واگویه

روزهای بعد از این

واگویه

روزهای بعد از این

سلامی از روزهای خیلی شلوغ و جسمو روحی خسته!

این روزها اونقدر وقت کم میارم که نگو و نپرس.

نیمه ی دوم سال شده، ترافیک شدید. صبح ها پنج و نیم بیدار میشیم. شش و ده دقیقه از خونه میزنیم بیرون. حدود هفت میرسیم شرکت. همکلاسی برمیگرده غرب تهران که بره محل کارش. من تا هشت چرت میزنم تا ساعت کار شروع بشه. از هشت و نیم به بعد کم کم اونایی که خونه شون همین اطرافه میان سر کار. بعد از یک ربع به سه همه تک و توک میرن خونه. من و یکی دیگه از بچه ها میمونیم تا ساعت سه و نیم که ساعت کاریمون تموم بشه و بعد راه میفتم سمت خونه. اسنپ یا تپسی به سختی پیدا میشه. میرسم خونه حدودا ساعت  بین چهار و نیم تا پنجه.

بعد بدو بدو شام میپزم تا همکلاسی که حدود شش تا شش و نیم میرسه غذا بخوریم. چون ناهار نمیخوره. اگه فرصت بشه قبل از شام ورزش میکنم و دوش میگیرم وگرنه میمونه برا قبل خواب.

ظرف خاک بچه ها رو تمیز میکنم. دولینگو میخونم. لباس های خشک رو جمع میکنم. لباسشویی رو روشن میکنم. چای رو آماده میکنم. این مدت همکلاسی کلی سفارش کوکی و تارت و مادلن گرفته و آشپزخونه رو قرق کرده، به اون کمک میکنم. اگر فرصت کنم کمی نقاشی میکشم.نمیدونم چرا روز اینقدر زود تموم میشه.

توی این مدت تئاترهای کورش، سیاوش و آرش رو رفتیم ودیدیم و  لذت بردیم. بعضی روزها بعد از کار، مستقیم میرم مطب دکتر مادرشوهر که آزمایش هاشو نشون بدم یا برگ بستری شیمی درمانیشو بگیرم. اون روزها وقتی میرسم خونه فقط فرصت میکنم شام بخورم و بخوابم.

کاموا خریدم تا برای یه بچه ی توی راه، سرهمی ببافم که هنوز فرصت نکردم.

روز به روز از آدم ها نا امیدتر میشم.

سعید و آروشا رو یادتونه؟ فهمیدند که باید دم جناب دکتر رو ببینند و چون دکتر از من خوشش نمیاد چون من تائیدش نمیکنم پس از من فاصله گرفتند تا نونشون توی روغن باشه. و مثل خیلی از افراد هم سنشون احترام به بزرگتر براشون بی معنیه و من یاد گرفتم تا زمان بهم ثابت نکنه که کسی لیاقت محبت داره یا نه، نباید براش دلم بسوزه .

از طرف دیگه دکتر که از اول هم گفته بود یا باید طرف من باشی یا مدیرعامل، خیلی واضح بی ادبی و بی احترامی کردن هاشو نشون میده و وقتی مدیر عامل نیست(که یا خارج از کشوره یا جنوب) با بقیه که سن بچه ی من رو دارند جلسه برگزار میکنه و منو اصلا تحویل نمیگیره. البته اینم بگم چون هر وقت من با کسی حرف میزنم شروع میکنه به ادابازی و زدن حرف هایی که حرص منو دربیاره، منم کلا ازشون فاصله گرفتم. درک میکنم برای کسی که همیشه دوست داره تائید بشه، وقتی نمیتونه حتی به دروغ از من تائیدیه بگیره، چقدر براش نفرت انگیزم.

عملا مثل همیشه یه محیط کار سمی. البته مدتهاست دیگه اهمیت نمیدم.

روز به روز شرایط کار سخت تر میشه. مواد اولیه نمیاد، مواد داخلی روزبه روز گرون تر میشه و عملا تولید داره میخوابه و نمیدونیم تا کی بهمون میگن بیاید سر کار.

این مدت میزم رو گرفتم، کلاس آشپزی همکلاسی تموم شد، خواهرشوهر مهمونی گرفت و من بابت رفتن به مهمونی مرخصی گرفتم. مدیرعامل رفت اروپا و برگشت و الان مریضه و شرکت نمیاد. هفته اول آبان ممیزی داریم و هیچ کس کاری انجام نمیده. منم بی تفاوت و بی انگیزه شدم. 

