذهن بیمارمون همیشه منتظر اون روزه و اینجور که بوش میاد انگار در سرنوشتمون هم حک شده.

****

خدایا کمکم کن که دستگیر باشم و امدادرسان نه اینکه باری باشم بر شانه هایی ناتوان.

خدایا سپاسگزارم که هستی، که دارمت و با منی!

خدایا سپاسگزارم که برق دنیا هنوز چشمانم رو در برابر دیدن زیبایی های واقعی کور نکرده.

خدایا سپاسگزارم که زنده ام.

صفر باشد و بدبیاری باشد و خرافات و پنچری....

سلام و صد سلام.

فاصله نوشته هام خیلی زیاد شده، راستش دلیلش اینه که حرف های گفتنی رو نمیشه گفت ، و حرف هایی که میشه گفت یا خیلی تکراریه یا خیلی بی اهمیت. نمیدونم کِی میتونم دوباره راحت و بی قید بنویسم.

و اما دلیل اصلی ننوشتنم در این مدت:

از پنجشنبه ی گذشته همینجور بلاهای مختلف سرم میاد. عصر پنجشنبه روی تخت دراز کشیده بودم و گوشیم دستم بود و داشتم دولینگو بازی میکردم که یهو گوشی از دستم سر خورد و خورد توی دهنم. اول از شدت درد فکر کردم دندونم شکسته و لبم پاره شده. اما خوشبختانه اینجوری نشده بود. ولی درد وحشتناکی داشتم. سریع یخ گذاشتم روی لبم. فردا صبحش لبم از داخل و بیرون کبود شده بود و ورم کرده بود.

جمعه بعد از ظهر داشتم با هلوهایی که مدیر عامل همکلاسی از باغش برای همکلاسی آورده بود، کیک هلو میپختم تا با خودش ببره شرکت. در حین کاراملیزه کردن شکر، وقتی داشتم شکر رو در ماهیتابه هم میزدم تا آب بشه، یه تکه از شکر آب شده پرید و چسبید به انگشتم.جیگرم آتیش گرفت. بماند که چطوری از روی دستم جداش کردم و پوست و گوشت دستم کنده شد. فعلا دستم در پانسمانه و حالا حالاها طول میکشه که خوب بشه.

شبش هم پیشونیم کوبیده شد به گوشه ی میز آرایش. نگید صدقه بده چون من هر ماه صدقه میدم و عضو یه گروه هستم که هر ماه قربانی میکنند و برای اونها هم مبلغی واریز میکنم و از اونجایی که ماه صفر برای من ماه خوبی نیست( تاثیرات خرافاتی که با وجود تلاش برای نپذیرفتنش اما تا عمق جان و روحم نفوذ کرده) ابتدای ماه صفر این صدقه دادن دو برابر میشه.

با وجود همه ی اینا، وسط هفته یه روز صبح پام گیر کرد به صندلی و با شدت زمین خوردم، خدا رحم کرد دست و پام نشکست.

سه شنبه صبح پانسمان دستم رو باز گذاشته بودم تا زخمش کمی خشک بشه، داشتم میرفتم شرکت و در حال کفش پوشیدن بودم.  اومدم پشت کتونی رو بالا بکشم که دستم در رفت و زخم سوختگی با شدت کوبیده شد به قفلی که روی حفاظ در بود. نفسم رفت. فقط به همکلاسی گفتم الکل بیاره تا بریزم روی زخم. وقتی همکلاسی شروع کرد به وای وای گفتن، با عصبانیت گفتم: هیچی نگو  الان فقط من باید ناله کنم. گفت تو هم که ناله نمیکنی. گفتم اینم یه مرضیه برای خودش.

خلاصه، صبح چهارشنبه به همکار کوچولو میگفتم خدا رحم کنه، معلوم نیست چی قراره سرم بیاد.

عصر چهارشنبه از سر کار که برگشتم دیدم پسرا غذا ندارند. در حالیکه دورم میچرخیدند و خودشون رو به پاهام میمالیدند، ظرف غذاشون رو پر کردم  و گذاشتم زیر  خونه درختیشون. اومدم سرم رو بلند کنم که از سمت راست صورتم کوبیده شد به نبشی سنگ کابینت. اصلا نفهمیدم دقیقا کجای سرم خورد، درد و درد و درد بود.

