واگویه

روزهای بعد از این

واگویه

روزهای بعد از این

بی حسی

بعد از اون دو روز نحس، یه جور بی حسی در تمام بدنم پخش شده. نسبت به هر چیزی  بی احساس شدم. هیچ دردی اونقدر بزرگ به نظر نمیاد که بابتش احساس غم یا نگرانی بهم دست بده، گرونی، جنگ، بمباران، صداهای انفجار و شنیدن اخبار بد، هیچ اثری روم نداره. سر شدم. بی حس شدم. 

تنها چیزی که عصبانیم میکنه چرت و پرت هاییه که گاهی میشنوم، اونم البته دیگه زیاد برام مهم نیست. چون اشخاصی که اون چرت و پرت ها رو میگن دیگه برام درحد یه انسان ارزش ندارند.

شش ماهه لبخند زدن رو فراموش کردم. نمیتونم  حالم رو توصیف کنم. قلبم یه جوری شکسته که انگار یه حفره ی بزرگ درونش ایجاد شده. 

خالیم. از هر حسی خالی شدم. دیگه برام مرگ و زندگی خیلی فرقی نداره. انگار امید و اعتماد و آینده و نور از قلب و روحم پرکشیده.

تمام عید خونه بودم. صدای انفجارها میومد و من انگار نه انگار. دیگه از مردن نمیترسم شاید چون برای زنده بودن هدفی ندارم.....

اگر اون دو روز نبود شاید هیچ کدوم از این اتفاق ها نمیوفتاد....

مردم جنوب دلم پیشتونه.....

روزگار نامناسب، مردم ناسازگار

سلام

به قول دوستان: درود!

خواهرشوهر رسید، چه رسیدنی! دو روز قبل از ترکیه پرواز داشت ایران، همون شب بزن بزن شروع شد. صبح به هواپیما گفتند باید برگردی، با کلی رای زنی هواپیما ارومیه فرود اومد و بعد از چند ساعت معطلی بالاخره پرواز کرد تهران.

اینجوری بود که مادرشوهر حسابی سورپرایز شد.

****

سیاه و قشنگ رو برده بودم دامپزشکی برای خوردن ضد انگل. به دکتر گفتم لطفا ناخن هاشون رو هم کوتاه کن. اصلا حوصله جنگیدن با سیاه رو نداشتم. حسابی از خجالت دکتر دراومد، از لحظه ای هم که رسید خونه تا بیست و چهار ساعت با ما قهر بود.

****

مدتیه متوجه شدم که در خصوص برخورد با آدم های جدید سالها در اشتباه بودم. من عادت کرده بودم به خودم میگفتم تا بهت ثابت نشده کسی بده تو فرض کن که خوبه، مگر اینکه عکسش ثابت بشه. الان فهمیدم مثل اکثر آدم ها اول باید برم توی قیافه تا طرف حساب کار بیاد دستش و بعد به مرور بهش روی خوش نشون بدم. افرادی که اینجوری برخورد میکنند خیلی موفق تر هستند. حداقل چهارچوبهاشون رو از اول مشخص میکنند و کسی از مهربونیشون سوءاستفاده نمیکنه.

****

به نظرتون با شرایط موجود بازم قراره اینجا بسته بشه؟ 

یه سوال دیگه هم دارم: با کسی که بیست سال ازت کوچیکتره و خودش رو علامه دهر میدونه و بزرگتر کوچیکتر حالیش نیست چطور باید رفتار کرد؟

****

چند وقته فکر میکنم چه خصوصیت اخلاقی درآدم ها بیشتر از همه آزارم میده؟! خیلی فکر کردم و دیدم بیشتر از همه افراد قدرنشناسِ حسود باعث آزارم میشن. افرادی که دیگران هر کاری براشون میکنند با رفتاری طلبکارانه پیش بقیه طوری وانمود میکنند که از محبت اونها آزار دیدند. افراد طلبکاری که خیرشون به کسی نمیرسه و همیشه در حال تخریب شخصیت دیگران هستند و مجموعه ای از ویژگی های زیر رو دارند:

از خود متشکر، طلبکار، تخریبگر، خدعه گر، غیبت کن، خبرچین، حسود، ناراضی و .....