راستی تصمیم گرفتم دیگه با خودم ناهار نیارم. گاهی خوردن یه لقمه پشت میز خودت خیلی بهتر از خوردن غذای خونگی پشت میز ناهارخوری شرکته! 

ما دو گروهیم که گروه اول ساعت دوازه میرن برای ناهار و گروه دوم ساعت دوازده و نیم. توی گروه اول که بودم هر وقت که میرفتم آخرین نفری بودم که غذام گرم میشد. اومدم گروه دوم . گاهی تا ساعت ده دقیقه به یک منتظر میمونیم تا جناب آقای الف(نیروی خدماتی شرکت) صدامون کنه برای ناهار. خیلی وقتا اصلا یادش میره ما هستیم و باید بریم ازش بپرسیم که اجازه داریم بریم ناهار یا نه.. تازه اون وقت هم غذای همه رو گرم کرده و غذای من رو تازه میخواد بذاره گرم بشه. در حالی که من ده دقیقه ای غذامو میخورم و پا میشم. اما بقیه حداقل نیم ساعت رو پشت میز غذاخوری نشستند. به لحاظ احترام گذاشتن هم که من تا حالا هیچ بی احترامی بهش نکردم در حالی که بقیه یا میگن ظرفمون بو میده، چرا میزمون کثیفه، یا چرا خودت بوی عرق میدی و .....

یه چیز جدید هم یاد گرفتم  اونم اینه که بعضی ها جنبه احترام دیدن ندارند و اگر در محیطی کار میکنید که همه به قول خودشون پاچه پاره هستند، اگر شما اینجوری نباشی قافیه رو باختی. من باز هم خدارو شکر میکنم که بچه ندارم. روزی هزار بار.

 ****

فردا  هم قراره یه تئاتر دیگه بریم.

از انتظار کشیدن و توی حس تعلیق بودن و آینده ی روی هوا داشتن خسته شدم. خیلی خیلی خسته ام. چرا همه چیز تموم نمیشه؟ 


خیلی شلوغم

سلام.

این روزها خیلی شلوغم.  چه کار میکنم؟

مثلا پنجشنبه شب خونه خواهرشوهر دعوت بودیم.(خواهرشوهر تهران خونه خریده و درحال تجهیزش بود).

از طرفی همکلاسی از همکاراش سفارش نون گرفته بود برا من. دو تا نون خمیر ترش کلاسیک، یه دونه هم فوکاچیا.

 خودش هم قرار بود برا تعدادی از همکارهاش چیکن استراگانوف ببره.

صبح بدو بدو رفت خرید. من خمیرترش مادرم رو تغذیه کردم تا به پیک برسه، بعد برای خواهرشوهر، شیرینی کشمشی پختم. بعدتر خمیرهای نون های کلاسیک رو آماده کردم. همکلاسی اومد و شروع کرد یکسری از کارهاشو انجام دادن.  اون خیلی اصولی آشپزی میکنه و درنتیجه آماده کردن مواد اولیه غذاهاش طولانی میشه.

ناهار خوردیم. خمیرهارو شکل دادم و گذاشتمشون یخچال و بعد رفتم حموم. باید میرفتم کلاس نقاشی( یه مدته میرم کلاس آبرنگ ) . اما دیگه جون نداشتم. دست راستم بی حس بود. زنگ زدم و گفتم نمیام. بعد رفتم حموم.  از حموم اومدم کمی روی تخت دراز کشیدم تا خوابم ببره. مادرشوهر چندبار زنگ زد. نتونستم بخوابم. بلند شدم و دستی به سر و روم کشیدم و آماده شدیم و رفتیم دنبالش. وقتی با آسانسور از پارکینگ خونه خواهرشوهر میرفتیم سمت خونه اش. شیرینی رو دستم دید و گفت: عروس شیرینی هم درست کردی؟ برا من شله زرد نپختی؟)یادم اومد دو هفته پیش گفته هوس شله زرد کردم.) گفتم شرمنده، یادم رفته بود. فردا برات میپزم. 

این شد که وقتی آخر شب برگشتیم خونه، برنج رو شستم و خیسوندم برا جمعه.