رفتم و نشستم روی مبل و چند دقیقه ای چشمامو بستم. بعد سعی کردم به اطرافم نگاه کنم. خوشبختانه دیدم مشکلی نداشت. اما سردرد وحشتناک بود. همکلاسی اومد خونه و شب با هم فیلمی تماشا کردیم که توش یه نفر در اثر ضربه به سرش  بیست و چهار ساعت بعد میمرد و بعد میفهمیدند که دچار ضربه مغزی شده.

همکلاسی  هر چند ساعت یه بار میگفت:دکتر نریم؟ میگفتم: نه.

شب از درد نمیتونستم بخوابم. سرم رو که اصلا نمیتونستم سمت راست روی بالشت بگذارم. این دو روز واقعا سخت گذشت. بعدا تازه فهمیدم بالای گوش راستم ضربه خورده چون حسابی ورم کرده بود.

خلاصه که این مدت حسابی پنچر شدم. اونم از هر چهار چرخ!

اینم بگم که یه موتوری اومده و مالونده به درب ماشین و در رفته و حالا پنج شش میلیون هزینه گذاشته روی دستمون.

****

دیروز جایی بودم که از هر حرفی خشمی نشست توی دلم. آدم ها یاد گرفتند توی جمع لبخند میزنند بعد توی چشم آدم نگاه میکنند و با مثلا،  بامزگی چرت و پرت میگن. 

دوست داشتم چند تا حرف حسابی بهشون میزدم تا فکر نکنند که احمق هستم. اما نمیشد. یاد پست کامشین جان افتادم که همون روز صبح توی اینس.تاگرام منتشر کرده بود. واقعا حق داشت. آدم های نادان اعتماد به نفس زیادی در بیان کردن حماقت ها و خودخواهی هاشون دارند و به خودشون اجازه میدن دهنشون رو باز کنند و هرچی دوست دارند به زبان بیارن و وقتی تو سکوت میکنی، فکر میکنند یا نمیفهمی یا شهامت و اعتماد به نفس کافی برای دفاع کردن از خودت رو نداری. در حالیکه نمیدونند اگر دهانت رو باز کنی به قول کامشین عزیزم، پودرشون میکنی......

محبت از بین رفته فقط احترام باقیمانده، انجام وظیفه و احترام گذاشتن رو با نفهمیدن و دوست داشتن اشتباه نگیرید. 

****

روزی هزاربار خدارو برای بودن همکلاسی شکرگزارم.

خداروشکر که کپلچه توی زندگیمونه.

خدارو صدهزار بار شاکرم بابت داشتن هستی عزیزم.

و خدایا ازت ممنونم که  این دو تا فرشته ی مهربون رو آوردی توی زندگیمون!

****

همیشه میگم: آب و آرد و برنج و روغن و رب و حبوبات و وسایل بهداشتی توی خونه داشته باشید.


سورپرایز کردن و سورپرایز شدن

جمعه تولد خرمالو جون بود و قرار بود هستی پنجشنبه شب براش یه تولد کوچیک بگیره. منم با هماهنگی با هستی و همکلاسی تصمیم گرفتیم بی خبر بریم خونه شون و غافلگیرش کنیم.

صبح زود با همکلاسی راه افتادیم و ساعت ده رسیدیم. خرمالو جون حمام بود. نمیدونست ما اومدیم وقتی یواشکی پریدم جلوش، جیغ کشید و گفت باورم نمیشه خاله برا تولدم اومده خونه ما. کلی ذوق کرد و منم از خوشحالیش کلی خوشحال شدم.

شب بعد از شام  و خوردن کیک برگشتیم تهران. جمعه هم کپلچه اومد پیش ما. آخر هفته خوبی بود. بعد از مدتها از بودن خودم راضی بودم.

******

مدیر عامل جان قرار بود شنبه بره مسافرت و چند روزی نباشه. دیروز فهمیدیم مریض شده و خونه خوابیده. طفلک برنامه سفرش بهم خورد.

دلم به حالش سوخت. نه برای مریض شدن و مسافرت نرفتنش. بلکه برای اینکه یه مدته فهمیدم کی و چرا و به چه علت این همه تب میکنه و مریض میشه.

