واگویه

روزهای بعد از این

واگویه

روزهای بعد از این

تعلیق

زنده ام. نفس میکشم اما زندگی نمیکنم. در کابوسی دائمی دست و پا میزنم.

محیط کار با وجود آدم های مختلف و بحث هایی که میشه واقعا غیر قابل تحمله.

دوست دارم برم توی یه روستای خوش آب و هوا زندگی کنم.

اگر کسی انتخاب میکنه با شرافت زندگی کنه و بمیره به انتخابش احترام بگذاریم و شرفش رو نفروشیم.


روزای روشن خداحافظ.....

پریروز حالم بد بود و سردرد شدید داشتم و نرفتم  شرکت، دیروز سعید گفت روز قبل مدیر کارخونه اومده بوده دفتر، خوشحال شدم که نرفتم و ندیدمش. خداروکلی شکر کردم بابت سردرد و حال بد!

امروز هم تعطیل شدیم.  به علت برودت هوای بهاری حاکم  بر تهران. دیروز بعد از اندکی بارش و بعد هم وزش شدید باد، آسمون آبی آبی شد. رنگی که مدتهاست حسرت دیدنش رو داریم.

دیشب نان روگن پختم. امروز هم نان محلی برا همکلاسی، سعی میکنم خودم رو با کار سرگرم کنم تا کمتر فکر کنم. 

دیروز یه بیشعوری بدجوری ضایع شد. یعنی یه گروه داریم که یکی اومد توش و یه درخواستی کرد. من دست اون بیشعور رو خوندم و زنگ زدم به مدیر عامل و گفتم الان اون میاد توی گروه مخالفت میکنه، شما مجبورش کن پیشنعاد رو قبول کنه چون برا شرکت ضروریه. همینکه قطع کردم اون آدم بیشعور توی گروه نوشت ما نمیتونیم فلان کار رو انجام بدیم. پیشنهاد دهنده زنگ زد به من، جواب ندادم. دوباره بیشعور مذکور توی گروه نوشت به دستور مدیرعامل انجام میدیم. زنگ زدم به پیشنهاد دهنده و گفتم داشتم شرایط رو جور میکردم. خندید و کلی تشکر کرد و گفت متوجه شدم. 

من اصلا این کارمندانی که فکر میکنند شرکت مال خودشونه و هر کاری دلشون بخواد میتونند انجام بدن رو درک نمیکنم. راست میگفتند ش.اه میبخشه، وزیر رد میکنه، اینا مثل منشی دکترها هستند. کار رو دکتر انجام میده، اینا برا بیماران  قیافه میگیرند. حاضر هم نیستند بفهمند که این میز به کسی وفا نمیکنه.

*****

دلم میخواست توان داشتم. توان دویدن، توان راه رفتن و.....

*****

حسم میگه هفته بعد کلا تعطیله!

حفره ای در دل

دفعه دوم که رفته بودم پیش روانپزشکم، آدرس رو روی نقشه ی اسنپ اشتباه زدم و سه تا چهار راه اونور تر پیاده شدم و پیاده راه افتادم سمت مطب، به مطب که رسیدم، از خستگی میلنگیدم. دیدم جلوی ساختمان پارچه زدند که این در بسته است و باید از درب پشتی که توی کوچه ی پشتیه وارد بشید. آه از نهادم بلند شد. به سختی خودم رو رسوندم به مطب و خدارو شکر یک صندلی خالی بود و نشستم.  یک خانم جوان سیاه پوش همراه با یک خانم مسن سیاه پوش و یک آقا روبه روی من نشسته بودند.

خانم جوان عصایی دستش بود و زیر لب با مادرش حرف میزد و اشک می ریخت.