جمعه صبح نون ها رو پختم. بعد با همکلاسی رفتیم بیرون برا پسرا، غذا و خاک و تشویقی و ویتامین خریدیم. بعد رفتیم سنارخان کمی فرش ماشینی دیدیم. بعد از دیدن طرح و نقش و قیمت فرش ها همکلاسی به حرف من رسید که باید کمی بیشتر پول کنار بگذاره تا فرش دستی بخریم.

بعد رفتیم یه مرکز خرید و اونجا جناب همکلاسی دوباره مارو به خرج انداخت.یه میز سه نفره ی لهستانی دیدم و عاشقش شدم، همکلاسی هم  راضیم کرد برا جلو کافی بار بخریمش.

بعد رفتیم خونه، لباس های توی لباسشویی رو پهن کردم، غذا پختیم. به بچه ها کنسرو دادم. حدود ساعت چهار ناهار خوردیم. همکلاسی میخواست باقی آشپزیش رو انجام بده که گفتم بره شله زرد رو به مادر و خواهر و دخترش برسونه، وسایلی هم که برا کپلچه خریده بودیم بهش بده، منم اون میون خمیر فوکاچیا رو آماده کردم. همکلاسی که برگشت رفت توی آشپزخونه، من رفتم سراغ جمع و جور کردن خونه. دیشب ساعت یک خوابیدیم.

اسنم پنجشنبه و جمعه ای که مثلا باید استراحت کنیم‌

داستان کلاس آبرنگ باشه برا بعد. 

همینجوری

نشستم توی مطب دکتر انکولوژ مادرشوهر.‌ 

منشی دکتر ساعت دو میاد مطب و نوبت میده، اونم حضوری و تا ساعت چهار. دکتر ساعت سه تا سه و نیم میاد و تا حدود پنج و نیم بیمار میبینه و میره، نه میشه تلفنی نوبت گرفت نه حضوری برای  یه روز دیگه. همون روز باید بری مطب. 

زود رسیدم و نفر دوم هستم. خواهرشوهر هم قراره بیاد مطب با دکتر حرف بزنه. نمیدونم چی میخواد بپرسه.

خوابم میاد شدید. همکلاسی میره کلاس سرآشپزی. روزای سه شنبه و چهارشنبه ساعت دوازده و نیم تا یک  شب میرسه خونه. خسته و داغون. منم اون روزها شب دیر میخوابم در نتیجه چهارشنبه ها (مثل امروز) داغون و خسته ام.

خواهرشوهر رسید. باقی بماند برای بعد.

........

فرصت نشد چهارشنبه ادامه ماجرا رو بنویسم. دکتر آزمایشات رو دید و با خواهرشوهر هم حرف زد و بهش گفت که فکر نکن مادرت خوب خوب میشه، چون بیماریش خیلی تهاجمی بوده و قبل از دو سال برگشته، احتمال عود مجدد داره. باید مداوم تحت  نظر باشه.

پنجشنبه شام رفتیم پیش مادرشوهر. جمعه قرار بود با خواهر شوهر بروند مجلس تحریم یکی از اقوام دورشون. همکلاسی گفت من کار دارم و نمیام. مادرشوهر رو به من گفت تو بیا. قبل از اینکه دهن باز کنم همکلاسی گفت وقتی من نمیام رافی کجا بیاد. هرجا من برم اونم همراهم میاد.

من نفس راحتی  کشیدم.

......

دوشب قبل داشتم توی اینس.تاگرام پیج دختری رو میدیدم که رفته بود یه مهمونی دخترونه و همه با هم بزن و برقص داشتند. رو به همکلاسی گفتم: چرا من مثل بقیه نیستم. چرا من نمیتونم الکی خوش باشم. بی دلیل بزنم و برقصم و بخندم. چرا همه دنبال نوشیدن و مست شدن و رقیدن هستند اما من هیچ لذتی از این چیزا نمیبرم.

گفت به همون دلیلی که من دنبال این چیزا نیستم. فکر میکنی اینا با این چیزا واقعا خوشحال میشن. مثلا فلانی. شب میره مهمونی و مست و پاتیل. بزن و برقص. فردا صبحش سیگار به دست میشینه غمهاشو مرور میکنه. گفتم راست میگی. هیچی اندازه آرامش خونه خودمون برا من لذت بخش نیست....