مدیر عاملمون هم سن منه. بسیار شوخ و خاکی. از یه خانواده ی ثروتمند و دوتابعیتی که سالها خارج از ایران درس خونده و کار کرده و بعد از ازدواج برگشته تهران.

مدیرعامل جان یه نقطه ضعف بزرگ داره. نمیتونه با کسی با تحکم صحبت کنه و یه جورایی وقتی کسی مقابلش صداش رو بالا میبره در سکوت فرو میره. برخلاف ظاهر شوخ و اجتماعیش بسیار درون ریزه  و قدرت بحث کردن یا مخالفت کردن یا توبیخ کردن رو نداره.

هفته ی قبل چهارشنبه یکی از پرسنل محبوبش(فضول خانم) که راه میره و مدیر جونم مدیرجونم میکنه و با اسم کوچیک خطابش میکنه و براش کروسان و قهوه از بیرون سفارش میده، ناگهان و  توی جمع به خاطر مشکل اینترنت شروع کرد به داد و هوار کردن که این چه وضعیه و مگه اینجا شرکت بابامه که من اینترنت گوشیم رو هات اسپات کنم روی لپ تاپم و چرا حجم اینترنت رو بالا نمیبرید و من دیگه خسته شدم و چرا باید از جیب خرج کنم و من دیگه کار نمیکنم و  ..... و تمام این حرف ها با داد و هوار بود و مدیرعامل سرش پایین بود و نگاهش به لپ تاپش وحرف نمیزد اما رنگش لحظه لحظه کم رنگ تر میشد.

این همه غر غر در حالیه که این خانم ساعت نه میاد سر کار و ساعت دو میره و در روز سه تا نیم ساعت هم میره روی پشت بوم سیگار میکشه و چهل و پنج دقیقه هم ناهارش طول میکشه. حالا شما حساب کنید در روز چند ساعت کار میکنه. (دلم برای همکارهای قدیمم در شرکت های قبلی میسوزه)

میدونم فشار عصبی اون لحظه باعث مریضیش شده اما در کل تقصیر خودشه که نمیتونه جدی باشه و جدی برخورد کنه و فکر میکنه اینجا هم مثل کشورهای اروپایی باید رفاقتی اداره بشه در حالیکه نمیدونه اینجا و این آدم ها همونایی هستند که روزی سه بار در مورد جهت پره های کولر با هم بحث میکنند و هرکسی میخواد حرف خودش رو پیش ببره.

مدتهاست فهمیدم هر چقدر سعی کنی ملایم تر و مهربون تر برخورد کنی  مخصوصا با بچه های دهه هفتاد  به بعد گستاخی این بچه ها بیشتر میشه. نمیدونم چرا نمیتونند  بین آزادی عمل، رعایت احترام و رفاقت  حد و مرز بگذارند و هر سه رو رعایت کنند. 

چقدر جدیدا غر میزنم!!!!!

****

مدتیه دارم فکر میکنم که چجوری میتونم  یه کار برای خودم راه بندازم. کاری که نیاز به دفتر و دستک نداشته باشه و بیشتر اینترنتی باشه. هنوز اون ایده ای که دنبالشم به ذهنم نرسیده. دعا کنید فکرم باز بشه و بتونم به اونچه که میخوام برسم.

****

خدایا شکرت که بهترین دوست و رفیق دنیا رو بهم دادی.

خدایا شکرت که دوباره طعم میوه های تابستونی به خصوص  هلوی خوشمزه رو چشیدم.

پاسخ به همولایتی

"به اونی که حیوون خونگی داره، توهین نکنید، اون از آدم ها نا امید شده! "

متاسفانه این حرفت تا حد زیادی درسته
اما اکثر این توهین ها
- که حقشون هم هست بشنون -
متعلق به سگ دار ها هست
وگرنه کی با صاحبان ایگوانا ، خوکچه هندی ، مار ، سوسمار ، لاکپشت، ببر و پلنگ و ... کار داره 