از بین حرفاش شنیدم که گفت: میگفتند زمان بگذره حالت بهتر میشه، داغش سرد میشه پس چرا تحملش روز به روز سخت تر میشه؟

با خانم کناریم شروع کردند به صحبت کردن. گفت: من ام اس دارم. بهش گفتم :منم ام اس دارم. گفت: تو مشکل راه رفتن نداری؟ گفتم: اتفاقا جدیدا خیلی مشکل دارم. زیاد که راه میرم تلو تلو میخورم و پای راستم خودش رو میندازه و دیگه روش کنترل ندارم. گفت : من خیلی خوب بودم. اما هر وقت ناراحت میشم حالم بدتر میشه. 

گفتم: باید سعی کنی به بیماریت فکر نکنی. ازم  پرسید دکترم کیه و چه دارویی استفاده میکنم. جوابش رو دادم. گفت منم زیتاکس میزنم. میدونی زیتاکس باعث ایجاد غده در بدن میشه؟ گفتم،نه! گفت: نترسیا! من تومور داشتم توی سرم. جراحی کردم. دکترم گفت، به خاطر زیتاکسه! تو مراقب باش!

گفتم: اینا بیشترش از اعصابه، وقتی زیاد دنیارو سخت بگیری و زیاد بهش فکر کنی اینجوری میشی. 

گفت: تا حالا عزیز از دست دادی؟

گفتم: دو بار، پدر و مادر، بعد از فوت مادرم با تزریق واکسن کرونا حمله بهم دست داد و بیماری خاموشم بیدار شد. الان هم میام اینجا دارو میگیرم تا بهم کمک کنه کمتر به غصه های دنیا فکر کنم. چون از بعد از جنگ حس میکردم حالم خوب نیست! ترس از دست دادن عزیزانم دوباره برگشته!

سکوت شد! خانم مسن کنارش که معلوم شد مادرشه اشاره کرد که باهاش حرف بزن! مونده بودم چی بگم که خانم کنار دستیم ازش پرسید: چی شده عزیزم؟ چرا اینقدر بی تابی؟

گفت: بچه ام رو از دست دادم.  بعد انگار اونقدر دلش پر بود که اگه حرف نمیزد میترکید ، دلش میخواست حرف بزنه تا شاید سبک بشه، شروع کرد به تعریف داستانش.

گفت: نه سال قبل جدا شدم. بچه ام رو گرفتند و بردند مشهد و اجازه ندادند دیگه ببینمش . هر چند ماه یک بار دزدکی و یواشکی تلفنی حرف میزدیم. 

یک سال و نیم بود ازش خبر نداشتم و هرچی زنگ میزدم میگفتند: خوبه! خونه نیست و ....

تا اینکه یه شب اومد به خوابم و گفت: مامان من مردم. اینقدر دنبالم نگرد. فرداش با همسرم (اشاره به مرد کناریش) رفتیم مشهد. اونجا فهمیدم بچه ام یک سال و نیم قبل، خودکشی کرده و مرده و به من نگفتند......

دوباه شروع کرد به اشک ریختن. گفت: بعدش حالم بد شد.ام اسم فعال شد. نمیتونستم حتی راه برم. فلج شدم. با گریه گفت: از وقتی شنیدم بچه ام مرده، اینجوری شدم.

ازش پرسیدم: دختر بود؟ گفت آره. اگه الان بود شونزده ساله بود. خیلی خوشگل بود!(اینو میشد از چهره مادرش هم حدس زد)

گفتم: تو الان گریه و زاری کنی و حال خودت رو بدتر کنی، دخترت زنده میشه؟ نه! مطمئن باش اونم دوست نداره تو رو با این حال ببینه، ظرف عمر هرکسی یه اندازه ای داره، وقتی پر میشه ، زمان رفتنه، هر کس یه جوری، یکی با بیماری، یکی با تصادف، یکی با قتل، یکی خودکشی. من و شما هم معلوم نیست چقدر زنده ایم؟ از نعمت زنده بودن که خدا بهت داده استفاده کن. حتی به جای دخترت هم زندگی کن. بذار روحش به خاطر بی تابی تو در عذاب نباشه.