مثال ساده ای براتون میزنم.

مدیر عامل  به همراه من و دو تا از همکارها، آخر سال پیش ، رفته بودیم کارخونه. زمان برگشت توی جاده، جلوی یه استراحتگاه ایستادیم و مارو به قهوه و کیک مهمون کرد. حرف زدیم و خندیدیم و بعد از نیم ساعت استراحت راه افتادیم سمت تهران. فردا صبحش اون دو تا همکار کلی پیش من تعریف کردند که چقدر این ماموریت خوب بود و از مدیر عامل راضی بودند که حواسش به رفع خستگی اونها بوده.

دیروز دوباره مدیرعامل همراه دو تا از همکارهای دیگه ( دکتر ب و زبل خان) رفته بود کارخونه.

امروز صبح اون دوتا اومدند دفتر و هنوز مدیرعامل نیومده بود. از لحظه ای که اومدند دارند غر میزنند که مدیر عامل اونا رو بین راه برده امیرشکلات و براشون کروسان و قهوه گرفته و باعث شده اونا دیرتر برسند تهران  و اونا اصلا دلشون نمیخواسته بین راه توقف کنند و این دیر رسیدن خسته ترشون کرده و کی گفته اونا قهوه میخواستند و این کار رو برا دل خودش کرده و .... این وسط آروشا با طعنه میگه امیرشکلات که همینجا تهران هم هست.

(آروشا آخر سال قبل با همین دو نفر یک ماهی ر فته بود جنوب ماموریت و از وقتی که برگشت صد و هشتاد درجه اخلاقش عوض شد و من فهمیدم آدم ها چقدر میتونند متغیر باشند.)

.....

توی شرکت از سال قبل گفتند که  دو تا از بانکها  200 میلیون با اعتبار شرکت وام میدند. به جز من همه وام گرفتند. مدیرعامل صبر کرد تا همه وامهاشون رو بگیرند و بعد تر از یکی از بانکها وام گرفت. دو روز قبل مدیر مالی اومد  و به من گفت میتونی امسال وام بگیری، وقتی دیدم سودش 23 درصده گفتم من وام نمیخوام. به بچه ها گفت هفت تا وام داریم چون همه وام گرفتید اسم داوطلب ها رو مینویسیم و قرعه کشی میکنیم. یکی از اسامی ، اسم مدیرعامل دراومد. امروز بچه ها غر میزدند که اون که به این پول نیاز نداره باید اسمش رو نمینوشت. این درحالیه که تمام این بچه ها وضع مالی مناسبی دارند و وام رو برای سفر، تعویض گوشی و یا خرید چیزی میخواستند. گفتم چرا نباید مدیر عامل وام بگیره؟ گفتند اون به اندازه کافی پول داره. گفتم هرکه بامش بیش، برفش بیشتر! شرکت های دیگه اینجور وقتا این وام ها رو مدیرعامل و مدیرمالی و ...بین خودشون تقسیم میکنند و اصلا صداشو در نمیارند اینجا مدیرعامل توی همه چیز مثل یه کارمند ساده رفتار میکنه و هیچ امتیازی برا خودش قائل نیست. الان هم مثل بقیه توی قرعه کشی شرکت کرده و اسمش دراومده. 

یکی از بچه ها گفت اون نیازی نداره. گفتم از کجا میدونی شاید این پول رو برای کسی یا کاری میخواد( میخواستم بهش بگم مگه تو نیاز داری؟) 

گفت میشه اینقدر ادای آدم های  خوب و منطقی رو در نیاری و ازش دفاع نکنی؟

نگاش کردم و سکوت کردم. مثل همیشه من شدم آدم بده!