گربه دارها رو هم حداکثر میشه خونه شون نرفت یا از غذاهایی که تعارف می کنن نخورد
گربه ها آزار و اذیتی برای دیگران ندارن
حالا اینکه صاحبشون یا بقیه خونواده رو
در صورت عدم رسیدگی صحیح
و عدم معاینات دوره ای دامپزشکی
بیمار میکنن به خودشون مربوطه
اما
سگها و صاحبانشون داستان دیگری دارند
1- اگر پشت کوه زندگی می کردیم صدای سگ /سگ هامون باعث آزار کسی نبود بنابراین مشکلی وجود نداشت
اما اکثر ما از روی ناچاری آپارتمان نشین هستیم
صدای عطسه یه همسایه رو
واحدهای مجاور با عافیت باشه
پاسخ میدن 
حالا حساب کن صدای وقت و بی وقت
واق واق یا زوزه سگ چه اعصابی از
بقیه واحد ها خورد می کنه

2- ما در ظاهر یه کشور مدرن و با فرهنگیم
اما همه میدونیم که این فقط تعارفه
رفتارهای زیادی از مردم میبینیم که این نظر رو تایید نمیکنه
یکش نحوه رانندگی ما در خیابونها و جاده ها
خوب ، با دومیش هم آشنا شو
وقتی کسی سگ نگه میداره
ناگزیره که در روز حداقل یک بار اون برای پیاده روی
بیرون ببره .
اکثر این سگها بدون قلاده بیرون آورده میشن
با این بهانه که سگم مهربونه
و کسی رو گاز نمی گیره 
موارد متعدد گزارش شده از مراکز بهداشت نشون میده
که درصد بالایی از موارد گاز گرفتگی سگها
متعلق به گاز گرفته شدن صاحبان سگ
توسط سگهاشونه .
همونطور که ما آدمها حالت های مختلف
شادی و غم و ترس و عصبانیت داریم
سگها هم دارند .
و ما برخلاف بقیه دنیا با بیرون بردن بدون قلاده سگها
بقیه رو در معرض خطر حمله بالقوه اونها قرار میدیم .
به این مساله هم اشاره کنم که تعدادی
از این سگهای که برای پیاده روی
بیرون برده میشن سگهای نگهبان هستند
که الزاما باید وقت پیاده روی
قلاده و پوزه بند داشته باشند
اما بعضی از حوادثی که می شنویم
گویای عدم استفاده این نوع سگها از وسایل مذکوره .
من و خورشید خودمون هم یکبار مورد حمله
یه سگ نگهبان که تازه افسارش هم
دست صاحبش بود قرار گرفتیم
بشدت ترسیدیم و ناخواسته و یکدفعه
رفتیم وسط خیابون
خدایی بود که ماشینی به ما نزد .

3- زشت ترین کار صاحبان سگ
رها کردن مدفوع سگها در پیاده روها
و محلهای گذر مردمه .
البته دیدم آدمهای با شعوری رو که
با یه پلاستیک مدفوع سگشون رو
جمع می کنن و توی سطل آشغال می اندازند
ولی اکثریت سگ دارها این کار رو انجام نمیدن .
شاهدش هم وجود مدفوع سگ در
مسیرهای عبور و مرور مردمه .
به قیافه و تیپ صاحب سگ که نگاه می کنی
فکر می کنی که طرف آنجلینا جولی یا براد پیت
یا حداقل ساموئل جکسون هست
اما وقتی سگ کارش رو تموم کرد
همین شخص بدون هیچ توجهی
راهش رو می گیره و میره
انگار نه انگار که چیزی شده
به خدا اگر آنجلینا یا ساموئل همچین کاری رو بکنن !!!


با این دلایل و موارد دیگه که شاید گفته نشد
فعلا تنها راه بیان احساسات مردم
همین فحش دادن به صاحبان وظیفه نشناس سگهاست .
به امید روزی که پنجه قانون گلوی این
آدمهای بی شعور رو فشار بده
و با اعمال جریمه های سنگین
از رفتار خودپسندانه و بی مسوولیتی اونها
جلو گیری کنه .