به فکر فرو رفت. مادرش اشاره کرد که بازم باهاش حرف بزن. همون موقع نوبتشون شد برا ویزیت و رفتند داخل اتاق دکتر  !

من؟! 

دلم خون! 

برای اون بچه ای که سر لجبازی  دو تا خانواده پر پر شد!

********

غمش در نهانخانهٔ دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند


به دنبال محمل چنان زار گریم

که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند


خلد گر به پا خاری آسان بر آرم

چه سازم به خاری که در دل نشیند


پی ناقه‌اش رفتم آهسته ترسم

غباری به دامان محمل نشیند


مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند


عجب نیست خندد اگر گل به سروی

که در این چمن پای در گل نشیند


بنازم به بزم محبت که آنجا

گدایی به شاهی مقابل نشیند


طبیب از طلب در دو گیتی میاسا

کسی چون میان دو منزل نشیند؟



شکر و سپاس برای قلب های آرام.

********

1 دلار :1400000 ریال

1 ریال: 

*******

پ.ن. وبلاگم بهم ریخته، هم حین تایپ یهو حروف از فارسی میشه انگلیسی، هم تاریخ ها عجیب میشه و نمیتونم درست کنم، هم با درج تصویر مشکل دارم.

گاهی هم یه صفحه ای هنگام نوشتن روی صفحه ام باز میشه که نمیدونم چیه! دسترسی هام هم مشکل داره، کسی میدونه چرا؟







چیزهای خوب ، گاهی هم عجیب

مدت طولانیه که ننوشتم،  ده بار خواستم بنویسم اما نشد. سرگرم گرفتن دوباره ایزوی شرکت بودم. داماد همکلاسی هست و باهاش سرگرمیم، روز مادر شد و این وسط چندتا دکتر رفتن و عکس و ..... هم بود. مهمان عزیزی هم از ارومیه داشتم که کلی باهاش خوش گذشت.  اینه که اصلا فرصت نمیکردم حتی درست و درمون گوشیم رو چک کنم و شرمنده ی همه ی عزیزانم.

******

دو سه روز قبل ، وقتی داشتم از سر کار برمیگشتم، ماشین اسنپی که گرفتم یه پژو دویست و شش بود.

وقتی سوار ماشین شدم با وجود داشتن ماسک سه بعدی، بوی عطری که پیچیده بود توی ماشین باعث شد حس خفگی بهم دست بده. به دستگیره ی عقب ماشین، سمت راننده، یه رخت آویز حامل یه تک کت اسپرت  آویزون بود. خود راننده هم یه بادی بیلدینگیه نسبتا جوون بود.

میان راه راننده سر صحبت رو باز کرد و از آلودگی هوا گفت و اینکه باید حتما آدم ورزش کنه و بعد هم از اینکه خودش ورزشکاره و با وجود اینکه سیگار هم میکشه این آلودگی هوا باعث خستگیش نمیشه، گفت. بعد هم هی در مورد فواید ورزش و اینکه بدنسازی انجام میده گفت. دیدم این بشر ول کن نیست. منم گفتم مسلما بعد از چهل سالگی آدم حتما باید ورزش کنه چه هوا آلوده باشه و چه نباشه.

یهو گفت وای نگید تو رو خدا ، میخواین بگید چهل سالتونه؟ به شما میاد نهایتا بیست و هشت ساله باشید.

برای اولین بار نتونستم این حجم از دروغ رو هضم کنم. زدم زیر خنده و گفتم از من گذشته که با این تعریف ها گول بخورم. 

گفت نه به خدا من قصدی نداشتم. به شما نمیاد خوب!

گفتم اختیار دارید من چهل و پنج سالمه. گفت پس حتما همسر  و بچه هم دارید و ....

گفتم بله!

دیگه سکوت کرد. تو دلم گفتم تو از پشت ماسک فقط چشمای خسته و خواب آلوده ی منو دیدی بعد فکر میکنی من بیست و هشت ساله ام؟ خودتی پسرجون!