من هیچ سنخیتی با این آدم ها ندارم. گاهی به خودم میگم تو اینجا چه غلطتی میکنی؟

اینا باعث شدند بفهمم چرا جنگ طلبها نشستند جای امن و در برابر اینهمه سختی های مردم جنوب سکوت کردند و هنوز جنگ میخوان. ما جز خودمون برای هیچ کسی حقی قائل نیستیم.....

*****

الان فهمیدیم مدیرعامل وامش رو بخشیده به یکی از کارمندهایی که نیاز داشته. حالا دعوا سر اینه که چرا اون شخص؟

شانسی شانسی سلام!

الان خیلی اتفاقی با گوشی رفتم بلاگ اسکای و دیدم وبلاگ باز شد. 

باورم نمیشد! اونقدر توی این سه ماه اخیر وبلاگ رو چک کردم و همیشه خارج از دسترس بود که دیگه تصمیم گرفته بودم فراموشش کنم. 

تلویزیون روشنه و دارم زندگی روستایی رو تماشا میکنم. 

بیماری سرطان مادرشوهر برگشته. دو هفته قبل دومین جلسه شیمی درمانی رو داشت. از جمعه دو هفته قبل تا چهارشنبه هفته پیش به دلیل پایین بودن پلاکتش، بیمارستان بستری بود و تمام هفته قبل رو من و همکلاسی، یک روز درمیون بیمارستان بودیم. چهارشنبه مرخص شد و تا جمعه عصر پیش ما بود و بعد رفت خونه خودش. این هفته هم که از شنبه تا امروز تعطیل بودیم و فردا باید برگردیم سر کار. 

دو ما۶ گذشته تماما بیمارداری کردم. سه هفته تمام همکلاسی مریض شد و افتاد توی رختخواب(کرونا گرفته بود). همون بین من مادرشوهر رو میبردم دکتر و آزمایش و شیمی درمانی.  خدایی خیلی خسته شدم.  خواهرشوهر با همسرش اومدند ترکیه برا گردش و قراره هفته آینده شوهرش برگزده و خودش بیاد ایران. خدایی خونوادگی خیلی دل گنده هستند. دلم برا غیبت کردن تنگ شده بودا.

بعد از سه ماه و نیم نمیدونم از چی و از کی بگم. از روزهای جنگ؟ از پتروشیمی جم که وقتی زدند بچه های شرکت گریه میکردند، از ترس و اضطراب تمام فروردین که نمیدونستیم شرکت و کارمون برقرار هست یانه؟ از احساسات متغیر و متضاد خودمون و بقیه، از .....‌

دلم نمیخواد از روزهایی که گذشتتد و حتی اجازه نداشتیم ثبتشون کنیم بگم. فقط دلم میخواد هرکی اینجا خواننده و دوست و همراه بوده، بیاد و از سلامتیش بگه، بقیه چیزها من جمله  گرونی وحشتناک رو همه میدونیم و ازشون باخبریم.

سه شنبه 18 اسفند 1404

سلام

دیروز بعد از یک شب آروم (پریشب) که ساعت دو و نیم شب با پیام انتخاب رهبری از خواب پریده بودم و دیگه تا صبح خوابم نبرده بود ، یک روز طوفانی شروع شد.

اونقدر کار شرکت زیاد بود که نگو.از یه طرف پای سیستمی که نتش به زور کار میکرد.

از طرف دیگه گوشی خونه که هر لحظه زنگ میخورد به دستم بود!

از همه بدتر به صورت مداوم و مکرر دویدن سمت پنجره اتاق خواب و جواب دادن به تماس های موبایل( چون فقط اون قسمت خونه آنتن میده،)!

ساعت یازده و سی دقیقه جناب کابوس ( مدیر فروش) زنگ زد و گفت: دفتری؟ گفتم : نه. چرا باید دفتر باشم؟  گفت: عه من دارم میرم دفتر. باهات کار دارم. گفتم هر کاری داری بگو از خونه انجام میدم.گفت: فلان فاکتور مربوط به فلان شرکت که سفارشش ارزی بود رو برام بزن فقط به صورت ریالی.