روز بعد از این حرف ها توی ماشین بودم که صحنه ای از بچگیم مثل فیلم اومد جلوی چشمام.

پنج ساله بودم. توی مهد کودک دو تا مربی داشتیم. شریفه جون که عشق من بود و فریبا جون که سال شصت و چهار - شصت و پنج یه پلنگ به حساب میومد. تولد یکی از هم مهدکودکی  ها  بود و توی مهد بزن و برقص و کیک و شادی. من که یه بچه خجالتی و کم رویی بودم و اصولا توی خونه ما از این خبرا نبود، ایستاده بودم یه گوشه و در عالم خودم با آهنگ دستانم رو تکون میدادم. ناگهان فریبا جون خطاب به من گفت: یه قری بده بچه، مگه ماست خوردی، تینا رو ببین چه قشنگ میرقصه. دستاتو مثل آدم آهنی تکون نده....

فرشته جون خطاب بهش گفت چه کار داری بچه رو، بیا کادوها رو باز کنیم.

و من، من از همون روز از رقصیدن بیزارم. توی مهمونی ها بدنم قفل میشد. سنگ میشد و همیشه یاد تینا بودم که چه قشنگ میرقصید....

حواستون به حرف هایی که به بچه ها میگید باشه.

نمیدونی چرا؟!

میخواستم بنویسم  اما، هی جنگ شد، هی صلح شد، بعد پسر یه آشنایی توی کوه گنو بندرعباس گم شد، اصفهان جهنم شد، بندر قیامت شد، راه کوه رو بستند، کسی نتونست بره دنبالش، به خاطر فشار مردم، هلال احمر پیگیر شد، جنازه ی پسرش بعد از دو هفته پیدا شد‌.

حالا من: 

من به جای تموم مادرهای فرزند از دست داده، داغدار و داغون شدم، من یک مرده ام....

****

عصر دیروز به همکلاسی گفتم هرچی قابل شارژ شدن داری شارژ کن. ورزش کردم. دوش گرفتم و آماده شدم برای بی برقی، بی آبی، گرسنگی، بدبختی و حتی مرگ.قرار بود ایران جهنم بشه.

ساعت سه و نیم شب بیدار شدم و گوشیم رو چک کردم ببینم حمله شده یا نه که دیدم برای بار هزارم حرف از توافقه. خوابیدم. صبح که رفتم شرکت همکاران خوشحال بودند، آهی کشیدم و گفتم معلوم نیست تا کی دووم بیاره!

بعد از ناهار خبر رسید که گفتند توافق دروغه.

بچه ها دوباره پکر شدند و دارند میگردند دنبال سرپناه.

.

.

.

خسته ام.

به هستی میگم دیگه خسته شدم از این اوضاع. دام میخواد بمیرم.


بی حسی

بعد از اون دو روز نحس، یه جور بی حسی در تمام بدنم پخش شده. نسبت به هر چیزی  بی احساس شدم. هیچ دردی اونقدر بزرگ به نظر نمیاد که بابتش احساس غم یا نگرانی بهم دست بده، گرونی، جنگ، بمباران، صداهای انفجار و شنیدن اخبار بد، هیچ اثری روم نداره. سر شدم. بی حس شدم. 

تنها چیزی که عصبانیم میکنه چرت و پرت هاییه که گاهی میشنوم، اونم البته دیگه زیاد برام مهم نیست. چون اشخاصی که اون چرت و پرت ها رو میگن دیگه برام درحد یه انسان ارزش ندارند.

شش ماهه لبخند زدن رو فراموش کردم. نمیتونم  حالم رو توصیف کنم. قلبم یه جوری شکسته که انگار یه حفره ی بزرگ درونش ایجاد شده. 

خالیم. از هر حسی خالی شدم. دیگه برام مرگ و زندگی خیلی فرقی نداره. انگار امید و اعتماد و آینده و نور از قلب و روحم پرکشیده.

تمام عید خونه بودم. صدای انفجارها میومد و من انگار نه انگار. دیگه از مردن نمیترسم شاید چون برای زنده بودن هدفی ندارم.....

اگر اون دو روز نبود شاید هیچ کدوم از این اتفاق ها نمیوفتاد....

مردم جنوب دلم پیشتونه.....