*****

دیروز همکلاسی دامادش رو برداشت و با یه دوست مشترک که با خبر قبلی اومده بود تهران با هم به شکل سورپرایزی رفتند خونه ی پسرعمه اش که تنها زندگی میکنه و از بچگی اون سه تا با هم بزرگ شده بودند. ساعت نه و نیم همکلاسی زنگ زد خبری بگیره، پسرعمه اش گوشی رو گرفت و کلی از من تشکر کرد که باعث شدم همسر و بقیه برن پیشش و از تنهایی دربیاد. 

فکر کنم  پیش خودش فکر میکرده من اجازه ندم همکلاسی بره پیشش به عنوان دورهمی مردونه!

*****

اون همکار دکترمون بود که میگفت تراپیستم گفته ازت دوری کنم (از این به بعد بهش میگم دکتر ب)، جدیدا هر حرفی که میزنم که باهاش مخالفه یا کارش سخت میشه، حرف تراپیستش رو پیش میکشه. گاهی هم به شوخی حرف هایی میزنه که واقعا ناراحت کننده است ، با دکتر روانپزشکم در موردش حرف زدم، گفت بهتره سعی کنی باهاش همکلام نشی. گفتم ما توی یه اتاق به همراه مدیرعامل میشینیم و یازده نفر توی یک سالن هستیم  و متاسفانه وقتی من با نفر کناری دکتر ب حرف میزنم ، اون شروع میکنه به مداخله کردن. گفت در این شرایط سکوت کن و خودت رو سرگرم کار کردن کن.

الان یه مدته دارم تمرین میکنم اما از شانسم جناب دکتر به همراه مستر کابوس(مدیر فنی ) و کوچیل(همکاری که هرکی حرف میزنه ،اون شروع میکنه به اضهار نظر کردن) و آروشا رفتند یکی از شهرهای جنوبی ماموریت و در نتیجه اتاقمون بسیار ساکت و آرومه و هیچ تنشی نداریم.

شنبه به پسر حاجی (پسر حاج آقا مدیر فنی یه بخش دیگه است، خود حاج آقا هم رفیق چندین ساله صاحب شرکت و چشم و گوش و امین  وراث توی شرکته) میگم: دیدی اینا نیستند چقدر همه چیز آرومه، چقدر حال من خوبه و خوش اخلاق ترم؟  میخنده و میگه: راست میگی.

*****

دیروز رو با همکلاسی مرخصی گرفته بودیم. رفتیم ایران مال و گشتیم. یه عالمه بچه آورده بودند که برن سینما. یه گروه پسر بچه ی شلوغ و خندان رو دیدیم، ازشون پرسیدم  برای تماشای چه فیلمی میبرنتون؟ نگاهم کردند. یکی با خجالت گفت نمیدونیم. یه وروجکی دستش رو کشید و داد زد : نمیدونیم خوشگل! بعد هم دویدند سمت سینما.

همکلاسی خندید. بهش گفتم شنیدی چی گفت؟ گفت آره! گفتم وروجک از الان تمرین میکنه! ( اما ته دلم ذوق کردم. برای یه زن چهل و پنج ساله که بیمار هم هست خیلی لذت بخشه که از دید یه پسربچه ی ده یازده ساله خوشگل به نظر بیاد)

******

یه روزی داستان تنش میان من و مدیر کارخونه رو کامل براتون تعریف میکنم. یه روزی که تعریف کردن این داستان نتونه حالم رو دگرگون کنه!

******

با آدم های کوته فکر و کوته نظر بحث نکنید و سعی نکنید اینها رو قانع کنید یا در مورد موضوعی که دچار کج فهمی شدند ، توجیه شون کنید.  اینا شما رو هم مثل خودشون کوتوله میکنند. کلا سعی کنید با شخصیت های کوتوله، معاشرت نکنید.

