دیشب ساعت حدود دو و نیم با شنیدن صدایی از خواب پریدم.
رفتم دستشویی. وقتی درب دستشویی رو باز کردم دیدم قشنگ پشت در منتظرم نشسته. تعجب کردم. آروم پرسیدم: چی میخوای مامان؟ منو کشوند سمت آشپزخونه. ناگهان صدایی بلند شنیدم. پشت اون صدا یه صدای دیگه.
آب داخل ظرف آبخوریشون رو عوض کردم و برگشتم به رختخوابی که توی تنگ ترین قسمت سالن، بین میز ناهارخوری و دیوار اتاق خواب ها برای خودمون پهن کردم و چند شبه که اونجا میخوابیم. قشنگ دنبالم میومد. آروم کنارم نشست.همکلاسی خواب بود. رفتم زیر پتو. قشنگ و سیاه اومدند زیر میز ناهارخوری کنار همکلاسی. دوباره صدای انفجاری اومد و دوباره و دوباره و دوباره ...... همکلاسی بیدار شد و گفت: نترسیا. گفتم نه. از دو و نیم دارن میزنند.
صداها بلند بود و ساختمون میلرزید. همکلاسی گفت: سمت مهرآباده! گفتم: فکر کنم نزدیکتره. خیلی بد میلرزه......
ساعت سه و نیم تا چهار صبح صداها اول کم شد و بعد قطع شد و تونستم بخوابم. ساعت هفت بیدار شدم و دیدم همکلاسی داره آماده میشه که بره سر کار. پرسیدم فهمیدی کجارو زدند؟ کسی پیام نداده بود؟
گفت فرودگاه مهرآباد رو بد زدند. اسلام شهر هم همینطور.
همکلاسی که رفت من گوشی به دست شدم و زنگ زدم به کسانی که میشناختم و توی اون مناطق بودند.
بین تماس هام فهمیدم روز قبل سمت منطقه 22 تهران و چیتگر رو هم بدجور زده بودند.
دوستی که خونه اش اکباتان بود از شدت انفجارها توی فرودگاه و آتش سوزی گفت.میگفت بهشون گفتند پنجره ها رو ببندند تا گازهای حاصل از آتش سوزی اذیتشون نکنه.
*****
هر صدایی که میاد فکر میکنیم یه انفجار دیگه است.
بعد از ظهر صدایی اومد. همکلاسی گفت دوباره شروع شد. گفتم نه بابا. درب خونه همسایه بود. گفت چه دربی؟! تو هم دلت خوشه ها! بعد صدایی از راهرو اومد. فهمیدیم ادامه اثاث کشی همسایه است. ( طفلکی توی این موقعیت) گفتم: دیدی بهت گفتم. تو به صداها حساس شدی!
البته بهش حق میدم. چیزی به اسم ترومای صدای انفجار نداریم؟ به هر حال روحمون از صدای انفجارها زخمی شده.
*****
خدایا میشه به خاطر بچه های بیگناه و حیوانات بی پناه هم که شده این جنگ و اضطراب زودتر تموم بشه؟؟؟؟
ما که گناهکاریم و روسیاه.....
یکشنبه ساعت 3 شب از شدت انفجار از خواب پریدم، طوری که تب خال زدم. روز دوشنبه تا غروب شدت صداها زیاد بود. بعد از هر انفجار نزدیک، صدای دزدگیر ماشین ها بلند میشد.
تمام مدت یا تلفن زنگ میزد یا ما در حال تماس گرفتن با دوستان و آشنایان بودیم.
امروز همکلاسی رفت سر کار. دیشب برخلاف پریشب آروم بود. امروز هم از دیروز خلوت تره.
دارویی دارم که باید برم از داروخانه مخصوص بیماری های خاص تحویل بگیرم. راستش نمیدونم اوضاع خیابونها چطوره؟،! اصلا میشه رفت یا نه؟
چیزهایی میشنوم که انگار توی فیلم های علمی تخیلی گیر افتادم.
******
اینارو که نوشتم نت قطع شد.
بقیه در روز ۱۵ اسفند نوشته شده!