بهش گفتم: نرخ حواله ارز رو دادن؟ گفت فعلا نه! گفتم امروز نمیشه. چون من باید درخواست ریالی ثبت کنم، مدیر انبار حواله ارزی رو که خروج زده برگردونه و از حواله ریالی خروج بزنه، بعد من فاکتور بزنم. مالی هم توی سیستم مودیان ارسالش کنه. چون امروز کارخونه تعطیله ، تا من بگم که انباردار بیاد کارخونه ساعت کاری تموم شده،

شروع کرد به غر زدن که تو بهش زنگ بزن تا بیاد، من امروز فاکتور میخوام.

عصبانی شدم و گفتم تو اگه امروز فاکتور میخوای به جای ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه باید ساعت نه صبح زنگ بزنی. درضمن اول قیمت نرخ حواله روز رو برا من ایمیل کن بعد فاکتور بخواه.

گفت: عه مگه ایمیل ها کار میکنند؟ گفتم: پس من یک هفته گذشته رو چجوری با کارخونه کار کردم و دستور تولید میفرستم؟

*****

خلاصه که تلفن هاش شروع شد. اون به موبایل زنگ میزد و مدیر عامل به خونه و گاهی همزمان. آخرش باز عصبانی شدم و گفتم مگه شما دو تا توی یه اتاق نیستید؟ گفت: بله. گفتم چرا هر کدوم به یه شماره زنگ میزنید مگه من میتونم همزمان پاسخ بدم. از دست شماها سر گیجه گرفتم. هی بدو توی هال، بدو توی اتاق خواب.

*****

ساعت حدود دو و نیم صدای غرش هواپیماها و متعاقب اون ، انفجارها و لرزش ها، شروع شد.

ساعت سه و نیم همکلاسی رفت خونه مادرش تا شیشه ها رو چسب بزنه.

بعدش اوضاع آروم شد.

ساعت پنج تا  شش با پریجهان ورزش کردم و بعد رفتم دوش گرفتم و بعدش با همکلاسی چای و زولبیا و بامیه خوردیم. کمی کتاب خوندم ولی دیدم برای فهمیدن هر جمله باید چهاربار بخونمش پس رفتم روی تخت دراز کشیدم و چشمانم رو بستم. ساعت هفت و نیم، سیاه خان اومد و بیدارم کرد. 

رفتم توی سالن. کمی تلویزیون تماشا کردم.برای شام سالاد خوردیم و بعد یک ساعت و نیم بازی کردم.

( از روی myket  یه بازی دانلود کردم به اسم THE ROOM. معمایی و فوق العاده است سری اولش رو تموم کردم و سری دوم متاسفانه پولی بود اما یه ورژن دیگه هم داره با عنوان : THE ROOM: OLD SINS که جدیدا اونو بازی میکنم و منی که در عمرم از هیچ بازی خوشم نیومده بود این بازی به نظرم عالیه)

حدود ساعت 12 شب از همکلاسی  پرسیدم : امشب کجا بخوابیم؟ گفت بریم توی اتاق خواب. اینجا رو زمین خشک شدیم. هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای غرش جنگنده ها و  متعاقب اون انفجارها شروع شد. باخنده گفتم اینا دوست ندارند ما توی اتاق بخوابیم.

خلاصه که دیشب هم گذشت. امروز صبح هم از ساعت هشت صبح پای  سیستم هستم. تا ساعت نه همه خواب بودند. جز من و بچه های کارخونه که سنگر رو حفظ کردیم.

*****

خدایا کاری کن زودتر وارد فاز بازسازی کشور بشیم.

شب سرخ و صبح سیاه تهران

دیشب قشنگ جان داشت از ظرف غذاش توی آشپزخونه غذا میخورد که با اولین صدای انفجار مهیب بچه پرید و رفت زیر میز ناهارخوری.

دومین انفجار انگار نزدیک تر و قوی تر بود.