پ.ن :
سگها و گربه ها رو دوست دارم
در واقع اکثر حیوانات رو دوست دارم
اما زندگی شهری الزامات خودش رو داره
و برای رعایت حقوق دیگران

باید محدودیتهایی رو پذیرفت.
********************
اینا نظرات مونپارناس عزیز بود. من باهاش هم موافقم و هم مخالف. خیلی از رفتارهای اجتماعی ما ایراد داره چون قاعده و قانون درست و حسابی براش نوشته نشده و تازه برای قوانین موجود هم ناظر و کنترلگری جهت اجرای قانون نیست. اینه که در هر تغییر فرهنگی جدیدی یه بلبشویی ایجاد میشه.
شفاف تر میگم.
زمانی که اولین بار ماشین وارد کشور شد، همه مخالف استفاده از اون بودند چون معتقد بودند باعث مرگ و میر افراد میشه. به مرور که قواعد و قوانین وضع شد کم کم همه مشتاق استفاده از ماشین شدند.
در مورد هر تحول جدید فرهنگی، از قبیل استفاده از تلویزیون و رادیو، دوش آب، توالت فرنگی، لباس های جدید، پوشیدن  شلوار برای خانم ها، کوتاه کردن مو یا کار کردن خانم ها، حتی یه دوره ای پوشیدن کلاه برای آقایون، یا حتی استفاده کردن از قاشق و چنگال در بعضی شهرها و کشورها، ظهور موسیقی رپ و خیلی چیزهای دیگه، همیشه مخالفت و واکنش های همراه با خشم و نگرانی  و برخوردهای خودخواهانه و متعصبانه وجودداشته. اما چیزی که باعث شده به مرور این پدیده ها  مورد پذیرش جامعه قرار بگیره، قوانینی هست که در راستای  استفاده از اونها و عدم مزاحمت برای دیگران وضع شده.
اگر برای نگهداری از حیوانات خانگی قوانینی منصفانه وضع بشه و ناظری بر اجرای این قوانین وجود داشته باشه، دیگه این دوگانگی و حق به جانبی در هیچ گروهی وجود نداره. در حال حاضر همه پدیده ی رانندگی رو پذیرفتیم. بسیاری از رانندگان قوانین رانندگی رو رعایت نمیکنند. اما کی تا حالا گفته کلا ماشین باید حذف بشه؟ این حرف یعنی پاک کردن صورت مسئله. کاری که متاسفانه در برابر هر رفتار جدیدی توسط مسئولین انجام میشه.( سگ گردانی ممنوع! داشتن حیوان خانگی ممنوع! استفاده از ویدئو ممنوع! اینترنت ممنوع! و .....)  اما ما الان نمیگیم نباید به هیچ کس اجازه رانندگی داد. بلکه میگیم باید کسی باشه که بر نحوه رانندگی افراد نظارت داشته باشه . باید افراد متخلف رو جریمه کنیم یا مجوزهاشون رو باطل کنیم.
اگر در جامعه قانون وضع بشه که شما میتونید سگ داشته باشید به شرط و شروطی عادلانه و عاقلانه، اونوقت هم افرادی که سگ ندارند به مرور میفهمند که اجازه ندارند در مورد سلیقه و حقوق شخصی دیگران قضاوت کنند. هم اونهایی که سگ دارند میفهمند که نباید باعث آزار و ناراحتی دیگران بشن. اگر مکانهای خاصی برای گردش این حیوانات باشه، اگر بستن قلاده برای همه حیوانات خانگی  و پوزه بند برای سگ های بزرگ اجباری باشه، اگر وقتی که حیوان خانگی بیرون از منزل مدفوع میکنه، اگر  صاحبش مدفوعش رو جمع نکنه، جریمه بشه و از نگهداری حیوان خانگی محروم بشه و  ..... خیلی از مسائل از بین میره.
متاسفانه ما یادگرفتیم با هر پدیده ی جدیدی تا چند سال مخالفت و مبارزه کنیم و بعد وقتی میرسه به جایی که دیگه نمیشه جمعش کرد و میبینیم تمام نزدیکان و اطرافیانمون هم درگیر اون مسئله شدند، با اکراه میپذیریمش و اجازه میدیم به مرور زمان نسل مخالفان از بین بره و جامعه به کل درگیر اون پدیده ی اجتماعی بشه. بدون اینکه قانون درستی براش وضع بشه یا فکری در مورد ایجاد زیرساخت های لازم براش کرده باشیم. 
جامعه ی ما اینجوریه......