*****

خدایا سپاسگزارم که این مدت آرامش ررو به من برگردوندی، ممنونم بابت بارش های برف و باران هر چند به سبب بی فکری مسئولین در برخی نقاط باعث ضرر و زیان به کشاورزان شد. خدایا سپاسگزارم بابت همسر خوب و همراهی که قسمتم کردی، لطفا مراقب و محافظش باش. 

پروردگار عزیزم! من و همسر و خانواده ام و دوستان و مردم سرزمینم رو از شر شیاطین زمینی محفوظ بدار، کاری کن که نقشه هاشون نقش بر آب بشه و دسیسه هاشون به خودشون برگرده. خواهش میکنم و ملتمسانه ازت میخوام که : هوای سالم، سبزی و برکت و آرامش رو به این سرزمین برگردونی. 

*****

پ.ن. کوچیل یعنی کنجد، یه ضرب المثل گیلکی هست که میگه: بَج اوزه، مُرجه اوزه، کوچیل او میان واز واز کُنِه، یعنی وقتی برنج و عدس و کنجد رو تفت میدن، برنج و عدس با صدای بلندی روی آتیش تفت میخورند اما کنجد وسط اونا صدای ریزی ایجاد میکنه. گیلانی ها اینو خطاب به بچه ای میگن که وسط حرف دو تا بزرگتر میپره و اظهار نظر میکنه.

از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

سلام

نمیدونم شما هم مثل من این روزها به شدت سرتون شلوغه و همش وقت کم میارید یا اینکه این فقط منم که دوست دارم بیست و چهارساعت روز تبدیل بشه به سی و دو ساعت چون من کلی کار عقب افتاده دارم.

داماد همکلاسی از جمعه شب اومده ایران بابت انجام یکسری کارهای مالی. مادرشوهرجان هم انتظار داره ما هر روز بریم اونجا تا داماد عزیزش تنها نباشه. امروز به همکلاسی زنگ زدم و گفتم اگر دوست داری بری خودت برو من یه عالمه کار دارم. فکر کنم اونم دوست داره بره خونه ی مادرش. اما من واقعا انرژیم ته میکشه. دیگه عصرها جون ندارم که تا پاسی از شب بیدار باشم اونم با لباس مهمونی و به حالت رسمی.

****

دیروز سر کلاس یوگا وقتی به پایان کلاس رسیدیم به مربی گفتم از جلسه ی بعدی برای دعای پایان کلاس، لطفا از خدا بخواهیم که بارش ها رو زیاد کنه.

میدونم صرف دعا کردن اتفاقی نمیفته اما من واقعا نگران بی آبی و خشکسالی هستم.

****

مدتهاست شمال نرفتم. آخرین مرتبه برای تولدم رفتیم که جنگ شد و استرس جنگ تولد بازی رو حسابی به کامم تلخ کرد. دلم برای شمال و خانواده تنگ شده میخواستم این آخر هفته یه سر برم که داماد همکلاسی اومد. و جالب اینجاست میگه بیاین با هم بریم شمالو من اصلا دلم نمیخواد کسی غیر از خودمون همراهم باشه. این هفته رو کنسل کردم. اما اگر بشه هفته ی بعد خودم تنها میرم.

****

بعضی ها عاشق شهرت و محبوبیت هستند اما من همیشه دلم میخواست ناشناخته باشم و در جایی زندگی کنم که کسی نمیشناستم. از قدیم گفتند دوری و دوستی.

انگار نزدیکی بیش از حد باعت میشه افراد به خودشون حق بدن که در کار هم دخالت کنند و نظر بدهند.

****

چرا وقتی کسی دوست نداره دیگران در مورد ظاهرش یا لباس پوشیدنش یا دکور خونه اش نظر بدن ، خودش این کار رو میکنه و برای هر چیزی یه نظری داره؟ فکر کنم خودخواهه و فکر میکنه عقل کله. یا اینکه سلیقه اش بیسته

****

خدایا شکرت که خوب میبینم. خوب میشنوم و قدرت تحلیل کردن دارم و یادگرفتن همیشه بهترین لذت زندگیم بوده و هست.