همکلاسی منو که داشتم کتاب میخوندم کشید پشت دیوار اتاق خواب.

گفتم این دیگه چی بود؟ گفت نزدیک بود. گفتم  مگه دور و اطراف ما جایی مونده؟

گفت شاید مسجد مخبری بود.

دوباره دو تا صدای انفجار اومد.بعد دوستی پیام داد که پالایشگاه شهر ری رو زدند. با تعجب به هم نگاه کردیم. گفتم اما این صدا خیلی نزدیک بود.

بعد از مدتی دوست همکلاسی زنگ زد و گفت مخازن نفت فردیس رو زدند. بعد فهمیدیم شهر ری هم مخازن نفت رو زدند. ناگهان با ترس به هم نگاه کردیم. مخازن نفت شهران!

همکلاسی زنگ زد به مادرش. بله، مخازن نفت شهران رو هم زده بودند. 

آسمون تهران دیشب سرخ بود و از هر گوشه ای نور زرد و قرمز توی آسمون دیده میشد.

تمام دیشب از استرس نخوابیدم. 

یه عادت بدی دارم که روی زمین خوابم نمیبره و بدن درد میگیرم. این چند روز که اومدیم توی سالن و پشت اتاق خواب ها روی زمین میخوابیم به شدت له هستم و بدن درد دارم.

صبح آسمون تهران شبیه فیلم های آخرالزمانی سیاه شده بود. دود و آلودگی!

خداروشکر کمی بارون اومد و خاکسترها و  دوده ها رو نشوند روی زمین.

*****

در کمال سرخوشی از یه خرازی توی گرگان ،که توی باسلام پیداش کرده بودم، یکسری وسایل خیاطی سفارش دادم. زندگی ادامه داره و باید زندگی کرد!

*****

این روزها کتاب نماد گمشده از دن براون رو میخونم و بی اینترنتی آزارم میده چوندر هر جمله اش کلی مطلب برای سرچ کردن وجود داره که من نمیتونم چیزی در موردشون پیدا کنم.

برای اونایی که نمیدونند توضیح بدم که این کتاب ماجراهای مربوط به بعد از کتاب راز داویینچی( یا همون کد داوینچی ) هست کهتوسط همون نویسنده نوشته شده.

*****

امروز صبح رفتم روی ترازو. یکسالی میشه که با قطع کردن دوتا از داروهام و ورزش کردن با پریجهان وزنم  رو از 72.5 به وزن سابقم یعنی 67.5 رسوندم و این برای من با قد 172 سانتی متر واقعا ایده آله. اما با توجه به اینکه در طی دو  هفته ی اخیر کلی زولبیا و بامیه خوردم و همکلاسی شکمو  با دائم خوردن تنقلات منو در دام خوردن انداخته بود،  فکر میکردم حسابی وزنم بالا رفته باشه اما ، 67.05 بودم و این یعنی حدود نیم کیلو هم کمتر شده بودم. خیالم راحت شد و نفسی راحت کشیدم.

*****

با دخترخاله ام حرف میزدم که گفت یه عالمه مسافر اومده وحتی طویله های توی روستاها رو  هم اجاره کردند.

با هستی که حرف میزدم گفتم واقعا ماهایی که پدر و مادرهامون رو از دست دادیم یه جور دیگه به دنیا نگاه میکنیم. البته به خاطر بزرگ شدن زیر دست مادرهایی نترس و شجاع هم بوده. تا جایی که یادمه وقتی به مادرم میگفتند بچه هاتو اردو نفرست یا راه دور نذار برن، همیشه میگفت، اگه قرار باشه اتفاقی بیفته وقتی توی رختخوابت راحت خوابیدی هم میفته، اگر هم قرار باشه زنده بمونی زیر بمبارون هم زنده میمونی.

*****

همکلاسی رفته دندونش رو درست کنه.

*****

دورکاری از خونه با سیاه و  مشقاتش.

حیف که بلد نبستم عکس سیاه رو از روی گوشی اینجا بگذارم.