******
اون روز رفتیم داروم رو گرفتیم. دندون همکلاسی درد میکرد. بیش از پنج کلینیک و دندانپزشکی رفتیم که هیچ کدوم دکتر نداشتند.
روز چهار شنبه داشتم با همکارم توی کارخونه حرف میزدم تازه قطع کرده بودم که دوباره زنگ زد و با صدایی لرزان گفت جلوی کارخونه رو زدند.
به سختی تونستم با بچه ها تک تک حرف بزنم. خوب بودند، یه جا نزدیک کارخونه رو زده بودند و ترکش ها و خاک ریخته بود توی کارخونه ی ما.
به مدیرعامل و مدیر مالی خبر دادم تا کارخونه رو تعطیل کنند.
روز پنجشنبه صبح که همکلاسی خونه بود، بعد از خوردن صبحانه مشغول تماشای تلویزیون بودم که یهو پارازیت افتاد روی صفحه و بعد چند دقیقه ناگهان برق قطع شد و یک دقیقه بعد صدای دو انفجار بزرگ پشت هم، شکستن شیشه ها، باد شدید و فشاری که به پشت و گردنم وارد اومداتفاق افتاد ، گیج بودم و همکلاسی سریع منو از جلوی پنجره کشوند سمت دیوار سالن.
گربه ها با ترس دویدند زیر میزنهارخوری. چند دقیقه گذشت تا فهمیدم چی شده، کلانتری سر خیابون رو زده بودند، اما نه صدای جت اومد نه چیزی! فکر کنم بمب بود که از ارتفاع پرت شده بود.
برق، آب و تلفن قطع شده بود. حدود یکساعت و نیم بعد، برق و آب وصل شد.
خداروشکر! چون یه پنجره و درب بالکن باز بود شیشه نشکست، پنجره های اتاق خواب ها رو هم روز قبل چسب زده بودیم. در نتیجه اتفاقی نیفتاد. اما شیشه های همسایه ها خرد شد.
پنجشنبه سمت غرب رو به شدت زدند. تو اون وضعیت مادر شوهر، همکلاسی رو فرستاده بود دنبال کاری برای دامادش. خیلی حرص خوردم. تا برگشت خونه من مردم و زنده شدم. عصبانی و ناراحت بودم. این مدت اونقدر رفتارهای خودخواهانه و عجیب ازش دیدم که فکر میکنم به اون سن پیری رسیده که دیگه درک موقعیت ها براش ممکن نیست.
دیشب تا صبح توی سالن پشت دیوار اتاق خواب ها خوابیدیم. تا صبح صدای جنگنده ها بالای سرمون میومد. اما از صبح سمت ما آروم بود. شنیدم امروز دوباره پاستور و شرق تهران رو زدند.
احتمالا فردا دوباره نوبت ماست. خدا به داد همه ما برسه.
برای همه تون سلامتی و روزهایی روشن آرزو میکنم.
این دنیا یه زندگی شاد و بی دغدغه به ما بدهکاره! مراقب خودتون باشید.
صبح زود با همکلاسی رفتیم سر کار. من حدود ساعت هفت صبح رسیدم. تا هشت که کار شروع بشه ، روی صندلیم چرت زدم. کم کم همکاران رسیدند.
ساعت حدود نه صبح بود که به خورشید گفتم یادم باشه موقع رفتن لپ تاپ رو با خودم ببرم. پرسید: چرا؟ گفتم حسم میگه امروز میزنه، شاید غروب یا شب !
دکتر جون خندید و مثل همیشه با تمسخر گفت ای بابا زدن کجا بود؟!
بچه ها مشغول بحث با هم بودند که صدای یه هواپیما اومد که با سرعت و قدرت از روی سرمون رد شد. همه سکوت کردند و به هم نگاه کردند.کوچیل گفت: این جنگنده است.
گفتم: آره. گفت: مال خودمون بود؟ گفتم: پایین پرواز میکرد.
تلفن ها شروع شد، یکی میگفت پاستور رو زدند. یکی میگفت غرب رو زدند. یکی میگفت مهرآباد رو زدند.
مجید مثل همیشه مسخره میکرد و میگفت آره بابا. خواب دیدین که زدند.
تلفنم زنگ زد، همکلاسی بود. گفت غرب و مرکز رو زدند و اونها که محل کارشون توی یه برجه، دودها رو میبینند.
گوشی رو که گذاشتم خورشید گفت، جدیدا ازت میترسم. گفتم: چرا؟ گفت از کجا میدونستی میزنند؟ یه مدته دقت کردم هرچی میگی همون میشه.
خندیدم و گفتم دختر جون من فقط نشانه ها رو دنبال میکنم.
کم کم خبرهای قطعی رسید. صداهای انفجار. بعد اینترت قطع شد و کم کم آنتن موبایل ها. دوتا از دخترای مالی، گریه میکردند. ترسیده بودند. خونه هاشون دور بود و نمیتونستند با خانواده هاشون تماس بگیرند. همه تند تند وسایلشون رو جمع میکردند که برن خونه. من داشتم دستور تولید مینوشتم.
مجید اومد اتاق ما و با پسرها که هیجان زده بودند حرف میزد. یکی از آقایون مالی اومد و گفت چرا جمع نمیکنی؟ یکی دیگه رو به مجید گفت: این چه ریلکسه.
مجید گفت: خانم رافائل، بچه ارتشیه، وسط جنگ و موشک و بمب بزرگ شده. اینا براش عادیه.
کارم که تموم شد وسایلم رو جمع کردم و با سعید و سهیل راهی خونه شدیم.
خیابون وحشتناک شلوغ بود. بیش از یکساعت توی کوچه های الهیه و فرشته گیر کرده بودیم. ماشین ها خلاف می اومدند و راننده های دیگه بوق میزدندو بد و بیراه میگفتند. یه خانم داد میزد که بچه ام مهدکودکه، چرا خلاف میرید؟ باید برم دنبالش بی انصافا. بعضی از آقایون خلافکار میخندیدند.
سه ساعت طول کشید تا رسیدم خونه. حدود ساعت یک و نیم.
همکلاسی هم یه ربع بعد رسید.
تمام بعد از ظهر نشسته بودیم توی خونه و یا زنگ میزدیم به دوستان و اقوام. یا اونها زنگ میزدند به ما. صداهای تاپ و توپ هم مکرر میومد.
بعد از ظهر خواستم بخوابم که با صدای جیغ پریدم، همکلاسی گفت شم.خا.نی کشته شده. بعد یکسری اسامی دیگه. بعد دوباره تلفن ها.....
شب هم تازه رفته بودم به رختخواب که باز جیغ و سرو صدا بلند شد.
این بار اما ......
سلام
رفتم شمال. چه رفتنی! دلم گرفته تر شد. غمگین تر شدم. دیدم دور و برمون چقدر خالی شده. گورستان شهرمون پر شده از گور آشناها، گورستان روستای مادری رو که نگو. به قول همسر شما اینجا رو کنترات برداشتید. بزرگترا که همه حدود شصت سالگی فوت کردند. چقدر دلم خونواده ای خواست که پدربزرگ و مادربزرگ هشتاد، نودساله داشته باشه، پدر و مادر شصت، هفتاد ساله و بچه های سی چهل ساله و .....
*****
دیروز اتفاق جالبی افتاد.
من اکثرا یکی دوماه بعد از تزریق زیتاکس دچار عفونت ادراری میشم. این وضعیت روتین شده و با مشاهده علایم خودم میرم یه آزمایش کشت ادرار میدم و اگر نتیجه مثبت بود میرم پیش پزشک برای دریافت دارو.
بعد از برگشتن از شمال دوباره علائم پیداشون شد. دوشنبه رفتم آزمایشگاه نزدیک محل کار و آزمایش دادم و پنجشنبه بعدازظهر جوابش آماده شد. با همکلاسی رفتیم کلینیک جراحی محدود مهر توی میدون الغدیر. دکتر اونجا با شرایط من آشناست. رفتیم و دیدیم کلینیک پلمپ شده.
یه خیابون اون طرف تر یه کانون اصلاح و تربیته، اونجا یه عالمه نیروی ضد شورش با ماشین سیاه و موتورهای خاصشون ایستاده بودند. انگار رفته بودیم منطقه جنگی.
بعد برگشتیم سمت خونه ی خودمون و رفتیم کلینیک محل خودمون. تا همکلاسی ماشین رو پارک کنه من رفتم از پزشک عمومیش نوبت گرفتم و رفتم داخل. دکتر جواب آزمایش رو که دید اسم چندتا آنتی بیوتیک رو آورد و پرسید اینارو قبلا مصرف کردی؟ گفتم نه! گفت به داروی خاصی حساسیت نداری؟ گفتم پنی سیلین و آزیترومایسین . کوتریموکسازول هم که میخورم بدنم کهیر میزنه.
خیلی جدی گفت : اینجا فقط چند تا آنتی بیوتیک رو برات مشخص کرده که سابقه ی مصرف نداری، حالا من چی برات بنویسم؟ گفتم: شما دکتری، من اگه میدونستم خودم دارو میگرفتم.
با کلی تردید یه آنتی بیوتیکی که تاحالا اسمشو نشنیده بودم نوشت و گفت اگر علائم حساسیت داشتی فورا مصرفش رو قطع کن. وقتی اومدیم بیرون جریان رو برا همکلاسی گفتم. گفت بریم بیمارستان جلوی خونه خودمون. رفتیم اونجا. دکتر کشیک اورژانس یه خانم دکتر جوون بود. بعد از دیدن جواب آزمایش همون آنتی بیوتیک تجویزی دکتر قبلی رو برام تجویز کرد و گفت با خیال راحت استفاده کن. این کلا برا همین مشکل خانم هاست. اگر معده ات رو اذیت کرد میتونی فاموتیدین همراهش استفاده کنی.
وقتی برگشتیم خونه به همکلاسی گفتم ببین اعتماد به نفس چقدر در کار مهمه. مخصوصا برای پزشک ها. تردید داشتن یه پزشک باعث میشه بیمار نتونه بهش اعتماد کنه.
****
خدایا من همچنان سپاسگزارت هستم اما بدجور ازت دلگیرم.
نمیدونم کدوم یکی رو تعریف کنم. داستان زندگی اون راننده اسنپی که چهارشنبه ی گذشته، توی شلوغی ترافیک ، سرِ درد دلش باز شد و شروع کرد به حرف زدن که بعد از بیست و شش سال زندگی مشترک همسرش به خاطر اینکه سفر خارج نبرده بودش ترکش کرده و حالا بعد از دوسال که دیده اون آقا مجدد ازدواج کرده ناراحت شده و شاکیه که آقا درست و حسابی منت کشی نکرده.
یا اومدن هستی و خانواده اش به تهران و خونه ی ما اونم روز پنجشنبه با کلی استرس ناشی از اینکه آیا تهران رو میزنند یا نه؟
یا بی حال شدن موقت سیاه که باعث شد از خدا بخوام خوب بشه حتی اگر نذاره شبا بخوابم و اینکه هر روز خون گریه کنم برا اون مادرهایی که بچه هاشون رو از دست دادند.
از خونه خریدن خواهرشوهر اونم توی این شرایط توی تهران بگم ؟!
یا آتش سوزی امروز بازار جنت که وقتی عکس هاشو دیدم دلم حسابی کباب شد.
از چی بنویسم ؟
از خوشی های لحظه ای یا این غم سنگین روی قلبم که روز به روز سنگین تر میشه؟!
از هفته ی بعد بگم که سالگرد مادره و نمیدونم توی این موقعیت شمال برم یا نه؟ و اینکه اگر بازار سوخته ی رشت رو ببینم حالم چطور میشه ؟
از این همه دو دلی که جنگ میشه یا نمیشه؟ چی میشه؟ میمیریم یا زنده میمونیم و .........
از اینهمه تعلیق و دودلی خسته شدم.
ای کاش همهچیز زود تموم بشه.